اوويد بهترين مرجع اين داستان است.اغراق گويي درباره شدت طوفان ويژه روميان است.منزلگه "خواب" و آن شرح مفصّلي كه درباره زيبايي محصور كننده اش گفته شده است واقعا ويژه اووويد است و دست توانايش براي به تصوير كشيدن آن.البته در اين داستان خدايان نامهاي لاتيني دارند نه يوناني يا رومي.
سِيكس(سئيكس)كه پادشاه تسالي بود پسر لوسيفر نورآور بود كه مي گويند ستاره اي بود كه روز مي آورد و شادماني نوراني پدر در چهرهاش مي درخشيد.همسر وي كه آلسيون(آلسيونه نام داشت از تباري والا بود و دختر ائولوس شهريار بادها.اين دو يكديگر را دوست مي داشتند و هيچ وقت خودخواسته از هم جدا نمي شدند.اما با وجود اين زماني فرا رسيد كه سيكس خواست همسرش را ترك كند و به سفر دريايي دور و دراز برود.چون خاطر سيكس در پي رويدادهاي گوناگون چندي پريشان و مكدّر بود در صدد برآمد به هاتف معبد دلفي مراجعه كند و نظر او را بخواهد.زيرا تمامي مرداني كه با مشكل مواجه مي شدند به آنجا پناه مي آوردند و از هاتف آن راهنمايي مي طلبيدند.چون آلسيونه شنيد كه شوهر به كجا مي رود نگران و اندوهگين شد و ترس در دلش راه يافت.بنابراين اشك ريزان و در حالي كه گريه سخنانش را پيوسته قطع مي كرد،به شوهر گفت كه او نيز مثل افراد ديگر از قدرت و نيروهاي بادها بر درياها آگاه است.در آن هنگام كه وي در كاخ پدرش مي زيسته است آنها را ديده است.آلسيونه به شوهر گفت:"من بارها الوار كشتي هاي شكسته را در كنار ساحل ديده ام.اوه به اين سفر مرو.امّا اگر نتوانم تو را از رفتن بازدارم،پس مرا هم با خود ببر.من مي توانم در برابر هر رويدادي كه برايمان اتفاق بيفتد پايداري كنم"
سيكس از شنيدن اين سخنان سخت به رحمت آمد زيرا يكديگر را خيلي دوست مي داشتند،ولي هدف والاتر بود.او حس مي كرد كه اندرز يا توصيه لازم را بايد ار هاتف معبد دلفي بگيرد و هيچ نمي خواهد بشنود كه همسرش مي خواهد در ماجراهاي خطرآفرين دريايي با او شريك شود.پس ناگزير سر تسليم فرود آورد و اجازه داد شوهر به تنهايي به سفر برود.هنگام وداع قلب همسر از اندوهي نگران كننده آكنده شده بود گويي مي دانست كه چه مصيبتي روي خواهد داد.زن بر ساحل دريا به نظاره كشتي ايستاد تا كشتي رفت و بعد از نظر ناپديد شد.
درست همان شب طوفاني شديد بر دريا وزيد.بادها همه دست به دست هم دادند و طوفاني عظيم چون طوفان نوح آفريدند و امواجي به بلندي كوه به حركت در آوردند.باران نيز با چنان شدتي باريد كه انگار آسمان به دريا آمده بود و دريا به آسمان رفته بود.مرداني كه در آن كشتي لرزان و شكسته نشسته بودند از فرط وحشت ديوانه شده بودند يعني همه به وحشت دچار شده بودند مگر سيكس كه پيوسته به آلسيون مي انديشيد و شادمان بود كه اكنون در خانه است و در كمال سلامتي و ايمني.هنگامي كه كشتي در دل آب دريا فرو رفت . خود نيز به محاصره آب و امواج در آمد،هنوز نام آلسيونه را بر زبان مي آورد تا سرانجام با كشتي به قعر دريا رفت.
