تبليغاتX
بزرگترین مرجع افسانه ها و اساطیر باستان

اين داستان فقط در يك شعر خيلي قديمي ادوار نخستين آمده استكه يكي از سروده هاي بسيار كهن هومري است و به قرون هشت و هفت پيش از ميلاد مسيح مي رسد.نسخه اصلي نشاني از شعر نخستين يوناني دارد يعني نشاني از سادگي زياد و صراحت و شادي در دنيايي زيبا.

 

دمتر (سرس )فقط يك دختر داشت به نام پرسفونه (پروسرپينه يا پروزرپينه)به معني دوشيزه بهاران.دمتر آن دختر را از دست داد و در اندوه گران از دست دادن وي هديه اش را از زمين دريغ داشت و به همين سبب بود زمين به صحرايي منجمد تبديل شد.زمين سبز و پر گل و گياه را يخ فرا گرفت و بي جان رها شدزيرا پرسفونه ناپديد شده بود.فرمانروا و خداوندگار دنياي زيرين ،شهريار مردگانِ از شمار بيرون يعني هادس آن دختر را وقتي كه در برابر شكوفه شگفت انگيز و فوق العاده زيباي گل نرگس مفتون و فريفته ايستاده و از همراهان خويش جدا مانده بود بربود و با خود به دنياي زيرين برد.خداي آن دنيا كه كالسكه اش ،كه اسبي به سياهي قير آن را مي كشيدةنشسته بود،از ميان شكافي كه در زمين پديدار شده بود بالا آمد،دست دختر را بگرفت و در كنار خود نشاند.او دختر را با چشماني گريان و اشك ريزان با خود به زير زمين برد.تپه ها صداي گريه اش را در فضا پخش كردند،و مادرش در ژرفاي درياها صداي گريه اش را به گوش شنيد.مادر در جست و جوي دختر همچون پرنده اي بر فراز دريا و زمين به حركت در آمد. آمبا هيچ كس حقيقت ماجرا را با وي در ميان نگذاشت ،‹‹نه آدميان و نه خدايان و نه پيام رسانان قابل اعتمادش ازپرندگان و مرغان››دمتر نُه روز سرگردان گشت و در تمام اين مدت نه غذاي بهشتي خورد و نه شراب شيرين نوشيد.سرانجحام به آفتاب رسيد و او بود كه تمامي ماجرا را با وي گفت:پرسفونه به دنياي زيرين رفته بود و در ميان مردگان سايه وش مي زيست.

آن گاه ااندوهي گران بر دل دمتر نشست،كوه اولمپ را ترك كرد،در زمين خانه گزيد،اما خود را به چنان هيئتي مبدّل ساختكه هيچ كس او را نمي شناخت.اين الهه در طول سرگشتگي و گشت و گذار يك تنه اش به اِلوزيس رسيد و در كنار جاده اي زير ديواري نشست. او زني سالخورده را مي نمود،يعني از آن زنان سالخورده اي كه در خانه هاي بزرگ از كودكان پرستاري يا از انبار آذوقه خانه مراقبت مي كنند.چهار دوشيزه زيباروي كه خواهر بودند و مي رفتند كه از چاه آب بياورند او را ديدند و از او پرسيدندآنجا چه مي كند.او به آنها پاسخ داد كه از دست دزدان دريايي گريخته است،زيرا مي خواستند او را به عنوان برده بفروشند و در اين ديار هيچ دوست و آشنايي ندارد كه براي ياري خواستن به آنها پناه ببرد.آنها به او گفتندكه همه خانه هاي شهر مقدمش را گرامي خواهند داشت اما آنها صلاح مي دانند او را به خانه خودشان ببرند،البته اگر منتظر بماند تا آنها بروند و از مادرشان اجازه بگيرند. دمتر سر را به عنوان رضايت به زير افكند و سكوت اختيار كرد و دختران پس از آنكه كوزه هاي درخشانشان را از آب پر كردند ،شتابان راهي خانه شدند.مادر آنها كه متانيرا نام داشت،امر كرد بي درنگ باز گردند و از آن بيگانه دعوت كنند تا به خانه آنها بيايد.چون دختركان شتابان باز گشتند آن الهه بزرگوار را هنوز نشسته يافتند كه سراپاي خود را جامه اي سياه پوشانده بود.پير زن به دنبال آنها روان شد و هنگامي كه گام در آستانه تالاري گذاشت كه مادر دختران در آنجا نشسته و پسر كوچكش را در كنار گرفته بود، پرتو نور الهي در راهرو درخشيد و ترسي توأم با احترام در دل متانيرا افتاد.

آن زن به دمتر گفت بنشيند و بعد خود شراب چون عسل شيرين را به وي داد،ولي پير زن حاضر نشد آنرا بنوشد.و در عوض درخواست كرد كه آبجو همراه با عرق نعنا برايش بياورند كه شربتي بود كه در فصل درو و برداشت محصول دل درو كنندگان را خنك مي كرد، و حتي در الوزيس به پرستندگان هم مي دادند.چون دمتر با نوشيدن آن شربت سبكدل شد،كودك را برداشت و در آغوش عطر آگين خود گرفت،كه دل مادر از اين كار وي شادمان شد.بدين سان دمتر از دموفون كه متانيرا براي سلئوس دانا زاده بود پرستاري كرد.آن كودك همچون يك خداي جوان به بار آمد و رشد كرد،زيرا دمتر هر روز او را با روغن بهشتي تدهين مي كرد و شب هنگام او را به درون آتش فروزان مي گذاشت و به اين وسيله مي خواست آن پسرك جواني جاودان بيابد.

اما مادر كودك از چيزيب ناراحت بود و به همين خاطر يك شب به پاسداري نشست و چون كودك را درون آتش ديد از فرط وحشت فرياد كشيد.الهه نيز از اين كار مادر خشمگين شد و كودك را برداشت و به زمين افكند.او مي خواست با اين كار خود كودك را از پيري و مرگ برهاند،ولي اين خواسته تحقق نيافت. با وجود اين چون كودك مدتي را در آغوش دمتر خوابيده بود تا زنده بود حرمت مي يافت.

آن گاه الهه خدا بودن خويش را نشان داد.زيبايي او را در بر گرفت و بوي عطر از هر سو به مشام رسيد و چهره اش آنچنان درخشندگي يافت كه خانه غرق در نور شد.آنگاه به متانيراي شگفت زده گفت كه او دمتر است. آنها بايد پرستشگاهي براي او بنا كنند و به اين شيوه از او دلجويي كنند و از لطف و احساسات قلبي او بهره مند شوند.

