نخستين داستان آدونيس را من از دو شاعر قرن سوم پيش از ميلاد گرفتهام،يعني از تئوكريتوس و بيون.اين داستان خاص مكتب شعراي اسكندراني است كه از لطافت اندكي برخوردار است،امّا هميشه مايه ذوق ويژه اي در خود نهفته دارد.
از اين مرگ و مير ها و رستاخيزها يا دوباره زنده شدنها به صورت گل،مشهورترين و آشناترين آنها مرگ آدونيس بود.هر سال دختران يوناني براي او سوگواري مي كردند و هر سال كه گل او،يعني گل سرخ شقايق نعماني،يا گل باد،دوباره شكوفا مي شد جشن و پايكوبي برگزار مي كردند.آفروديت او را دوست مي داشت.الهه عشق كه با نيزهاش دل آدميان و خدايان را به يكسان سوراخ مي كرد و بذر عشق در دلهايشان مي كاشت،سرنوشت چنين خواست كه او نيز به درد ناشي از شكسته شدن دل گرفتار آيد.
آن جوان را هنگامي كه زاده شد و پا به اين دنيا نهاد،ديد و درست از همان هنگام به عشق وي گرفتار آمد و در نتيجه عزم جزم كرد كه او را تصاحب كند.بنابراين آن الهه عشق او را برداشت و با خود برد و او را به دست پرسفونه سپرد تا از وي نگهداري و پرستاري كند.امّا پرسفونه خود دلداده آن پسر شد و او را به آفروديت پس نداد،حتي آن زمان كه الهه به زير زمين رفت تا او را پس بگيرد.چون اين دو الهه حاضر نشدند با هم كنار بيايند،زئوس ناگزير پادرمياني كرد و بين آن دو به داوري نشست.زئوس حكم كرد كه آدونيس هر نيم سال را با يكي از آن دو الهه بگذراند،پاييز و زمستان را نزد ملكه مردگان،و بهار و تابستان را نزد الهه عشق زيبايي ،آفروديت سپري كند.
در آن هنگام كه نزد آفروديت مي زيست،آن الهه سخت مي كوشيد او را شاد و خوشنود نگاه دارد.اين پسر دوندهاي بادپا بود و اهل شكار و اغلب آفروديت كالسكهاش را كه يك قو آن را مي كشيد و با آن در زمين سيروسفر مي كرد،ترك مي كرد وخود را به هيئت يك زن شكارچي در مي آورد و در جنگلهاي انبوه او را تعقيب مي كرد.امّا در يك روز غمانگيز الهه نتوانست سر در پي وي بگذارد و او را تعقيب كند،و در آن روز آن جوان گرازي وحشي را دنبال مي كرد.وي با سگان شكارياش گراز را در بنبست قرار داد و نيزهاش را به سوي گراز انداخت،ولي فقط او را زخمي كرد،به طوري كه گراز وحشي كه از درد ديوانه شده بود،بي آنكه به آن جوان مهلت بدهد خود را از مهلكه برهاند،به سويش حملهور شد و دندان بزرگ خود را در بدن جوان فرو كرد.(در سرگذشت اريمانتوس پسر آپولو آمده است كه چون وي آفروديت را با آدونيس يافت،آفروديت او را نابينا كرد و به همين سبب آپولو براي كينه جويي خود را به صورت گراز درآورد و آدونيس را كشت)آفروديت سوار بركالسكهاش بر فراز زمين مي رفت كه صداي ناله آدونيس را شنيد و شتابان به سويش آمد.آدونيس اندكاندك از پاي در مي آمد و مي مرد و خوني تيرهرنگ از زير پوست بدن چون برف سپيدش بيرون مي ريخت،و چشمهايش پيوسته تار و سنگين مي شد.آفروديت او را بوسيد و نمي دانست كه وقتي او را بوسيد او مرده بود.اين زخم ژرف بر بدن آدونيس زخمي ژرفتر بر بدن آفروديت گذاشت.آفروديت با وي سخنها گفت،هرچند كه مي دانست او مرده است و نمي شنود:
تو ميميري،اي عزيزترين
و آرزوهاي من چون رؤيا نابود شدند
كمربند زرّين زيباييِ من نيز با تو رفت
اما خودم كه الهه هستم بايد زنده بمانم
و نتوانم به دنبال تو بيايم
كوهساران همه بانگ برداشتند و درختان بلوط پاسخ گفتند
واي،واي از مرگ آدونيس،او مرده است.
و اِكو نيز در پاسخ بانگ بر آورد،واي از مرگ آدونيس
و عشقها همه به حالش گريستند،حتي موزها
امّا آدونيس كه در دنياي زيرين،در دنياي مردگان بود نمي توانست صداي آنان را بشنود،و حتي نمي توانست آن گل سرخرنگي را ببيند كه از محل ريزش خون او بر زمين سر برآورده بود.
اين داستان را من از اوويد گرفته ام اوويد مثل هميشه به مخاطبانش فكر مي كند و داستان را واقعاً خوب مي سرايد. سروده وي درباره ديوي كه مي كوشيده است چهره خويش را در رودخانه مرگ ببيند،سخني هوشمندانه و ظريف است و واقعا ويژه خود و در هيچ نويسنده يوناني ديده نمي شود.اوريپيد زيباترين داستان را درباره جشن يا ضيافت هياسينتوس گفته است،و آپولودوروس و اوويد نيز اين داستان را نوشته اندهرگاه در روايات و نقل قولهاي من زيبايي و روشني مي بينيد بي چون و چرا آن را به اوويد نسبت دهيد.آپولودوروس هيچ گاه دست به چنين كاري نزده است.