آلسيونه پيوسته روزشماري مي كرد.وي سرگرم يافتن جامه اي براي شوهرش بود كه چون بازگردد آن را بپوشد و جامه ديگري براي خويشتن يافت كه چون شوهر بيايد با پوشيدن آن خود را برايش بيارايد.چه بسا كه هرروز دست به دعا بر مي داشت و براي سلامتي شوهرش دعا مي كرد و بيشتر به جونو متوسل مي شد.اين الهه از شنيدن دعا براي شخصي كه مدتهاست مرده سخت اندوهگين مي شد و براي آن زن دل مي سوزاند.يك روز پيام رسان خود را به نام ايريس فرخواند و فرمان داد به خانه سومنوس كه خدا خواب بود برود و به او بگويد تارؤيايي براي آلسيونه بفرستد و حقيقت سرنوشت سيكس را در خواب به آن زن بگويد.منزلگه خوا ب نزديك سرزمين سياه سيمري ها(كيمرا ها) و در درّهاي ژرف و بسيار گود قرار دارد و هواي تقريبا تيره اي همانند هواي اوايل غروب سايه وار بر آن گسترده شده است.در آنجا هيچ خروسي نمي خواند،هيچ سگي پارس نمي كند كه سكوت آنجا را بشكند وهيچ شاخه درختي در برابر نسييم نمي جنبد و خش خش نمي كند،و هيچ صداي گفتگويي آرامش آن سرزمين را بر هم نمي زند.تنها صدايي كه به گوش مي رسيد صداي خزيدن آرام لته رودخانه فراموشي است كه زمزمه اش خواب مي آورد.بوته هاي خشخاش و گياهان خواب آور ديگر جلو درها گل مي دهند و خداي خواب بر بستر نرم و سياه رنگ خويش دراز كشيده است.آنگاه ايريس با رداي چندين رنگش كه مثل رنگينكمان مي مانست در آسمان به حركت در آمد و خانه تاريك خداي خواب را با اين جامه رنگين روشني بخشيد.با وجود اين دشوار بود دشوار بود بتواند خداي خواب را بر انگيزد پلكهاي سنگين چشمها را باز كند و بفهمد چه كار بايد بكند.چون ايريس واقعا مطمئن شد كه خداي خواب بيدار شده و ئپيامش را شنيده است شتابان از آنجا رفت زيرا مي ترسيد نكند او هم به پينكي بيفتد و به خواب برود.
خداي سالخورده خواب پسرش مورفئوس را كه در بدل شدن به هرچيزي يا به هر انساني استاد بود بيدار كرد و فرمان جونو را به آگاهي او رساند.مورفئوس با آن بالهاي بي صدايش از دنياي تاريك گذشت و در كنار تختخواب آلسيونه ايستاد.او خود را به شكل و هيئت سيكس مغروق درآورده بود.آب ريزان بر بستر آلسيونه خم شد و به او گفت:"اي همسر بينوا نگاه كن شوهر تو اينجا ايستاده است.آيا مرا مي شناسي يا نكند چهره من بر اثر مرگ مسخ شده است؟اي آليسونه من مردهام.وقتي آب دريا مرا در خود فرو برد من نام تو را بر زبان راندم.من ديگر هيچ اميدي ندارم.اما براي من اشك بريز و گريه كن.مگذار من بي آنكه كسي برايم اشك بريزد به سراي تيرگي ها بروم"آلسيونه در خواب گريست و دستها را براي گرفتن شوهر دراز كردو با صداي بلند گفت:"صبر كن من هم با تو مي آيم" و از بس گريست از صداي گريه خود بيدار شد.وي با اين باور از خواب برخاست كه شوهرش مرده است و آن كسي كه در خواب ديده است واقعا خود وي بوده است.بعد در دل به خود گفت:"من خودم او را درست در همين نقطه ديدم.چه سيماي رقّت انگيزي داشت.او مرده است و من نيز به زودي خاوهم مرد.مگر من مي توانم در اينجا بمانم و بدن عزيز او دستخوش امواج باشد؟من تو را ترك نخواهم كرد شوهرم.من نمي خواهم ديگر زنده بمانم."