بدين سان دمتر آنها را ترك گفت و متانيرا كه قدرت سخن گفتن را از دست داده بود بر زمين افتاد و از شدت ترس به خود لرزيد.چون بامداد شد ماجرا را به آگاهي سلئوس رساندند.سلئوس مردم را نزد خود فراخواند و فرمان الهه را برايشان باز گو كرد.آنها با رضايت خاطر دست به كار شدندتا پرستشگاهي براي آن الهه بنا كنند.چون كار ساختن پرستشگاه به پايان رسيد دمتر به آنجا آمد و در آن مأوا گرفت.تنها،دور از خدايان اولمپ نشين و در آرزوي ديدار دخترش.

آن سال براي آدميان سراسر جهان سالي شوم و هولناك و آزار دهنده بود.هيچ گياهي نروييد، و ورزاها خيش را بيهودي در زمين فرو كردند و كشيدند و به نظر مي رسيد كه نوع بشر بايد از قحطي بميرد.سرانجام زئوس دريافت كه خود بايد سررشته امور را به دست بگيرد.او خدايان را فرا خواند و آنها را به نزد دمتر براي دلجويي فرستاد تا بكوشند خشم را از دل وي بيرون افكنند.امّا دمتر به سخنانشان گوش نداد و گفت تا دخترش را نبيند نمي گذارد زمين بروبار دهد.آنگاه زئوس دريافت كه برادرش بايد تسليم شود.او به هرمس دستور داد تا به دنياي زيرين برود و به فرمانرواي آنجا بگويد تا اجازه بدهد تا عروسش نزد دمتر بازگردد.

هرمس آن دو را در كنار يكديگر يافت،پرسفونه اندوهگين و سر در گريبان و ناسازگار،زيرا در غم ديدار مادر دلتنگ و بي قرار شده بود.پرسفونه چون صداي هرمس را شنيد سر برداشت و شادمانه به پاخاست،مشتاق رفتن.شوهرش مي دانست كه بايد از فرمان زئوس اطاعت كند و آن زن را بالاي زمين بفرستد،امّا هنگامي كه او را ترك مي كرد با خواهش از وي خواست درباره اش نيك بينديشد و اندوه به دل راه ندهد كه همسر كسي شده است كه در ميان جاودانگان از شوه بر خوردار است.پس از آن از وي خواست تا دانه اي انار بخورد،چون نيك مي دانست كه اگر دختر چنين كن ناچار است به سويش باز گردد.

وي كالسكه زرّينش را آماده كرد و هرمس افسار اسبان را در دست گرفت و اسبان سياه را يكراست به سوي پرستشگاهي راند كه دمتر در آن مسكن داشت.دمتر براي ديدار دخترش مانند يك مائناد پري كه در كوهستانها مي دود به سرعت از جاي خود پريد و دويد.پرسفونه خود را در آغوش مادر افكند و مادر نيزاو را سخت به سينه فشرد. آنها سراسر روز در كنار هم نشستند و درباره ماجراهايي كه بر هم گذشته بود سخن گفتند، و چون دمتر موضوع خوردن دانه انار را شنيد اندوهگين شد زيرا مي ترسيد نتواند دخترش را در نزد خود نگاه دارد.

سپس زئوس پيام رسان ديگري را نزد او فرستاد كه شخصيتي بزرگ بود،يعني مادر بزرگوار خودش را به نام رئا كه از سالخورده ترين خدايان بود. آن زن بي درنگ برخاست و از كوه اولمپ به سوي زمين خشك و بي باروبر فرود آمد و چون بر در سراي پرستشگاه رسيد با دمتر سخن گفت:

بيا دخترم،زيرا زئوس دورانديش و غرّان به تو امر مي كند

يك بار ديگر به تالار خدايان بازگرد،كه در آنجا حرمت خواهي يافت

و در آنجا به خواسته ات،كه ديدار دخترت است ،خواهي رسيد و

اندوه را از دل خواهي داد.

در پايان هر سال كه زمستان تلخ سپري مي شود.

زيرا او فقط يك سوم سال را در سرزمين تيرگي ها مي گذراند

زيرا بقيه را نزد تو مي گذراند،نزد تو و ديگر جاودانان دلشاد

اكنون آرام باش انسانها را زندگي ببخش كه زندگي را

فقط تو مي تواني ببخشي

دمتر دست رد به سينه اش نزد،هرچند كه چهار ماه دوري از دخترش در هر سال و رفتن دخترش به دنياي مردگان زياد آرامش بخش نبود.امّا زني مهربان بود،و انسانها هميشه از وي به عنوان ‹‹الهه مهربان›› ياد مي كنند. او از ويراني و خشكسالي كه خود به بار آورده بود متأسف بود.او يك بار ديگر كشتزار ها را با ميوه هاي فراوان و دنيا را با گل و گياه و سبزه آباد و درخشان كرد.او حتي به ديدار شاهزادگان الوزيس رفت كه پرستشگاهش را بنا كرده بودند،و يكي از آنها را،به نام تريپتولموس،به عنوان سفير خويش نزد انسانها برگزيد و به آنها ياد داد كه چگونه غلّه را بكارند و به بار بياورند .آيينهاي مقدّس خويش را به سلسئوس و ديگران بياموخت،يعني همان ‹‹آيينهاي مرموزي كه هيچ كس نبايد در موردشان سخن بگويد ،زيرا ترس آميخته به حرمت زبان را در كام نگاه داشته است .خجسته بخت باد آنكس كه به اين فرمان عمل كند و در نتيجه در دنياي ديگر نيكي خواهد ديد.››

.     .       .      .      .

در داستانهاي مربوط به اين دو الهه يعني دمتر و پرسفونه،اندوه و پريشاني چيرگي دارد.دمتر الهه ثروت ناشي از برداشت محصول ،هميشه همان مادر ملكوتي و غم زده اي بود كه هر سال شاهد مرگ دخترش بود.پرسفونه نيز دوشيزه نوراني بهاران و فصل تابستان بود كه كافي بود كه كافي بود گامهاي سبكش را بر تپه خشك و قهوه اي بگذارد تا،سبزي و خرمي بيابند.امّا در تمام اين مدت پرسفونه مي دانست كه عمر اين زيبايي دنيا تا چه حد كوتاه است:ميوه ها،گلها،برگها و تمام رستني هاي زيباي دنيابا آمدن سرما بايد بميرند و مثل خود وي در دستان مرگ قرار بگيرند.پس از آنكه فرمانرواي دنياي سياه زيرين او را بربود و با خود به آنجا برد،ديگر هيچ گاه آن دختر شاد و شاداب و جواني نبود كه همواره فارغ البال و رها از هر درد و رنج و اندوه در كشتزارها و سبزه زار هاي پر از گل گردش مي كرد.در واقع هر سال به هنگام بهار از بستر مرگ بر مي خاست اما همواره خاطرات سرزميني كه در آن زيسته و اكنون از آن بازگشته بود هميشه با او بود.اين دوشيزه با همه زيبايي خيره كننده اي كه داشت چيزي عجيب و وهم آميز بر وجودش سايه افكنده بود.اغلب مي گفتند كه او‹‹دوشيزه اي بود كه نبايد كسي نامش را بر زبان بياورد››

اولمپ نشينان خداياني شاد و جاودانه و از همه درد ها و غم هايي كه انسانهاي فناپذير را از پاي مي اندازد و مي كشد رها بودند.اما انسانها هنگامي كه در چنگ اندوه اسير مي شوند و نيز به هنگام مرگ براي طلب آمرزش و رحمت مي توانند به الهه هايي متوسل شوند كه خود طعم اندوه را چشيده اند و مرده اند.