گل ديگري كه پس از مرگ يك جوان زيباروي ديگر روييد،گل سوسن بود كه هيچ شباهتي به گلي كه اينك ما سوسن مي گوييم نداشت،بلكه زنبق گونه بود و به رنگ ازغواني تيره ،يا به گفته شماري ديگر به رنگ سرخ زيبا و دل انگيز.مرگ آن جوان نيز مرگي حزن انگيز بود كه هرساله ياد آن را گرامي مي داشتند زيرا جوان در:
جشن هياسينتوس(سوسن)
كه در طول شب آرام پايدار مي ماند
در مسابقهاي با آپولو كشته شد.
در پرتاب ديسك به رقابت برخاستند
و ديسكي كه آن خداوند به سرعت پرتاب كرد
از هدفي كه وي در نظر داشت فراتر رفت
آن ديسك محكم بر پيشاني هياسينتوس(هياسينت)فرود آمد و زخمي هولناك به جاي گذاشت.او از عزيز ترين همنشينان آپولو بود.در آن هنگام كه كوشيدند ببينند چهكسي ديسكش را دورتر مي اندازد،هيچ رقابت يا مسابقهاي بين آن دو نبود،بلكه مي خواستند ورزش كنند.آپولو چون فوران خون از پيشاني آن جوان و افتادنش بر زمين را بديد،وحشتزده شد.وقتي كه آن جوان را از زمين بلند كرد و در آغوش كشيد و كوشيد زخم را التيام بخشد،خود نيز رنگ باخت و چهره زرد كرد.امّا ديگر دير شده بود.هنوز او را در آغوش گرفته بود كه سرش عين گلي ساقه شكسته به عقب افتاد.او مرده بود و آپولو كه در كنار جسد وي زانو زده بود به حالش گريست،زيرا در عنفوان جواني و زيبايي مرده بود.آپولو خود او را كشته بود هرچند كه تقصيري نداشت و او را به عمد نكشته بود.وي پيوسته مي گريست و مي گفت:"واي،كاش مي توانستم جانم را فداي تو كنم،يا با تو بميرم"در همان حال كه اپولو زار مي گريست و چنين ندبههاي سوگوارانه مي كرد،گياه خون آلوده اي دوباره رشد كرد و چنان زيبا گل داد كه تا بد نام آن جوان را بر خو نهاد:هياسينتوس يا سنبل.آپولو خود بر گلبرگهاي آن نوشت ،شماري مي گويند حرف اوّل هياسينتوس را بر آن نوشت و شماري ديگر بر اين عقيدهاند كه دو حرف از يك كلمه يوناني نوشت كه"افسوس" معني مي دهد،امّا در هر صورت هرچه كه بود يادواره اندوه بزرگ آپولو بود.
داستان ديگري هم هست كه مي گويند زفير،يعني باد غرب ، او را كشت نا آپولو.آن باد هم آن جوان را كه زيباترين جوانان دنيا بود دوست مي داشت و چون خشم ناشي از حسد،كه چرا آپولو او را بيش از زفير دوست دارد،بر او چيره شد،بر آن ديسك وزيد و سبب شد تا از مسير خود منحرف شود و به هياسنت برخورد كند.
داستان درباره آفرينش نارسيسوس(نارسيس) يا نرگس در يكي از سروده هاي بسيار باستاني هومري قرن هفتم يا هشتم پيش از ميلاد سروده شده است
در يونان زيباترين گلها را مي توان ديد.اين گلها در هر جا كه باشند زيبا هستند،امّا يونان سرزمين غني و باروري نيست كه مرغزاري پهناور و كشتزارهاي پربار و صحراهاي خاص پرورش گل داشته باشد.يونان كشوري است كوهستاني با تپّه هاي سنگي و كوههاي خشك و بي باروبر،و در چنين كشوري روييدن و شكفتن گلهاي وحشي كه:
شادماني مي آورند و
فرح انگيز و فوق العاده درخشان هستند
واقعا مايه شگفتي اند.قلّه هاي سرد و سر به فلك كشيده از رنگهاي گوناگون و درخشان فرش شده است:هر شكاف و پرتگاه عبوس چهره و شوم از گل و گياه و شكوفه پوشيده مي شود.گدگوني و تباين اين زيبايي خندان و با شكوه كه با قد و قامت بلند و استوار و مهيبي كه همه جا را احاطه كرده است در مي آميزد و توجه بيننده را سخت به خود جلب مي كند.شايد در سرزمينهاي ديگر گلهاي وحشي توجه اندكي را به خود جلب كند امّا در يونان هرگز.
اين واقعيت هم در اعصار كهن و باستاني صادق بوده است و هم در اين روز و روزگار.در اعصار بسيار دور كه داستانهاي اساطيري يونان شكل مي گرفت،انسانها گلها و شكوفه هايِ فصل بهارِ يونان را شگفت انگيز و شادي آور مي يافتند. آن انسانهايي كه هزار سال پيش از ما مي زيستند و براي ما تقريبا ناشناخته باقي ماندهاند همان احساسي را دشتهاند كه ما اكنون در برابر معجزه زيبايي،و گلهاي بسيار ظريف و زيبا نشان مي دهيم كه مثل رنگين كمان سطح زمين را پوشاندهاند.داستان سرايان نخستين يونان داستانهاي بيشماري راجع به آنها گفته اند كه اين گلها چگونه آفريده شدهاند و چرا تا اين حدّ زيبا بوده اند.