آن زن با دميدن اولين پرتو روز به سوي ساحل دريا راهي شد،به سوي دماغه اي كه روز حركت شوهرش بر آنم ايستاده و رفتنش را تماشا كرده بود.چون به دريا خيره نگريست در نقطه بسيار دور دريا چيزي را بر سطح آب شناور يافت.آب در حال مد بود و به سوي ساحل مي آمد و در نتيجه آن چيز پيوسته حركت مي كرد و به سوي ساحل مي آمد تا اينكه آن را بخوبي ديد يك جسد بود.با دلسوزي و در عين حال با وحشت به آن جسد كه هر لحظه نزديكتر مي شد نگاه مي كرد.اكنون جسد به دماغه نزديك مي شد نگاه مي كرد.اكنون جسد به دماغه نزديك شده بود،تقريبا پيش پاي وي.آري،خودش بود.دويد و خود را به آب انداخت و فرياد بر آورد:"شوهر عزيزم!" و پس از آن شگفتا كه آلسيونه به جاي اينكه در آب دريا فرو رود بر فراز امواج پريد و رفت.آلسيونه بال در آورده بود و تمامي بدنش از پر پوشيده شده بود.او به پرنده بدل شده بود.خدايان مهربان بودند و به او رحمت آورده بودند.همين كار را هم در حق سيكس كرده بودند زيرا وقتي كه به سوي جسد پريده بود آن را نيافته بود.جسد ناپديد و به يك پرنده مبدل شده و بعد به خود وي پيوسته بود.امّا عشق آنها همچنان پايدار مانده بود و آنها را هميشه در كنار هم مي ديدند پرواز كنان در هوا يا سوار بر امواج دريا.
هر سال دريا هفت روز پياپي آرام مي ماند.كوچكترين نسيمي نمي وزد كه چين و شكن بر سطح آب بيندازد.و اين هفت روز مقارن با روزهايي است كه آلسيونه در آشيانه اش بر سطح آب دريا روي تخمها مي نشيند و پس از آنكه جوجه ها سر از تخم بيرون آوردند طلسم شكسته مي شود.امّا در زمستان هرسال هم اين روزهاي آرام سر مي رسد و اين روزها را روزهاي آلسيون يا آلسيونه نام نهاده اند.
مقالات مرتبط:
آوده اند كه در زمان قديم توتهاي سرخ و تيره رنگ درخت شاتوت زماني چون برف سفيد بوده است.اين توتها پس از رويدادي شگفت انگيز و ادوهبار سرخرنگ شدند:مرگ دو جوان عاشق اين دگرگوني را بوجود آورد.
پيراموس(پيرام) و تيسبه كه نخستين،زيباترين مرد جوان،و دومي زيباروترين دختر مشرق زمين بود در شهر بابل مي زيستند كه شهر ملكه سميراميس بود.اين دو در همسايگي هم مي زيستند و ديواري مشترك خانه آنها را از هم جدا كرده بود.چون هر دو در همسايگي هم به بار آمدند و با هم بزرگ شدند،دل در گرو عشق يكديگر بستند.آنها مي خواستند با هم ازدواج كنند ولي پدر و مادرشان موافقت نمي كردند.با وجود اين جلو عشق را نمي توان گرفت.آتش عشق هرچه شعله ور تر و فروزانتر شود،بيشتر مي سوزاند.به علاوه عشق هميشه راههايي براي خود مي يابد.محال بود كسي بتواند اين دو جوان دلداده را كه دلي سوزان داشتند از يكديگر جدا كند.
در ديواري كه خانه آن دو را از هم جدا ميكرد شكافي وجود داشت،كه هنوز كسي از وجود آن آگاه نشده بود،ولي از ديد و چشم عاشقان هيچ چيز پنهان نمي ماند.اين دو جوان عاشق ما شكاف را كشف كردند و از آن راه با هم سخن مي گفتند.گرچه آن ديوار شوم و نفرت انگيز آنها را از هم جدا كرده بود،امّا خود وسيله پيوند و ارتباط شده بود.آنها مي گفتند:"با بودن تو(اي ديوار)ما نمي توانيم يكديگر را لمس كنيم،امّا دست كم بگذار با هم سخن بگويي و رازونياز كنيم.تو راهي بنما تا سخنان عاشقانه به گوش عاشقان برسد.ما آدمها ناسپاسي نيستيم"بدين سان آنها با هم سخن مس گفتند.چون شب و زمان جدايي فرا مي رسيدهر دو بر ديوارها بوسه مي زدند و مي رفتند.هر بامداد كه روشنايي مي دميد و ستارگانِ آسمان را خاموش مي كرد و پرتو خورشيد شبنم بخزده بر برگ گياهان را خشك مي كرد،آن دو جوان دلداده دزدانه و پاورچين و پنهان از چشم اغيار به كنار شكاف مي آمدند،آنجا مي ايستادند و زماني عاشقانه رازو نياز مي كردند و چند گاهي از ستم روزگار غدّار و سرنوشت ستمكار زبان به گلايه مي گشودند،ولي هميشه نجواگونه سخن مي گفتند.سرانجام يك روز بردباري و توان پايداري در برابر ناملايمات و نارواييها را از دست دادند.آنها تصميم گرفتند كه شبهنگام بكوشند پنهاني از خانه بيرون آيند و از شهر بيرون شوند و خود را به فضاي باز بيرون شهر برسانند تا شايد در آنجا چند لحظه اي آزاد و بي دغدغه در كنار هم بگذرانند .آنها قرار گذاشتند كه يكديگر را در جايي كاملا آشنا ببينند:يعني در مقبره نينوس،زير يك درخت،درخت شاتوت كه زير بار توت سفيد غرق شده بود و چشمه اي نيز در نزديكي آن مي جوشيد.اين نقشه هر دو را شاد كرد.امّا زمان چنان به كندي مي گذشت كه مي پنداشتند روز پايان نخواهد گرفت.