 

نوشته شده توسط آپولو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 18:23 | لینک ثابت |

اين داستان با داستان دمتر تفاوت بسيار دارد.ديونيزوس آخرين خدايي بود كه به اولمپ آمد.هومر اجازه ورود نمي داد.براي داستان يا ماجراي وي هيچمنبع نخستيني وجود ندارد مگر همان اشاره كوتاه در نوشته هاي هزيود در قرن هشتم يا هنم پيش از ميلاد.در يكي از سرود هاي هومري كه شايد مربوط به قرن چهارم پيش از ميلاد باشد فقط در باره كشتي دزدان دريايي و سرنوشت پنتئوس سخن رفته است كه آخرين نمايشنامه تورپيدس در قرن پنجم پيش از ميلاد است و از جديد ترين شاعران يوناني به شمار مي رود.

 

تبس يا تب شهر ديونيزوس بود كه در آن زاده شده بود.او پسر زئوس و شاهزاده خانم تبسي به نام سمله بود.او تنها خدايي بود كه پدر و مادرش خدا نبودند بلكه فقط يكي از آنها يعني پدرش خدا بود.

سمله از بدبخت ترين زناني بود كه زئوس عاشقشان شده بود.در مورد اين زن بايد گفت كه هرا مسبب بدبختيهاي وي بود.زئوس ديوانه وار به او دلبسته بود و به او گفته بود اگر چيزي بخواهد بي چون و چرا به او مي بخشد.زدوس به رودخانه ستيكس سوگند ياد كرد كه چنين خواهد كرد و اين سوگندي بود كه حتي او هم نمي توانست آرا بشكند يا نقض كند.سمله به زئوس گفت كه بهترين و مهمترين چيزي كه از او مي خواهد اين است كه او را با تمام شكوه و جلال شهرياري آسمانها و فرمانرواي صاعقه ببيند.البته هرا بذر اين آرزو را در دل او كاشته بود.زئوس مي دانست كه هيچ انساني نمي تواند او را در مقام و شكوه خداوندي ببيند و زنده بماند،امّا چاره اي نبود و نمي توانست كاري كند.او به رودخانه ستيكس سوگند خورده بود.زئوس با همان هيئتي آمد كه سمله از او خواسته بود.سمله با ديدن آن عظمت و جلال و شكوه نور درخشان و فروزان الهي وي مرد.اما زئوس كودك آن زن را كه چيزي نمانده بود به دنيا بيايد از شكم آن زن بيرون كشيد و آن را بي آنكه هرا متوجه بشود در پهلوي خود پنهان ساخت تا زمان تولد او فرا برسد.پس از آن هرمس كودك را با خود برد و به پريان نيزا(نيسا) سپرد تا او را پرورش دهند.نيزا زيباترين دره دنيا بود و هيچ انساني آنرا با چشم نديده بود و نمي دانست در كجا قرار دارد.بعضي ها مي گويند پريان يا نيمف ها همان هياد ها بودند كه زئوس آنها را به صورت ستاره به آسمان آوردو در آن قرار داد يعني ستارگاني كه چون به خط افق نزديك شوند با خود باران مي آورند.

بنابر اين خداي تاكستان از آتش آفريده شد و باران او را به بار آورديعني همان گرماي سوزاني كه انگور ها را به ثمر مي رساند و آبي كه نهال را زنده نگاه مي دارد.

چون ديونيزوس به مردي رسيد به جاهاي دوردست سفر كرد:

سرزمينهاي غني از طلاي ليديا

و فريجي و دشتهاي آفتاب خورده

ايران و ديوار هاي بزرگ باكتريا

سرزمين طوفان زده مدس

و عربستان پر بركت و خجسته

 

او به هرجا كه مي رفت شيوه شيوه كاشت و به بار آوردن تاك را و همچنين رمز پرستش خود را به مردم آن سامان ياد مي داد و آنها نيز در هر جا او را به عنوان خدا پذيرا شدند تا سرانجام به سرزمين و كشور خود نزديك شد.

روزي در دريا نزديك بونان كشتي دزدان دريايي بادبان كشان نزديك شد سرنشينان كشتي در دماغه اي بزرگ نزديك دريا جواني زيبا روي ديدند.موي سياه و زيبايش روي ردايي ارغواني كه بر دوش انداخته بود افشان شده بود.او به شاهزاده اي شباهت داشت ،از آن شاهزادگاني كه پدر و مادرش حاضر مي شوند پول كلاني براي آزادي وي بپردازند.جاشوان شاد و خوشحال به روي ساحل پريدند و او را گرفتند.بر عرشه كشتي طنابهاي طنابهاي خشن و ضخيم آوردند تا دست و پاي او را با آن ببندند طنابها به هم نمي آمدند و به محض تماس با بدن وي از هم مي گسست.او با چشمان سياهش نشسته بود و لبخند زنان به آنها نگاه مي كرد.

در ميان جاشوان فقط سكاني بود كه فهميد چرا چنين است و فرياد زنان گفت كه او حتما يكي از خدايان است و بايد بي درنگ آزاد شود وگرنه سخت زيان خواهند ديد.اما ناخدا او را احمق خواند و مسخره كرد و به جاشوان دستور داد در بالا بردن بادبان شتاب كنند باد بر بادبان وزيد و بادبان شكم انداخت و جاشوان بادبان را محكم كشيدند ولي كشتي از جاي نجنبيد.حوادث شگفتي برانگيز يكي پس از ديگري روي داد.شرابي عطرآگين جويبار گونه بر عرشه كشتي روان شد.درخت تاكي پر از خوشه بر عرشه كشتي پديدار شد و پيچكي سبز رنگ درست مثل يك دسته گل دور دكل پيچيد كه گل و ميوه هاي زيبا داشت.دزدان دريايي كه به شدت وحشت كرده بودند به سكاني دستور دادند كشتي را به سمت ساحل براند.اما ديگر دير شده بود زيرا درست همان زمان كه اين سخن را به زبان آوردند آن جوان اسير به يك شير بدل شد كه مي غرّيد و خشمگين به آنان نگاه مي كرد.آنها چون اين را ديدند خود را به دريا افكندند و همه به غير از سكاني به دلفين بدل شدند.خداوند به آن سكاني رحمت آورد و او را بازگرداند و به او گفت كه جرأت از دست داده را باز يابد زيرا مورد لطف ويژه كسي قرار گرفته است كه واقعا يكي از خدايان است.