بنابراين پيوند دادن اين گلهاي زيبا به خدايان كاملا طبيعي بوده است.تمامي اشياي موجود در ملكوت و افلاك و زمين به طرز واقعا اسرار آميزي به قدرتهاي خدايي و آسماني پويند مي يافتند،امّا تمامي چيزخهاي زيبا بيش از هر چيز ديگربه خدايان نسبت داده مي شدند.اغلب يك گل بسيار زيبا را دست آفرين مستقيم يك خدا مي دانستند كه آن را براي هدف و منظور ويژه خويش آفريده است.اين موضوع درباره گل نرگس هم صدق مي كرد كه در آن اعصار به گل نرگسي كه ما اكنون داريم و ميشناسيم شباهتي نداشته است،بلكه گلي بوده است به رنگ ارغواني و نقرهاي درخشان.زئوس اين گل را آفريد تا به برادرش كه فرمانرواي دنياي زيرين بود كمك كند و در آن هنگام قصد كرده بود دوشيزه مورد علاقه اش يعني پرسفونه،دختر دمتر،را بربايد.آن دختر در درّه اِنّا با دوستان و همسالان ديگرش در مرغزاري پر از گلو گياه و پر از گل بنفشه و سوسن سرگرم چيدن گل بود.آن دختر ناگهان گلي را ديد كه برايش تازگي داشت و پيش از آن هيچگاه نديده بود:گلي زيباتر از گلهاي ديگر،زيبا و باشكوه،براي همه شگفت انگيز،هم براي خدايان و هم براي آدميان.يكصد گل از يك ريشه روييده شده بودند و بوي عطرشان دلآويز بود.آسمان پهناور بالاي سر،و حتي زمين نيز،از ديدن آن مي خنديد،حتي امواج شور دريا.
از ميان دوشيزگان حاضر در آنجا،فقط پرسفونه آن را كشف كرد،زيرا ديگران در گوشه ديگر مرغزار گردش مي كردند.پرسفونه دزدانه و با دلهره از تنهايي خويش ،ولي بي آنكه بتواند بر وسوسه چيدن . گذاشتن آن گل در سبدش پايداري كند،به سوي آن گل گام برداشتيعني درست همانگونه كه زئوس پيش بيني كرده بود كه اين دختر با ديدن آن گل پايداري از دست خواهد داد. آن دختر كه هنوز شگفت زده بوددست دراز كرد آن گل را بچيند ،ولي هنوز آن را لمس نكرده بود كه زمين شكافته شد و چند اسب چون قير،سياه از آن بيرون آمدند كه ارّابه اي را به دنبال مي كشيدند،و مردي هم آن ارّابه را مي راند هاله اي از شكوه و ابهت شاهانه ولي تيره و شوم،كه هم زيبا و هم هراس انگيز بود،چهره اش را در بر گرفته بود.او دختر را بربود و به سوي خود كشيد و او را استوار و محكم نگه داشت.لحظه اي بعد دخترك از دنياي درخشان و روشنِ بهاري زمين گذشت و همراه شهريار و فرمانرواي مردگان به سرزمين مردگان وارد شد.[ادامه داستان را مي توانيد در مقاله دمتر بخوانيد]
اين تنها داستاني نيست كه درباره گل نرگس گفته اند.داستان ديگريي هم هست كه به زيبايي آن يكي نيست.قهرمان آن داستان پسركي بود زيباروي به نام نارسيسوس يا نارسيس.اين پسر به حدّي زيبا بود كه هر دختر او را مي ديد آرزو مي كردكاش به همسري وي در مي آمد،امّا پسرك هيچ يك از آنان را نمي پسنديد و نمي خواست.او با بي قيدي و بي اعتنايي كامل از كنارشان مي گذشت.او براي دوشيزگان دلشكسته هيچ اهمّيّتي قايل نبود حتي سرگذشت اندوهبار زيباترين پريان،يعني اِكو نيز نتوانست او را تحت تأثير قرار بدهد.اين دوشيزه نورچشمي و مورد علاقه خاصّ آرتميس،الهه جنگل و وحوش بود ولي اين پري مورد نفرت و انزجار نيرومندترين الهه ها قرار گرفت،يعني هرا كه مثل هميشه سرگرم كشف اسرار ماجراهاي عاشقانه زئوس بود.هرا بدگمان شده بود كه زئوس با يكي از پريان يا نيمف ها سروسرّي دارد.از اين رو به ديدار پريان رفته بود تا ببيند زئوس با كدام يك از آنها ارتباط دارد.امّا باوجود اين صحبت هاي دلنشين و شادي آور اِكو او را از پي گرفتن ماجراهاي عشقي زئوس بازداشت.او در حالي كه سراپا گوش شده بود،پريان فرصت يافتند و از آنجا رفتند و در نتيجه هرا درنيافت كه زئوس دلداده كدام پري است.هرا با همان سنگدلي هميشگي به دشمني با اِكو برخاست.آن پري نيز در خيل دختراني قرار گرفت كه از سوي هرا به كيفر مي رسيدند.هرا گفت:"تو هميشه آخرين نفري خواهي بود كه سخن خواهد گفت،هرگز قدرت و توان اين را نخواهي داشت كه پيش از همه سخن بگويي"