سرانجام خورشيد در دل دريا فرو رفت و در پي آن شب بالا آمد.تيسبه در آن هوايتاريك آهسته و پاورچين از خانه بيرون آمد و پنهان از همه چشمها راه مقبره را در پيش گرفت.پيراموس هنوز نيامده بود.دختر چند گاهي به انتظار نشست،زيرا عشق به او جرئت بخشيده بود.امّا ناگهان در پتو نور ماه ماده شيري را ديد.آن جيوان درنده شكار كرده بود و پوزه اش خونين ببود و اكنون به كنار چشمه آمده بود تا آب بنوشد و تشنگي خود را برطرف كند.شير با او فاصله داشت و تيسبه فرصت يافت بگريزد ولي به هنگام فرار ردايش از دوشش بر زمين افتاد.ماده شير در راه بازگشت به كنامش ردا را ديد و آن را به دندان گرفت و پيش از رفتن به درون جنگل آن را از هم دريد.پيراموس لحظه اي بعد از راه رسيد و ردا را ديد:ردايي به خون آلوده و از هم دريده،با ردّ آشكار پاي شير بر زمين.كاملا آشكار بود كه از ديدن اين منظره چه نتيجه اي گرفته مي شود.او كاملا مطمئن بود كه چه روي داده است:تيسبه مرده است.او اجازه داده بود معشوقه اش تنها به چنين جاي خطرناكي بيايد و خود زودتر نيامده بود تا از او پاسداري كند.با خود گفت اين من بودم كه تو را به كشتن دادم.سپس پارههاي ردا را از زمين برداشت و در حالي كه آنها را پيوسته مي بوسيد به طرف درخت توت برد.و گفت:"اكنون خون مرا نيز بايد بنوشي"اين را گفت و شمشيرش را كشيد و در پهلوي خود فرو كرد.خون فواره زد و بر توتها ريخت و آن توتها را به رنگ سرخ تيره در آورد.
تيسبه هرچند كه از ديدن ماده شير به وحشت افتاده بود ولي بيشتر از اين مي ترسيد كه معشوق خود را تنها بگذارد.اندكي بعد دل به دريا زد و به خود جرئت داد.به سوي درخت شاتوت،كه از شاتوتها سپيد رنگ مي درخشيد و ميعادگاهشان بود،راهي شد.امّا نتوانست درخت را بيابد.البته يك درخت آنجا بود،ولي توتهايش سفيد و درخشان نبود.چون خوب به درخت نگريست،چيزي زير آن يافت كه تكان مي خورد.لرزان و هراسان سر برگرداند .امّا چند لحظه بعد چون خوب به سايه خيره شد آن را شناخت.پيراموس بود غرقه در خون خويش و در حال مرگ.سراسيمه به سويش رفت و او را در ميان بازوان گرفت.التماس كرد چشم بگشايد ،به او نگاه كند و با او سخن بگويد.تيسبه گريه كنان به او گفت :"اين من هستم،تيسبه،عزيزترين كس ت."چون پيراموس نام معشوقه را شنيد پلك چشمان را كه سنگين شده بود گشود تا فقط نگاهي به سويش بيفكند.بعد مرگ از راه رسيد و چشمان او را بست.تيسبه شمشير او را ديد كه از دستش افتاده و كنار آن تكه پاره هاي به جا مانده از رداي خودش را.آنگاه بيدرنگ دريافت كه چه روي داده است.بعد گفت:"تو خود را با دستهاي خود كشته اي و با دست عشقي كه به من داشتي.من هم مي توانم شجاع باشم.من هم مي توانم عاشق باشم.فقط مرگ مي توانست ما را از هم جدا كند.امّا اكنون ديگر نمي تواند"اين را گفت و شمشير را كه هنوز آغشته به خون پيراموس بود برداشت و در قلب خود فرو كرد.سرانجام خدايان به آن دو رحمت آوردند،و پدر و مادر آن دو عاشق نيز.رنگ سرخ تيره شاتوت يادبود ابدي و جاودانه اين عشق واقعي است و يك مجمر خاكسترِ دو انساني را در خود جاي داده است كه حتي مرگ نيز نمي توانس آن دو را از هم جدا كند.