در راه رفتن به يونان وقتي كه از تراس مي گذشت يكي از پادشاهان آن سرزمين به نام ليكورگوس كه با آيين پرستش جديد مخالف بود به او توهين كرد.ديونيزوس در برابر وي عقب نشست حتي از وي گريخت و به ژرفاي دريا پناه برد.اما ديري نگذشت كه دوباره برگشت و بر او چيره شد و او را هرچند ملايم اين چنين كيفر رساند:

او را در غاري كوهستاني زنداني كرد

تا نخستين خشم ديوانه وارش

به تدريج كاستي يافت و آموخت

كه خدايي را كه به استهزاء گرفته است بشناسد

اما خدايان ديگر نرمخو نبودند.زئوس ليكورگوس را نابينا كرد كه اندكي بعد در گذشت.

آنهايي كه با خدايان در مي افتادند و با آنان ستيزه جويي مي كردنددير زماني زنده نمي ماندند.

ديونيزوس طي گشت و گذارش يك روز با شاهزاده خانم كرت به نام آريادن ديدار كرد كه تزئوس شاهزاده آتني در ساحل جزيره ناكسوس تنها رهايش كرده بود،حال آنكه همين شاهزاده خانم زماني جان تزئوس را نجات داده بود.ديونيزوس بر آن شاهزاده رحمت آورد او را رهانيد و سرانجام دل در گرو عشق او گذاشت.هنگامي كه شاهزاده خانم در گذشت.ديونيزوس تاجي را كه به وي هديه داده بود برداشت و آن را در ميان ستارگان جاي داد.

ديونيزوس مادرش را كه هيچگاه نديده بود به خاطر داشت.آن چنان مشتاق ديدار مادر بود كه سرانجام دل به دريا زد و با شهامت تمام به دنياي زيرين رفت تا او را بجويد.چون او را يافت با قدرت مرگ كه مي كوشيد او را از مادرش جدا سازد به ستيزه و مبارزه برخاست و مرگ سررانجام سر تسليم فرو آورد.ديونيزوس مادر را با خود به همراه آورد ولي مادر نخواست بر روي زمين زندگي كند پس او را به كوه اولمپ برد جايي كه خدايان ديگر از ديدنش شاد شدند انگار كه يكي از خودشان بوديعني يكي از جاودانان البته در مقام مادر خدايي كه حق داشت در ميان جاودانان زندگي كند.

خداي شراب مي توانست مهربان و گشاده دست باشد.او حتي مي توانست سنگدل و بي رحم باشد و انسانها را به وحشت بيندازد كه دست به كارهاي هراسناك بزنند. اغلب آنها را ديوانه مي كرد.مائناد ها كه آنها را باكانت ها هم مي ناميدندزناني بودند كه با نوشيدن شراب ديوانه و سر شوريده مي شدند.آنها به ميان جنگلها و كوهستان ها مي رفتند و فريادهاي گوشخراشي مي كشيدندچوبها و شاخه ها و يا تركه هاي جوز كلاغ را به دست مي گرفتند و آنها را بالاي سر تكان مي دادند و مستانه و از خود بي خود به اين سو و آن سو مي دويدند.هيچ چيزي جلو دارشان نبود.هرگاه وحوش را بر سر راه خود مي ديدند آنها را قطعه قطعه مي كردند و قطعات خونريز گوشت را مي بلعيدند.

خدايان اولمپ نشين در مراسم قرباني و ايين پرستش خواهان نظم و آرامش بودند.اين زنان ديوانه اين مائناد ها هيچ پرستشگاهي نداشتند.آنها براي اجراي آيين پرستش به جنگلها و كوهساران خشك و بي بار و بر مي رفتند و يا به انبوه ترين جنگلها،انگار كه بجا آورندگان رسوم و آيينهاي كهن ادواري بودند كه انسانها هنوز ساختن خانه براي خدايانشان را نياموخته بودند.آنها از شهر پر گرد و غبار گرفته و پر جمعيت بيرون مي آمدند و به تپه ماهور ها و جنگلهاي پاكيزه اي مي رفتند كه پاي هيچ موجودي به آنان نرسيده بود.در آنجا ديونيزوس به آنها شراب و غذا مي داد ، هم از گياهان و توت و هم شير بز وحشيگياهان نرم لطيف زير درختان پر برگ جايي كه برگهاي سوزني كاجها هر سال پيوسته بر زمين مي ريخت بسترشان بود.

پرستش ديونيزوس هميشه در اين دو اعتقاد كاملا متضاد و خيلي دور از هم مترمركز شده بود:در آزادي و شادي خلسه گونه،و در اعمال وحشيانه.خداي شراب مي توانست اين دو را به پرستندگانش بدهد.ديونيزوس در خلال داستان زندگي اشزماني مهربان،دوست و گشاده دست و بركت دهنده انسانهاست و زماني ديگر موجب تباهي و نابودي آنها.از بدترين و پليدترين اعمالي كه به وي نسبت مي دهند آن است كه در شهر تبس كه مادرش متولد شده بود مرتكب شد.

ديونيزوس به تبس يا تب آمد تا رسم پرستش خود را در آن ديار برقرار سازد.طبق معمول شماري زن ملتزم ركابش بودند كه مي رقصيدند و آواز ها و سرودهاي شاد مي خواندن.آنها همه پوستينهاي دوخته از پوست آهو بر جامه هايشان پوشيده بودند و تركه هاي پوشيده از پيچك در دستها تكان مي دادند