شرايط دشواري بود ،ولي دشوارتر از آن زماني فرارسيد كه اكو نيز مانند ديگر دشمنان دلداده، دل در گرو عشق نارسيس گذاشت.وي آن جوان را هميشه دنبال مي كرد،امّا نمي توانست با او سخن بگويد.پس با اين حال و روزي كه داشت چگونه مي توانست نظر جواني را به خود جلب كند كه به هيچ دختري اعتنا نمي كرد؟امّا يك روز متوجه شد كه بخت با او يار است و فرصتي پيش پايش نهاده است.آن جوان داشت به همراهانش مي گفت:"كسي اينجاست؟"و دختر با صداي مقطّع پاسخ داد:"اينجا-اينجا"دختر هنوز پشت درختان پنهان شده بود و آن جوان اوئ را نمي ديد و پيوسته بانگ بر مي داشت:"بيا" و اين كلمه درست همان كلمه اي بود كه دختر مي خواست به او بگويد.دختر با خوشحالي به او گفت:"بيا"و از پشت درختان بيرون آمد.امّا جوان خشمگين شد و روي از او برتافت و گفت:"نمي خواهم بهتر است بميرم و نگذارم كه تو بر اراده من پيروز شوي"امّا دختر ملتمسانه گفت:"من مي گذارم تو بر من چيره شوي"امّا جوان از آنجا رفته بود.دختر شرمسار و با چهرهاي برافروخته به درون يك غار متروك و دورافتاده پناه برد،و از آن پس هيچ تسلّي خاطر نيافت.هنوز هم در جاهاي پرت و متروك زندگي مي كند و مي گويند كه عشق طوري او را از پاي انداخته كه فقط مي تواند صحبت كند.
بدين سان نارسيس به شيوه سنگدلانه و ستمگرانهاش كه تحقير عشق بود ادامه داد.امّا سرانجام دعاي يكي از دلباختگان دلريش نزد خدايان برآورده شد:"ايكاش مي شد اين جوان كه ديگران را دوست نمي دارد حدّاقل خود را دوست بدارد"
نمسيس،الهه بزرگ،كه خشم واقعي معني مي دهد،عهد بست كه اين دعا را مستجاب كند.چون نارسيس بر آب زلال يك آبگير خم شد تا آب بنوشد،تصوير خود را در آب ديد و بي درنگ دلباخته خود شد.وي بانگ برآورد:"اكنون مي دانم كه ديگران چه رنجي به خاطر عشق من بردهاند،زيرا من خود در آتش خودشيفتگي مي سوزم.با وجود اين من چگونه مي توانم به آن زيبايي كه در آب ديدهام دست يابم؟امّا نمي توانم آن را رها كنم و فقط مرگ مي تواند مرا برهاند"و چنين اتفاقي نيز روي داد.نارسيس پيوسته لاغر مي شد و رو به كاستي مي نهاد و هميشه بر آبگير خم مي شد و تا مدتها به زيبايي خويش خيره مي شد.اكو نزديك وي بود امّا نمي توانست كاري بكند و گرهي از كارش بگشايد.امّا در آن هنگام كه نارسيس جوان در حال مرگ بود به تصوير خود نگريست و به آن گفت"خداحافظ-خداحافظ" و دختر نيز اين سخن را به عنوان آخرين وداع با وي تكرار كرد. مي گويند كه چون روح نارسيس از رودخانهاي كه درياي مردگان را دور مي زند عبود كرد،بر لبه قايق خم شد تا خود را براي آخرين بار ببيند.
بخش نخستين اين داستان به دوران اوديسه مي رسد و بخش را فقط شاعر اسكندراني قرن سوم پيش از ميلاد،به نام تئوكريتوس نوشته است،و آخرين بخش را هم كسي جز لوسيان در قرن دوم پس از ميلاد مسيح ننوشته استفاصله زماني بين بخش نخست و آخرين بخش لااقل به هزار سال مي رسد.قدرت و شوق داستان سرايي هومر،خيالپردازي شاعرانه تئوكريتوس، بدبيني هاي لوسيان به نوبه خود سير ادبيات يونان را به تصوير مي كشند.
تمامي اشكال و صور مهيب و شگفت انگيز زندگي كه براي نخستين بار آفريده شده بود،مثل موجودات صد دست،غولان يا ژيانها و غيره،البته به غير از سيكلوپ ها،پس از سركوب شدن همه از صفحه روزگار محو شدند.به سيكلوپ ها اجازه داده شد بازگردند و سرانجام آنها به موجودات مورد علاقه زئوس تبديل شدند.آنها كارگران شگفت انگيزي بودند و آذرخشهاي زئوس را هم مي ساختند.اينان نخست سه تن بودند ولي بعد بر شمارشان افزوده شد.زئوس آنها را در سرزميني آباد كه تاكستانها و زمين هاي غلّه زار بكرش باروبر بسيار به بار مي آورد جاي داد.آنها رمه هاي بسيار گوسفند و بز داشنتد و در آنجا راحت و آرام مي زيستند.اما با وجود اين خلق و خوي تند و وحشي و احساسات جنگجويانه اس هيچ كاستي نيافت،نه قانون داشتند و نه دادگستري و هركس هرگونه كه خود صلاح مي ديد و هركاري را كه مي پسنديد مي كرد.آنجا براي بيگانگان جاي مناسبي نبود.