خدايان نخستين،موسيقيدانان و نغمه سرايان اعصار بسيار كهن بودند.آتنا در اين رشته نام و شهرتي نداشت،امّا اين الهه فلوت را ابداع كرد،هر چند كه هيچ گاه آن را ننواخت.هرمس چنگ را ساخت و آن را به آپولو داد كه به صدا در بياورد،و صدا به حدّي دلنشين و شاد و هماهنگ بود كه وقتي آن را در كوه اولمپ نواخت تمامي خدايان از خود بي خود شدند.هرمس حتي ني چوپاني را هم براي خود ساخت و آهنگهاي سحرآميزي از آن بيرون آورد.پان ني را از ساقه ني ساخت و با آن آهنگهايي نواخت كه چون نواي بلبلان در بهاران دل انگيز بود.موز ها آلات موسيقي ويژه اي نداشتند كه خود ابداع كرده باشند،امّا صدايشان فوقالعاده روحبخش و زيبا بود.
پس از خدايان چند تن از آدميان توانستند در هنر سرآمد روزگار خود شوند و در نوازندگي در رديف نوازندگان آسماني و ملكوتي قرار گيرند.اورفئوس بزرگترين و مشهورترينشان بود.او از تبار مادري والاگهر تر از آدميان بود.او پسر يكي از موزها و شاهزاده اي اهل تراس بود.استعداد موسيقي را از مادر خود به ارث برده بود،و استعدادش را در تراس،يعني در همان جايي كه به بار آمده بود شكوفا كرد.مردم تراس بيش از يونانيان ديگر به موسيقي ارج مي نهادند.امّا اورفئوس غير از خدايان هيچ رقيب ديگري نداشت.در نوازندگي و خوانندگي قدرتي لايزال داشت.هيچ كس و هيچ چيز نمي توانست در برابرش پايداري كند و بايستد.هر چيزي خواه جاندار و خواه بي جان با شنيدن نوايش به دنبالش راه مي افتاد.او حتي صخره هاي روي كوه ها را تكان مي داد و مسير رودخانه را نيز عوض مي كرد.
از زندگيِ پيش از ازدواج ناموفق و بدفرجامش،كه بدان سبب به شهرتي بيش از قدرتش در نوازندگي برايش به ارمغان آورد،حكايت و روايت چندان زيادي نيامده است،امّا چون به يك مأموريت گروهي معروف رفت ثابت كرد كه يكي از قابل ترين اعضاي گروه است.او با گروه جاسون(ژانسون يا جانسون) بر كشتي آرگو نشست و به سفر رفت.هرگاه قهرمانان خسته مي شدند و يا پارو زدن واقعا دشوار و خسته كننده مي شد وي چنگ مي نواخت و خستگي را از جان همه بيرون مي كرد و همه را نيرويي دوبار و دو چندان مي بخشيد،آن سان كه پاروزن ها پاروها را هماهنگ با نواي چنگ او و استوار و محكم بر دل آب دريا فرو مي كردند،يا اگر خطر درگيري و ستيزه مي رفت به حدي زيبا و لطيف و دل انگيز و آرامش بخش مي نواخت كه شرير ترين و تندخوترين آدمها هم آرام مي گرفتند و خشم و تندي را از ياد مي بردند.او حتي پهلوانان را از دست سيرن ها نيز نجات داد.هرگاه در دريا و از مسافتي دور صداي آواز سحرانگيزي را مي شنيدند كه دل از جاشوان مي گرفت و همه چيز را از ياد مي برد و مي خواستند كشتي شان را به هر قيمت كه شده است به سويي ببرند كه سيرن ها نشسته اند و آواز مي خوانند،اورفه چنگ را بر مي داشت وچنان آهنگ زيبا و طنين افكني مي نواخت كه بر صداي دلانگيز ولي مرگ آفرين سيرن ها چيره مي شد و در نتيجه كاري مي كرد كه كشتي به مسير خود بازمي گشت و باد آنها را از آن محل خطرناك دور مي ساخت.اگر اورفئوس در كشتي آرگو نبود،آرگونات ها(سرنشينان كشتي آرگو)فقط استخوانها اجسادشان را بر ساحل جزيره محل زندگي سيرن ها باقي مي گذاشتند.