پنتئوس شهريار تب پسر خواهر سمله بود ولي هيچ نمي دانست كه رهبر و سركرده اين زنان شوريده سر و عجيب پسرخاله خود اوست.او هيچ نمي دانست كه وقتي سمله مرد زئوس كودكش را نجات داد.آن رقص و پايكوبي وحشيانه و آن آواز خواني پر هياهو و اصولا آن كردار شگفت انگيز اين بيگانگان را فوق العاده زشت مي دانست و مي خواست كه بي درنگ خاتمه يابد.پنتئوس به نگهبانان دستور داد كه تازه واردين را دستگير و زنداني كنند،به ويژه رهبر و سركرده آنان كه"چهره اش از زياده روي در نوشيدن شراب سرخ شده و جادگري است اهل ليديا"اما چون اين سخن بگفت صداي ملايم هشداري را از پشت سر شنيد:"اين مردي كه شما طردش مي كنيد خدايي جديد است و فرزند سمله كه زئوس او را نجات داد.او و دمتر ،براي آدميان از بزرگترين خدايان روي زمين محسوب مي شوند."گوينده اين سخن پيامبر يا پيشگوي نابينا،تيرزياس ، بود كه از مقدسين و اولياي ساكن شهر تبس و تنها كسي بود كه از اراده خدايان آگاه بود. اما هنگامي كه پنتئوس سر برگرداند به او پاسخ گويد،ديد كه وي مانند زنان وحشي لباس پوشيده است:پوششي از برگهاي پيچك بر موهاي سپيدش ،پوستيني از پوست آهو بر دوش، و تركه اي از درخت كاج در دست لرزانش.پنتئوسچون او را به اين هيئت ديد با تمسخر به او خنديد و بعد با لحني خشمگينانه دستور داد او را از پيش چشمهايش دور كنند. بدين سان او حكم محكوميت خويش را صادر كرد:هرگاه خدايان با او گفتگو مي كردند صدايشان را نمي شنيد.

گروهي از سربازانش ديونيزوس را از برابر وي گذراندند . آنها به او گفتند كه ديونيزوس نكوشيده است بگريزد يا در برابرشان پايداري كند،بلكه در عوض كاري كرده است كه اسير كردن و آوردن وي براي ايشان بسيار آسان و بي دردسر بوده است.به طوري كه از كرده خود شرمنده شده اند و به او گفته اند كه مأمور و معذور بوده و از خود هيچ اراده اي نداشته اند.آنها حتي اظهار داشته اند كه دوشيزگاني كه زنداني كرده بودند همگي به كوهستانها گريخته اند زيرا پايبندها به پايشان بسته نمي شد و در ها نيز خود به خود باز مي شدند آنها گفتند"اين مرد با معجزه هاي زياد به تبس آمده است..."

پنتئوس تا اين هنگام جز از خشم خود از هيچ چيز ديگري آگاه نشده بود . او با لحني درشت و ناهنجار با ديونيزوس سخن گفت اما ديونيزوس در عوض نرم خويانه پاسخ داد،گويي مي كوشيد وي را به خويش باز گرداند و ديدگانش را باز كند تاببيند كه در برابر يك خداوند ايستاده است .ديونيزوس به پنتئوس هشدار داد كه نمي تواند او را در زندان نگه دارد ،"زيرا خداوند مرا آزاد خواهد كرد ".

پنتئوس با لحني استهزاء آميز پرسيد:"خداوند؟"

ديونيزوس پاسخ داد:"بله او همينك اينجاست و شاهد درد و اندوه من است"

پنتئوس گفت:"جايي نيست كه چجشمان من بتوانند او را ببينند"

ديونيزوس پاسخ داد"او همين جايي است كه من ايستاده ام.چون شما مؤمن نيستيد،نمي توانيد او را ببينيد."

پنتئوس خشمگينانه به سربازان دستور داد او را ببندند و به زندان ببرند،امّا ديونيزوس ،در حال رفتن ،چنين مي گفت:"ستمي كه شما بر من روا مي داريد ستمي است كه بر خدايان روا داشته ايد"

اما زندان از پذيرفتن ديونيزوس ابا مي كرد.وي پيش آمد و در حالي كه باز به سوي پنتئوس مي رفت كوشيد او را قانع كند اين معجزات را كه خدا بودن او را ثابت مي كند بپذيرد و به آيينهاي پرستش اين خداي جديد و بزرگ ايمان بياورد اما درست هنگامي كه پنتئوس به او توهين مي كرد و به او ناسزا مي گفت،ديونيزوس او را با كيفري كه در انتظارش بود تنها گذاشت و آن وحشت انگيز ترين كيفر ها بود.

پنتئوس به تعقيب پيروان خداوند در تپه ماهور ها ،يعني به همان جاهايي كه دوشيزگان،پس از فرار از زندان ،پناه برده بودند، پرداخت.بسياري از زنان شهر تبس يا تب به آنها پيوسته بودند . مادر پنتئوس و خواهرانش نيز در آنجا بودند .در آنجا بود كه ديونيزوس هراس انگيز ترين جنبه خويش را به معرض تماشا گذاشت.او همه را ديوانه كرد. زنان ،پنتئوس را جانوري وحشي و درنده پنداشتند ،شيري كوهستاني،و به همين پندار همه به سوي او پيش تاختند تا او را بكشند، و مادرش نخستين آنها بود. چون همگي بر سرش ريختند وي دريافت كه واقعا با يك خداوند طرف شده و بر ضد او ستيزه جويي كرده است ، و اكنون بايد جان بر سر اين كار خويش بگذارد.آنها او را قطعه قطعه كردندو بعد،يعني درست بعد از آن ،خداوند شعورشان را آنها باز گرداند، و آنگاه بود كه مادر پنتئوس دريافت كه چه كرده است.دوشيزگان كه اكنون همه هشيار شده و شعور خود را باز يافته بودند ، به مادر پنتئوس كه اكنون درد مي كشيد و مي گريست نگاه مي كردند ،و رقص كنان و آواز خوانا و در حالي كه تركه هايشان را وحشيانه تكان مي دادند به يكديگر مي گفتند:

خدايان به شيوه هاي عجيب به سوي آدميان مي آيند

چه بسا كه اميد هاي گذشته را تحقق بخشيده اند

و چه بسا اميدها كه به نوميدي سوق داده اند

و چه بسا راه هايي كه ما نمي دانستيم خداوند به رويمان گشوده است

و اين نيز خواهد گذشت

.         .          .          .

نظريه و عقيده هايي كه در اين داستان درباره ديونيزوس ابراز شده است نخست ضد و نقيض به نظر مي رسد.در يك داستان خدايي شادي آفرين است:

او كه طلا به طرّه اش بسته است

باكوس گلگون چهره است

رفيق مائناد ها كخ

مشعلهاي شادشان مي درخشد

در داستاني ديگر خدايي است سنگدل ستمگر و وحشي:

او كه با خنده استهزاء آميز

شكارش را صيد مي كند

به دام مي اندازد وبا كمك

كانال هايش مي كشد

اما حقيقت اين است كه هردو نظريه به طور منطقي از اين نظريه ناشي شده است كه وي خداي شراب بوده است.شراب هم خوب است و هم بد.شراب هم قلب آدميان را سرگرم و شاد مي كند و هم آنها را مست و لا يعقل به جاي مي گذارد.يونانيها مردمي بودند كه حقايق را به روشني مي ديدند.آنها نمي توانستند چشم هايشان را در برابر جنبه هاي پليد،زشت و تحقير كننده شرابخواري ببندند و فقط جنبه هاي شادي آفرين را ببينند.ديونيزوس خداي شراب بود.بنابر اين قدرتي داشت كه بعضي مواقع انسان را بر مي انگيخت به كارهاي ناشايست بي رحمانه ،تجاوز كارانه و انواع جنايتها دست بزنند و كسي نمي توانست از انسانها دفاع كند.هيچ كس نمي توانست بر خود جرأت دهد از سرنوشتي را كه براي پنتئوس مقرر شده بود جلوگيري كند.اما يونانيها عقيده داشتند اين چيز ها زماني روي مي دهد كه انسانها سياه مست شوند.اين حقيقت نمي توانست چشمان آنها را در برابر حقيقتي ديگر ببندد، يعني اين حقيقت كه شراب شادي آور است ،دل انسان را سبك مي كند،و انسان احساس لاقيدي ،شادي و لودگي مي كند.