قرنها پس از به كيفر رسيدن پرومتئوس و آنگاه كه فرزندان و اعقاب انسانهايي كه وي ايشان را ياري داده بود متمدن شدند و ساختن كشتيهاي بادباني را نيز آموختند،يك شاهزاده يوناني با كشتي خويش به ساحل اين سرزمين خطرناك رسيد.اين شاهزاده اوديسوس يا اوديسه نام داشت كه او را اوليس يا اوليسس هم مي ناميدند.او پس از ويران شدن سرزمين تروا راهي سرزمين خود بود.او در خونين ترين جنگ با مردم تروا شركت جسته بود،اما در آن جنگ خطر مرگ به اندازه اي نبود كه اكنون او را تهديد مي كرد.
درست نزديك همان نقطه اي كه جاشوانش كشتي را به آن بسته بودند،غاري رو به دريا و در جايي بلند واقع شده بود.چنين به نظر مي رسيد كه افرادي در آنجا زندگي مي كنند،زيرا حصاري نيرومند در جلوي آن كشيده بودند..اوليس يا اودسيسه با دوازده نفر به راه افتاد تا از آن غار ديدن كنند.آنها به غذا نياز داشتنداو خيكي پر از شرباب را با خود برد تا در برابر ميهمان نوازي ساكنان غار به آنها هديه كند.دروازه ورودي حصار جلوي غار باز بود و آنها از آن گذشتند و به درون غار رفتند.هيچ كس در آن غار نبود،اما كاملا آشكار بود كه شماري آدم مرفه و خوشبخت در آن زندگي مي كنند.در ديوارهاي اطراف غار آغلهاي پر از بره هاي كوچك و بزغاله درست كرده بودند و طاقچه هايي حاوي پنير و سطلهاي پر از شير كه براي آدمهاي دريازده مائده اي خداداد بود،همه از آن نوشيدند و به انتظار آمدن صاحبخانه نشستند.
سرانجام صاحبخانه نيز آمد،غول پيكر و سهمگين به بلندي يك كوه.چون رمه را به درون غار آورد دهانه غار را به يك تخته سنگ بزرگ بست.بعد به پيرامون خود نگريست،بيگانگان را در آنجا ديدو با ديدن آنها نعره اي گوشخراش و هراس انگيز سرداد:"شما كي هستيد كه بدون اجازه به درون خانه پوليفِموس آمدهايد؟سوداگر هستيد يا دزدان دريايي غارتگر؟"
آنها با ديدن او و شنيدن نعره هايش به وحشت افتادند.اما اوديسه گام پيش نهاد،استوار و مردانه به او پاسخ داد:"ماجنگجويان كشتي شكسته اي هستيم كه از جنگ تروا باز گشته ايم و پناه آورندگان به شما،و از رعاياي تحت حمايت زئوس،خداي نيازمندان."
امّا پوليفموس نعره سر داد،كه زئوس را هيچ قدر و بهايي نمي گذارد.او خود را بزرگتر و سترگ تر از همه مي دانست و از هيچ كس نمي ترسيد.پس از آن دستهاي بسيار نيرومندش را دراز كرد و در هر دست يكي از افراد را گرفت و بر زمين كوبيد و كشت و قطعه قطعه كردو همه را تا قطعه آخر خورد و بعد با شكم پر وسير روي كف غار دراز كشيد و خوابيد.او در برابر هر حمله اي ايمن بود،زيرا غير از خود وي هيچ كس نميتوانست سنگ جلو دهانه غار را بر دارد و اگر آدميان به وحشت افتاده آن قدر توان يا جرأت مي يافتند كه او را بكشند تا ابد در همان غار زنداني مي شدند.
در خلال آن شب مخوف و دلهره آور،اوليس يا اوديسه پيوسته به آنچه روي داده بود مي انديشيد،همچنين به رويدادهاي ديگري كه اگر چاره اي نمي انديشيد يا راه فراري نمي يافت روي مي داد. اما تا آنگاه كه روز چهره گشود و رمه هاي گرد آمده در جلوي غار آن سيكلوپ را از خواب بيدار كردند،اوليس يا اوديسه نتوانسته بود راه چاره اي بيابد.او ناگزير بود شاهد مرگ دوتن از ياران و همراهانش باشد،زيرا پوليفموس به خوردن ناشتايي نشست،يعني همانگونه كه شام را هم صرف كرده بود.بعد رمه اش را راه انداخت و از غار بيرون برد و آن تخته سنگ بزرگ را باز بر دهانه غار استوار نمود.اوليس كه در طول روز در آن غار زنداني بود پيوسته به فكر چاره بود.چهارتن از همراهانش به طرز فجيعي كشته شده بودند.آيا همه آنها بايد به همين ترتيب كشته مي شدند؟ سرانجام فكري به خاطرش خطور كرد.الواري بزرگ كنار آغل گوسفندان رها شده بود،به درازا و به ضخامت دكل يك كشتي بيست پارويي.وي از آن الوار قطعه اي مناسب بريدو با كمك افراد ديگرش نوك آن را با چرخاندن در آتش تيز و استوار كرد.آنها تا آمدن سيكلوپ از آن الوار تيرك نوك تيز بزرگي ساختند و در جايي پهان كردند.يكبار ديگر همان ضيافت وحشتناك برپا شد.چون خوردن به پايان رسيد،اوديسه يك جام از شرابي كه با خود همراه آورده بود به سيكلوپ داد.سيكلوپ آن جام شراب را شادمانه به سر كشيد و باز هم از آن خواستو اوديسه آنقدر به او شراب داد تا خوابِ مستي بر او چيره شد.پس از آن اوديسه و همراهانش آن تيرك را از جايي كه پنهان كرده بودند بيرون آوردند و نوك آن را درون آتش نهادند تا كاملا شعله ور شد.نيرويي آسماني جرأتي ديوانه وار در دلشان جاي داد و آنها آن تيرك شعله ور را در چشم سيكلوپ فرو كردند.سيكلوپ نعره اي هراس انگيز سر داد و بر خواست و نوك تيرك را پيچاند و از چشم خود بيرون كشيد.بعد به اين سو و آن سو رفت تا شكنجه گران خويش را بيابد امّا چون نابينا شده بود توانستند از چنگش بگريزند.