شراب ديونيزوس آنگاه كه نگراني كسالتبار آدميان

از دلها رخت بر مي بندد.

ما به سرزميني مي رويم كه هيچ وقت نبوده است،

ندار ها دارا مي شوند و دارا ها گشاده دست

و اين پيروزيها ثمره تاك است

خلق و خوي دوگانه ديونيزوس از همين دوگانگي مزاج شراب نشأت مي گيرد و اين ويژگي دوگانه خاص خداي شراب بود.او هم ولينعمت آدميان بود و هم وسيله نابودي و مرگشان جام شراب او

زندگي بخش و درمان كننده بيماريها

بود.جسارت و جرأت تحت تأثير شراب فزوني مي يافتو ترس لااقل براي دقايقي از ميان مي رفت.او پستندگانش را بر مي انگيختكاري مي كرد احساس كنند مي توانند كاري انجام دهند كه مي پنداشتند نمي توانن.البته اين آزادي و شادي و آن اعتماد به نفس را وقتي كه هوشيار مي شدند از دست مي دادند امّا مادام كه اين حالت و احساس وجود داشتمثل اين بود كه در دست قدرتي بزرگتر و نيرومند تر از خودشان گرفتار آمده اند.بنابر اين آنها در برابر ديونيزوس چنان علاقه و احساسي از خود نشان مي دادند كه در حق ديگر خدايان روا نمي داشتند. ديونيزوس بر تمامي تارو پود وجودشان حكمفرما بود.ديونيزوس آنها را به موجودي مانند خودش تبديل مي كرد.همان يك دم شاد و خوشدل بودن كه از سراب حاصل مي آمدحاكي از اين حقيقت بود كه انسانها در درونشان چيزي بيش از آنچه خود مي پندارند دارد و در واقع"خودشان هم مي توانند به يك خدا تبديل شوند"

پنداري اين گونه با آن اعتقاد قديمي پرستيدن خدايان با نوشيدن شراب تا به آن حد كه انسان شاد شود يا از قيد نگراني و اندوه رها شودكاملا متفاوت بود.شماري از پيروان ديونيزوس بودند كه هيچگاه شراب نمي نوشيدند.كسي نمي داند كه اين دگرگوني چه هنگام روي داد و خدايي كه با نوسيدن سراب انسانها را چند لحظه از قيد نگراني مي رهانيدولي نتيجه شايان توجه اين بود كه ديونيزوس را تا ديربازي به مهمترين خدايان سرزمين يونان تبديل كرد.

اسرار الوزيسي(آيينهاي اسرار آميز و پنهاني پرستش الوزيس)يعني اصولا آيين پرستش دمتر از اهميت ششايان توجهي برخوردار بود.اين آيينها به گفته سيسرو تا صد ها سال به آدميان كمك مي كرد"شادمانه زندگي كنند و اميدوارانه بميرنداما نفوذ اين اعتقادات ديري نپاييد،به احتمال زياد به اين دليل كه به كسي اجازه نمي دادند اعتقاداتش را به ديگران بياموزد يا درباره شان قلمفرسايي كند.از اين رو فقط يادي مبهم از آها باقي مانده است.اما در باره ديونيزوس وضع به گونه اي ديگر بودكارهايي كه در جشن وي صورت مي گرفت در معرض ديد همه بود و حتي امروز هم آثار آن به جا مانده است به طوري كه هيچ جشن و ضيافت ديگري را نمي توان با آن مقايسه كرد.اين جشن در بهار برگزار مي شد كه درختان مو جوانه مي زدند و تا پنج روز ادامه داشت. اين روزها روزهاي صلح و صفا و آرامش و شادي بود.تمام كارهاي عادي زندگي روزانه تعطيل مي شد.هيچ كس را به زندان نمي افكندند حتي زندانيان را آزاد مي كردند تا در جشن و پايكوبي همگاني شركت كنند.اما جايي كه مردم گرد هم مي آمدند تا او را پرستش كنند بيابان يا برهوت نبودكه با اعمال وحشيانه و بي بندوبارانه يا برگزاري جشن هاي خشونت بار به تباهي و ويراني كشيده شود.حتي مشابه صحن يك پرستشگاه با مراسم منظم قرباني و تشريفات روحاني هم نبود.بلكه يك تئاتر بود و تشريفات آن هم به نمايش در آوردن يك نمايش بود.بزرگترين اشعار سرزمين يونانو بزرگترين اشعار سرزمينهاي ديگر دنيا در مدح و ثناي ديونيزوس نوشته مي شد.شاعراني كه نمايشنامه مي نوشتند بازيگران و خوانندگاني كه در آنها نقش هاييايفا مي كردند،همه بنده و خدمتگذار خداوند به شمار مي آمدند.بازيگري نيز مقدس بود و همچنين تماشاگران،نويسنده ها و بازيگران نيز در آيين پرستش شركت مي كردند.ديونيزوس هم قرار بود كه در اين آيينها شركت كند،و كاهن او نيز صندلي و جايگاه افتخار آميز خاص خود را داشت.

بنابراين آشكار است كه انديشه هاي خداي الهامهاي مقدس كه مي توانست باطن آدميان را از روح خويش پر كند تا نيك و درخشان و شكوهمند بنويسند و كارهاي نيك انجام دهند و پرهيزگاري پيشه كنند،برتر از اعتقاداتي بود كه آنها قبلا از وي داشتند. نخستين نمايشهاي تراژيك،كه از بهترين نمايشهاي موجود به شمار مي آيند و در واقع جز نمايشنامه هاي شكسپير همتايي ندارند،در تئاتر ديونيزوس به نمايش در مي آمدند،امّا شمار نمايشنامه هاي تراژيك بيشتر بود و علّت آن نيز كاملا مشخص بود.

اين خداي شگفت انگيز و اين عيّاش خوش گذران، اين شكارچي سنگدل و اين الهام بخش والا مقام به نوبه خود موجودي درد كشيده و اندوه زده بود.او نيز مثل دمتر رنج ديده بود.البته نه اينكه مثل او به خاطر ديگران رنج مي كشيد،بلكه در غم و اندوه خود مي زيست.او تاك بود كه،هميشه بر خلاف ديگر درختان ميوه شاخه هايش را هرس مي كنند:هر شاخه اش را مي برند و فقط تنه يا كنده اش را باقي ميگذارند،كه در زمستان چيزي خشك و مرده مي نمايد و كنده اي مارپيچ و بي برگ و نوا كه نشان نمي دهد بتواند دوباره برگ بدهد و سبز شود.ديونيزوس مانند پرسفونه با آمدن سرما مي مرد.امّا مرگ او بر خلاف مرگ آن الهه مرگي وحشتناك بود:او قطعه قطعه مي شد،كه در بعضي از داستانها مي گويند به دست تيتانها و در بعضي داستانهاي ديگر گفته شده است به دستور هرا.او هميشه دوباره به زندگي باز مي گشت:او مي مرد و دوباره زنده مي شد.رستاخيز شادي برانگيز وي بود كه درتئاتر خودش جشن مي گرفتند،اما تصور يا پندار آن كارهاي وحشت انگيزي كه بر وي مي گذشت و آدميان تحت نفوذ خود وي بر سرش مي آوردند به حدي به خود وي منتسب بود كه نمي شد آنرا از ياد برد. او از يك خداي درد و رنج ديده والاتر بود.خداي اندوه بود.هيچ خداي ديگري چنين نبود.

ديونيزوس وجه ديگري هم داشت.او نشانه اطمينان بخش اين اعتقاد بود كه مرگ پايان بخش هيچ چيز نيست.پدستندگان وي معتقد بودند كه مرگ و رستاخيز وي ثابت مي كند كه روح پس از مزگ جسد تا ابد باقي مي ماند.اين ايمان يا اعتقاد پاره اي از اسرار الوزيس بود.نخست در پرسفونه متمركز شده بود كه او نيز در هر بهار از مرگ بر مي خاست.اما او در مقام ملكه دنياي سياه زيرين حتي در دنياي روشن و درخشان بالاي زمين هم چيزي شگفت انگيز و شوم را القا مي كرد:او كه خود هميشه ياد آور مرگ بود چگونه مي توانست نماد رستاخيز و چيرگي بر مرگ باشد؟اما درست بر خلاف وي،ديونيزوس را هيچ گاه قدرت يا خداي قلمرو مردگان نمي دانستند. درباره پرسفونه در دنياي زيرين داستانهاي زيادي گفته شده است.اما درباره ديونيزوس تنها يك داستان گفته شده است و آن نجات مادر از دنياي زيرين است.اين خداوند با آن رستاخيزش تجسّم يك زندگي نيرومند تر از مرگ بود.پس او،و نه پرسفونه،بود كه اعتقاد به جاودانگي و فناناپذيري را به وجود مي آورد.

حدود هشتاد سال پيش از ميلاد مسيح،نويسنده اي يوناني به نام پلوتارك كه از ديار و كاشانه اش دور افتاده بود ،خبر يافت كه دختتر كوچكش درگذشته است.اين نويسنده طي نامه اي براي همسرش چنين نوشته است:"اي دلدار من،راجع به آن چيزي كه تو شنيده اي و مي گويند چون روح از بدن خارج شود نابود مي شود و هيچ چيزي را حس نمي كند ،خوب مي دانم كه با توجه به آن وعده هاي مقدس و مؤمنانه اي كه در آيين اسرار آميز باكوس داده شده است و ما گروندگان به آن برادريِ مذهبي هم از آن آگاه هستيم،تو به اين سخنان ايمان نداري.ما به اين سخن كاملاً راستين اعتقاد راسخ داريم كه روح ما فساد ناپذير و جاودانه است.ما بايد به مرگان بينديشيم كه آنها به دنياي بهتري سفر مي كنندو از شرايط شاد تري بر خوردار مي شوند.چه بهتر كه ما درست بينديشيم و رفتار بهتري در پيش گيريم و زندگي بروني و ظاهريمان را سر وسامان ببخشيم و درون را صاف تر ، دانا تر و فساد ناپذير تر كنيم."

 

نوشته شده توسط آپولو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 18:20 | لینک ثابت |

اصولا در بيشت اوقات خدايان فناناپذير سودي به حال انسانها نداشتند و اغلب زيانبار هم بودند:زئوس خداي عاشق و فاسق خطرناك دوشيزگاني انساني بود و معلوم نبود چه موقع صاعقه مخوف و هولناكش را استفاده مي كند.آرس به وجود آورنده جنگ و آغاز گر جنگ و بيماري هاي واگير دار بود .هرا،هرگاه حسادت وجودش را فرا مي گرفت،كه اغلب چنين بود ،انديشه عدالت و دادگستري و انصاف را به مخيله اش راه نمي داد.آتنا نيز جنگ افروز بود و نيزه تيز و ثاقب آذرخشش را مانند زئوس با بي مسئوليتي ويژه اي به كار مي گرفت.آفروديت ازقدرت و اختياراتش بيتر براي به دام انداختن و خيانت و حيله گري استفاده مي كرد.آنها گروهي زيبا رو بودند كه اعمال و رفتارشان در قالب داستانهاي زيبا و سرگرم كننده متجلّي شده است . از طرف ديگر خدياني كه ضرر و زياني نداشتند بلهوس دمدمي مزاج غير قابل اعتماد بودند و به طور كلي آدمها بدون آنها بهتر و آسوده تر زندگي مي كردند.

با وجود اين در جمع خدايان دو تن از بقيه متمايز بودن يعني در واقع بهترين دوست انسان ها به شمار مي آمدند.يكي از آنها دمتر بود كه در زبان لاتين سرس مي گفتند،الهه غلّه و دختر كرونوس و رئا و ديگري ديونيسوس يا ديونيزوس،خداي شراب كه به باكوس هم شهرت دارد.دمتر سالخورده تر و ساده دل.غلّات را خيلي پيش از كاشتن تاك مي كاشتند.نخستين كشتزار غلّه سرآغاز استقرار انسان بر زمين بود.تاكستانها پس از آن به وجود آمدكاملا طبيعي بود كه آن قدرت خداوندي و الهي كه بذر غلّه را به وجود آورد بايد يك الهه يا خداي زن باشد نه يك مرد.چون شكار و جنگ بر عهده مردان بود ،بنابراين لازم بود كه زنان به امور كشتزار رسيدگي كنند،و چون اينان سرگرم شخم زدن و بذر افشاني بودند و همچنين برداشت محصول ناگزير به اين نتيجه رسيدند كه يك خداي زنيا الهه بهتر به زنان مي تواند كمك كندزنان خداي زني را كه مي پرستيدند بهتر درك مي كردند،نه مثل مرداني كه با قرباني دادن آنها را مي پرستند بلكه خدايي كه كشتزار ها را بهتر و بارور تر مي كرد.به دست اين خداي زن بود كه كشتزار ها يا ‹‹غلّات مفدّس دمتر››تقدّس مي يافتند.