سيكلوپ سرانجام در سنگي غار را برداشت و بر دهانه غار نشست، با دستهاي گشوده به هر دو سو و با اين انديشه كه آن افراد را هنگام فرار از غار بگيرد.امّا اوديسه براي اين كار هم نقشه اي كشيده بود.به افراد خود دستور داده بود كه هر كدام سه ميش پُر پشم انتخاب كنند و آن سه را با طنابهاي محكم و ضخيم بافته شده از پوست درخت به هم ببندد و منتظر بماند تا روز چهره بگشايد و آن غول در صدد برآيد رمه اش را براي چرا بيرون ببرد.سر انجام سپيده دميد و هوا روشن شد و چون رمه كه جلو در غار گرد آمده بود حركت كرد كه از غار بيرون برود،پوليفموس يك به يك برّه ها را با دست لمس كرد تا مبادا انساني بر پشت آنها سوار شده باشد.او پيچ نينديشيده بود كه زير شكم بره ها را هم لمس كند،زيرا هر مرد زير شكم مرد مياني دراز كشيده بود و پشم هاي دراز بره را محكم گرفته بود.چون از در غار وحشتناك بيرون آمدندخود را به زمين انداختند و سرانجام خود را به كشتي رساندند و آن را به آب انداختند و در آن نشستند.امّا اوديسه به حدّي خشمگين بود كه نمي خواست آنجا را محتاطانه و بي سروصدا ترك كند. وي از كنار ساحل بانگ زنان با آن غول نابينا كه در دهانه غار نشسته بود سخن گفت:"اي سيكلوپ،تو هم آنقدر قدرتمند نبودي كه همه آدمهاي كوچك را بخوري؟ تو كيفر واقعي خود را براي آن بدي و خباثتي كه در حق ميهمانان خود كردي ديدي"
سخن اوديسه تا ژرفاي قلب پوليفموس را سوزاند.او از جاي برخاست و صخره اي گران از كوه كند و آن را به سوي كشتي انداخت.آن سنگ در يك قدمي كشتي افتاد و چيزي نمانده بود كه كشتي را در هم بشكند،امّا كشتي بر اثر آن موجي كه از فرو افتادن سنگ برخاسته بود از جاي حركت كرد و به سوي ساحل خزيد.جاشوان با تمام نيرو پارو زدمند تا سرانجام توانستند كشتي را به سوي دريا راهي كنند.وقتي كه اوديسه همه را سالم يافت دوباره بانگ برآورد:اي سيكلوپ،اين اوديسه،ويرانگر شهرها بود كه چشم تو را از كاسه در آورد و تو اين داستان را براي آنانكه از تو مي پرسند حكايت كن"امّا تا آن هنگام خيلي از ساحل دور شده بودند و آن غول نمي توانست كاري بكند.وي نابينا بر ساحل نشست.
اين تنها داستاني است كه تا ساليان دراز درباره پوليفموس گفته اند.قرنها سپري شد و او همچنان همان بود كه بود:هيولايي هراس انگيز،بي قواره،كوه پيكر، و با چشمي نابينا.امّا سرانجام او نيز دگرگون شد،درست همانگونه كه هر چيز شوم و پليد پس از گذشت ساليان دراز تغيير مي كند و نرمخوتر مي شود.شايد بعضي از داستان سرايان دلشان به حال اين موجود بينوا و درد كشيده اي كه اوليس در آن سرزمين به جاي گذاشته بود سوخته است.به هر جهت در داستان ديگري درباره اش مي خوانيم،او را موجودي خوشايندتر مي يابيم كه اصلاً هراس انگيز نيست،بلكه يك هيولاي ساده لوح و مسخره اي است كه خود از زشتي و ناهنجاري خويش آگاه است.از اين رو موجودي بينوا و درمانده است،زيرا دل در گرو عشق پري دريايي افسونگري به نام گالاته يا گالاتئا نهاده است.در اين هنگام در جايي در سيسيل مي زيست و بينايي اش را هم به طريقي بازيافته بود،شايد با كمك پدرش كه در اين داستان پوزئيدون است،يعني همان خداي بزرگ درياها.اين غول يا ديو دلداده مي دانست كه گالاته هيچ گاه او را نمي خواهد.او نوميد و پريشان روزگار مي گذراند.امّا با وجود اين هرگاه كه درد و رنجهايش سبب مي شد تا در برابر معشوق سنگدلي كند و به خودش بگويد "تو برو برّه ات را بدوش تو را چه به عاشقي؟"آن دختر دلير دزدانه نزدي مي آمد و ناگهان باران سيب بر رمه اش مي ريخت و بانگ بر مي داشت و او را عاشقي تنبل و تنآسا مي خواند.امّا چون آن غول از جاي بر مي خاست دختر فرار را بر قرار ترجيح مي داد و خندان و شادمان از برابر گامهاي سنگين و كند وي مي گريخت و مي رفت.پس ااز آن، غول بينوا و نوميد بر ساحل دريا مي نشستامّا اين بار نمي كوشيد مردم را خشمگينانه بكشد ،بلكه سوگوارانه آوازهاي عاشقانه مي خواند تا شايد دل آن پري دريايي را به رحم آورد.
در داستان بسيار جديد ديگري گالاته مهربانترشده است نه به اين سبب كه به عشق آن موجود نفرت انگيز و يك چشم گرفتار آمده است بلكه آن دختر انديشمندانه و عاقلانه با خود انديشيده بود كه چون اين موجود پسر مورد علاقه پوزئيدون است،پس نبايد مورد تحقير و توهين قرار گيرد.بنابراين موضوع را با خواهر ديگرش كه او نيز يك پري دريايي يا نيمف به نام دوريس بود در ميان گذاشت ولي آن خواهر كه خود زماني كوشيده بود نظر آن سيكلوپ را به خود جلب كند زبان به نكوهش و تحقير وي گشود و گفت:"چشمم روشن!چه معشوق خوبي برگزيده اي!آن چوپان سيليسي!همه درباره اش حرف مي زنند"
گالاته:خواهش مي كنم خودت را براي من نگير!او پسر پوزئيدون است.
دوريس: شنيده ام فرزند زئوس است.امّا در اين هيچ ترديدي نيست كه او يك وحشي زشت روي بي تربيت است
گالاته:دوريس،پس اجازه بده يك چيز به تو بگويم،كه من مردانگي خاصي در او مي بينم.درست است كه فقط يك چسم دارد ولي با همان يك چشم هم طوري مي بيند كه گويي دوتا دارد
دوريس:انگار كه تو خود عاشق او شده اي؟
گالاته:چه كسي،آن هم من!عاشق پوليفموس!چنين مباد.البته مي دانم كه تو چرا اينگونه سخن مي گويي.تو خود خوب مي داني كه او هيچ وقت توجهي به تو از خود نشان نداده است،بلكه فقط به من
دوريس:البته چوپاني يك چشم بايد تو را زيبا بپندارد!چه افتخار بزرگي!در هر صورت لازم نيست تو برايش آشپزي كني،چون شنيده ام از گوشت مسافران غذاهاي لذيذي مي پزد.
امّا پوليفموس هيچ گاه نتوانست دل گالاته را بربايد.آن پري عاشق و دلداده شاهزاده جواني به نام آسيس شده بود كه پوليفموس او را از فرط خشم و حسادت كشت.امّا آسيس به خداي رودخانه بدل شدروي همين اصل داستان يا ماجرا به خوبي و خوشي پايان يافت.
این داستان به مفهوم رنسانسی کلاسیک(خیل انگیز و زیبا،آراسته و درخشان) خیلی شباهت دارد,به طور کامل از دیوان شعر موسکوس شاعر مکتب اسکندریه قرن سوم پیش از میلاد گرفته شده است،و آن شاعر آن را به بهترین وجه به توصیف کشیده است
یو تنها دختری نبود که به سبب عشق زئوس به شهرت جغرافیایی ویژه ای دست یافت.دختر دیگری هم بود،به نام اروپا یا اروپ که شهرتی جهانگیر داشت.اروپ دختر پادشاه سیدون بود.اما درست بر خلاف یو که برای رسیده به این شهرت بهای بسیار سنگینی پداخت او بسیار خوشبخت بود.این دختر غیر از آن چند لحظه هراس و وحشت ناشی از گذشتن از دریایی ژرف بر پشت یک ورزا،هیچ ناراحتی و بدبختی ای نکشید.در داستان نیامده است که در آن لحظه هرا چه می کرده است،ولی کاملا آشکار است که در بی خبری به سر می برده است و شوهرش رها و آزاد که هرکاری که می خواهد انجام بدهد.
در یک بامداد بهاری که زئوس بی دغدغه به تماشای زمین نشسته بود،ناگهان منظره زیبایی را در ÷یش روی خود دید.اروپا خیلی زود از خواب برخواسته بود و مانند یو از دیدن خوابی ناراحت شده بود، زیرا این بار بر خلاف گذشته ها خواب ندیده بود که خدایی عاشق او شده ایت،بلکه خواب آن دو قاره ای را می دید که هر یک در هیئت و صورت یک زن می کوشیدند او را تصاحب کنند:آسیا می گفت که وی او را به دنیا آورده است ÷س حق دارد او را تصاحب کند،و آن قاره دیگر که هنوز بی نام بود اظهار می داشت که زئوس دوشیزه را به وی خواهد داد.