زمين يا محل خرمن كوبي نيز تحت حمايت اين الهه قرار داشت.آن دو محل يعني كشتزار و محل خرمن كوبي پرستشگاه يا معبد او بود كه امكان داشتهر لحظه در آن حاضر شود.‹‹در زمين مقدّس خرمن كوبي هرگاه كه غلّات را مي افشانند آن الهه يعني دمتر زرّين موي به رنگ ساقه خشك غلّه ،شخصا دانه هاي غلّات و پوشال و پوسترا به دست باد مي سپرد و همه را از هم جدا مي كرد و توده پوشال به سپيدي مي گرايد.››البته جشن بزرگ و اصلي اين الهه در زمان برداشت محصول يا فصل درو بود.در گذشته ها فقط يك روز فقط يك روز شكر گذاري ساده و بي تكلف از سوي كشاورزان و درو كنندگان برگزار مي شد،و در آن روز نخستين گرده نان از گرده تازه درو شده پخته ميشد كه آن را تقسيم مي كردند و با حرمت و با نيايش ويژه آن الهه اي كه اين نعنت و بهترن هديه را به انسان ارزاني داشته بود مي خوردند.پس از آن و با گذشت زمان اين جشن كوچك به صورت يك آيين پرستش اسرارآميز در آمد.جشن بزرگ و مفضل را در ماه سپتامبر و هر پنج سال يك بار بر گزار مي كردند وتا نه روز ادامه داشت .اين روز ها از مقدّس ترين روز ها بود و در آن هنگام بيشتر فعاليت هاي زندگي كند مي شد يا به حالت تعليق در مي آمدتشريفات خاصي برگزار مي شد و مراسم قرباني با رقص و پاكوبي و آواز همراه بود،و شادي همه جا را در بر مي گرفت.اين موضوع معرف حضور همگان بود و نويسندگان بسياري از آن ياد كرده اند.امّا از آن بخش عمده يا اصلي اين مراسم و تشريفات كه در صحن دروني يا در حريم پرستشگاهبرگزار مي شد هيچ سخني يا اشاره اي به ميان نيامده است.كساني كه اين تشريفات را به جاي مي آورند سوگند ويژه اي ياد مي كردند كه سكوت را رعايت كنند و واقعا به سوگندشان آنچنان وفادار بودند كه ما فقط از بخش ناچيزي از آن آگاه شده ايم.

آن پرستشگاه بزرگ در الوزيس قرار داشت كه شهر كوچكي نزديك آتن بود ،و مراسم پرستش و نيايش را ‹‹اسرار الوزيني››ناميدند.اين مراسم در سراسر دنياي رومي و يوناني با حرمت و قداست ويژه اي برگزار مي شد.سيسرو نويسنده اي كه در قرن يكم پيش از ميلاد مي زيسته است،چنين مي گويد:‹‹چيزي والاتر از اين اسرار نيست.آنها به خلقيات ما شيريني و به عادات ما نرمي و ظرافت بخشيده اند و سبب شده اند كه ما از مرحله توحش بگذريم و به انسانيت واقعي دست يابيم .آنها نه تنها شاد زيستن را به ما آموخته اند.،بلكه به ما ياد داده اند كه چگونه اميدوارانه بميريم.››

با وجود اين،اين خدايان با همه تقدّس و حرمتي كه داشتند،توانسته اند آثار آن چيزي را كه خود از آن به وجود آمده اند حفظ كنند.يكي از دانسته هاي انگشت شماري كه ما از آنها در دست داريم اين است كه در يك لحظه مهم و كاملا رسمي‹‹سنبله غلّه را كه قبلا در سكوت كامل چيده شده است››به پرستندگانشان نشان مي دادند.

ديونيزوس،خداي شراب،به طريقي و بي آنكه كسي آگاه شود در چه زمان و چگونه به الوزيس مي آمد و در جايگاه ويژه خود در كنار دمتر مي نشست.

طبيعي است كه هر دو با هم مورد پرستش قرار بگيرند،يعني اين دو خدايي كه هم بخشنده هداياي خوب زمين بودندو هم در كارها و تلاشهاي صميمانه روزانه كه زندگي بر اساس آن شكل گرفته بود،دست داشتند و هم در بريدن و تقسيم نان و نوشيدن شراب شركت مي جستند.فصل درو و برداشت محصول و هنگامي كه خوشه هاي انگور را زير منگنه دستگاه شراب سازي قرار مي دادند روز جشن ديونيزوس بود.

اما ديونيزوس همواره خداي مهربان و شادي آفريني نبود حتّي دمتر هم هميشه يك الهه شاد تابستان نبود.اين دو با اندوه و شادي آشنا بودند و به همين دليل با هم پيوند داشتند و هر دو خداياني درد كشيده بودند.ديگر خدايان فناناپذير دردها و رنجهاي پايداري نداشتند.‹‹آنها با زيستن در كوه اولمپ يعني جايي كه هيچ گاه باد نمي وزد و باران نمي بارد و كوچكترين دانه هاي ستاره گونه برف هم فرونمي ريزد،روزهاي شادي را سپري مي كنند و باده و غذاي بهشتي مي نوشند و مي خورند و از وجود آپولوي خجسته بخت كه چنگ سيمينش را به صدا در مي آورد و از دلنواز ترين آواز موزها كه با صداي چنگ وي مي خوانند و از رقص زيبارويان يا گريس ها با هبه و آفروديت و از پرتو درخشان نوري كه آنها را احاطه كرده است لذّت مي برند.››اما دو خداي زمين از اندوه دل ريش كننده آگاه بودند.

بر نهالهاي گندم و غلات و شاخه هاي زيباي تاك پس از انگور چيني و بر انگور ها آنگاه كه سرما و يخبندان از راه مي رسد چه مي گذرد؟گرچه ديونيزوس و دمتر خدايان شاد فصل درو بودند امّا كاملا آشكار بود كه در زمستان خدايان ديگري مي شدند. آنها سر در گريبان غم داشتند و زمين نيز اندوهگين بود.انسانهاي ادوار باستان در شگفت بودند كه چرا بايد چنين باشد و براي توضيح علّت آن داستانهاي بيشمار گفتند.

نوشته شده توسط آپولو در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 18:9 | لینک ثابت |
 
business articles