چون اروپا از آن خواب شگفت انگیز خود که در سپیده دم دیده بود،یعنی هنگامی که معمولاً خواب به سراغ انسان می آید،برخاست،تصمیم گرفت دیگر نخوابد،بلکه دوستان و همقطاران خود را که همه دختران همسال وی و از طبقه اعیان و اشراف بودند به سوی خویش فرا بخواند و از آنها بخواهد با وی به مرغزارهای ÷ر از گل و شکوفه نزدیک دریا بروند.آنجا وعده گاه مورد علاقه شان بود.
در این هنگام همه سبد با خود آورده بودند،چون می دانستند گلها اکنون کاملا شکوفا شده اند.سبد ارو÷ا از طلا ساخته شده بود و اشکال و نقوش زیبایی بر آن نقش بسته بود،شگفت انگیز اینکه این نقوش تصویری از داستان یو بود و سفر او هنگامی که به هیئت و صورت گاو ماده درآمده بود و نیز کشته شدن آرگوسو نوازش دادن وی به دست خدایی زئوس و مبدل شدن دوباره یو به هیئت یک زن.این تصویر همانگونه که انتظار می رفت،واقعا دیدنی بود و با کمال شگفتی آشکار بود که شخصی مانند هفا استوسِ صنعتگر و هنرمندِ چیره دست کوه اولمپ آن را رقم زده است.
برای پر کردن چنین سبد زیبایی،گلهای فراوانی دیده می شد،گلهای عطر آگین نرگس و سنبل و بنفشه و زعفران،و از همه درخشان تر گل سرخ وحشی بسیار زیبا دختران سرگرم چیدن گلها شدند.امّا ار÷ا در میان آنان مانند "الهه عشق" بود که در میان خوا هِران زیبارو یا "گریس" ها می درخشید.و درست همین الهه بود که ماجرایی را به وجود آورد که ÷س از آن روی داد.چون رد آن هنگام زئوس از آسمان به این منظره دل انگیز می نگریست،همان الهه عشق که تنها کسی بود که می توانست بر زئوس چیره شود،که از قضا با پسر شیطانش"کیوپید" یا کو÷ید می گشت،یکی از تیرهایش را به قلب زئوس زد و زئوس نیز بی درنگ دیوانه وار در همان لحظه عاشق اروپا شد.گرچه هرا در آن هنگام از محل دور بود ولی زئوس که می پنداشت بهتر است این شرط احتیاط را از دست ندهد،پیش از ظاهر شدن بر اروپا خود را به یک ورزا،گاو نر،بدل کرداین ورزا به حدی زیبا و آرام و رام بود که دختران از آمدنش نهراسیدند،بلکه در عوض همه پیرامونش گرد آمدند و او را نوازش کردند و بوی عطر آسمانی و بهشتی اش را که از او به مشام می رسید بوییدند،بویی که از بوی گلهای عطر آگین دل انگیز تر بود.اروپا نیز به سوی ورزا نزدیک شد و چون دستش را آهسته بر بدنش گذاشت،چنان آوایی سر داد که نوای هیچ نی یا فلوتی به دل انگیزی آن نبود.ورزا پیش پای اروپ به زمین نشست و با این عمل خواست پشت پهن خود را به این دختر بنمایاند،و اروپا نیز دیگر دختران را فراخواند تا بر پشت ورزا بنشینند:
اروپا لبخندزنان بر پشت ورزا نشست،اما دختران دیگر،هرچند شتابان در پی او آمدند تا سوار شوند فرصت نیافتند.ورزا بي درنگ به پا خاست و با شتابي زیاد به سوي ساحل دريا رفت و بعد نه در دريا بلكه در سطح آن،بر فراز دريايي پهناور و بي كران ، پيش رفت.وقتي كه او ميرفت امواج از پيش روي او از حركت باز مي ايستاد و تمامي موجوداتي كه در ژرفاي دريا بودند بالا آمدند و سر در پي او نهادند و با او همگام شدند: يعني خدايان شگفت انگيز دريا، مانند نرئيد ها كه بر پيسو ها يا دلفين ها سوار بودند،تريتون ها شيپور زنان، و ارباب نيرومند دريا كه برادر خود زئوس بود.
اروپا كه از ديدن اين همه موجودات شگفت انگيز و از حركت آب دريا به وحشت افتاده بود،با يك دست شاخ ورزا و با ديگري پيراهن ارغواني اش را گرفت تا خيس نشود.
اروپا در دل به خود گفت كه اين ورزا نمي تواند يك ورزاي واقعي باشد،و بي ترديد يك خداست.اروپا ملتمسانه با او سخن گفت و تقاضا كرد به او رحم كند و او را تنها و بي كس در جايي رها نكند. ورزا در پاسخ به او گفت درست حدس زده است كه او كيست و هيچ دليلي ندارد كه از او بترسد.او زئوس است، خداي خدايان و چون او را بسيار دوست مي دارد دست به چنين عملي زده است.او را به جزيره كرت مي بردكه جزيره زئوس بود،يعني به همان جايي كه مادرش او را پس از تولد به آنجا آورد و از كرونوس پنهان كرد.و در اينجا بايد براي او:
پسران افتخار آفرين كه عصاي سلطنتشان
بر تمام انسانهاي زمين فرمان خواهد راند