ما نمي دانيم كه نخستين بار در كجا بود كه با دوشيزه مورد علاقه اش ،اوريريديس روبرو شد،اما به يقين مي دانيم كه هيچ دوشيزه اي پيدا نمي شد كه بتواند در برابر نواي روحبخش و افسون كنندهاش پايداري كند.آنها ازدواج كردند،ولي دوران زندگي زناشويي آنها بسيار كوتاه بود.درست پس از مراسم ازدواج بود كه عروس و گروهي از نديمانش در مرغزاري راه مي رفتند كه ناگاه يك افعي عروس را گزيد و او را كشت.اورفئوس فوقالعاده دردمند شد و در برابر درد ناشي از اين رويداد اندوهبار نتوانست پايداري كند.او تصميم گرفت به دنياي زيرين برود و بكوشد اوريديس را دوباره به زمين بازگرداند.در دل به خود مي گفت:
با آواز خودم
دختر دمتر را افسون مي كنم
فرمانرواي مردگان را هم افسون مي كنم
و با آهنگهايم دلهايشهان را به رحم مي آورم
و او را از هادس بيرون مي آورم
دلاوري و جرئتي كه اين مرد براي رهانيدن همسرش از خود نشان داد در هيچ انساني نمي توان يافت.او سفر هراس انگيز به دنياي زيرين را در پيش گرفت.چون به آن دنيا رسيد چنگش را به صدا درآورد و در نتيجه باعث شد كه تمامي هياهو ها و جنجالهاي آن سرزمين پهناور پايان بپذيرد و خاموشي بر آن ديار حكمفرما شود.حتي سربروس،سگ پاسدار و نگهبان آن ديار نيز از پاسداري آنجا دست برداشت و چرخ ايكسيون نيز از حركت باز ايستاد(ايكسيون از پادشاهان تسالي بود كه در دادن هديه به پدر عروس كه وعده داده بود قصور ورزيد و مورد اعتراض قرار گرفت.او پدر عروس را در آتش افكند.يكبار نيز در صددبر آمد به هرا همسر زئوس تجاوز كند و زئوس بر او خشم گرفت و او را به چرخي آتشين بست كه پيوسته در حركت بود و از حركت باز نمي ايستاد.)،سيسيفوس بر سنگ خودش به استراحت پرداختو تانتالوس تشنگي را از ياد برد و چهره هاي شوم و ترسناك فوري ها براي نخستين بار از اشك تر شد و فرمانرواي دنياي زيرين،يعني هادس و ملكه اش پرسفونه نزديك آمدند و گوش فرا دادند.اورفئوس چنين خواند:
اي خداياني كه بر دنياي تيره و خاموش فرمان مي رانيدچ
هر آن كسان كه از زن زاده مي شوند به سوي شما مي آيند
تمامي زيبايان سرانجام به سوي شما مي آيند
شما وام دهندگاني هستيد كه وام خود را سرانجام باز مي ستانيد
ما فقط اندك زماني در دنيا زندگي مي كنيم
اما بعد هميشه و تا ابد به شما تعلق داريم
اما من كسي را مي جويم كه خيلي زود به سوي شما شتافت
غنچه اي چيده شده كه هنوز مثل گل شكوفا نشده بود
من كوشيدم اين ضايعه را تحمل كنم ليك نتوانستم
عشق خدايي توانا بود.شهريارا تو مي داني
پس اگر حكايتي كه انسانها مي گويند راست باشد
پس گلها چگونه شاهد ربوده شدن پروسرپينه(پرسفونه) بودند
پس براي اوريديس زندگيي ببافيد كه هنوز تمام ناشده
از دستگاه بافندگي گرفته نشود
فقط تويي كه مي تواني او را دوباره به من وام دهي
كه چون پيمانه عمرش به سر آيد به سوي تو باز خواهد گشت
و هيچ كس نبود كه تحت تأثير افسونِ صدايش دست رد بر سينه اش بزند و چيزي را كه او مي خواست به او ندهد.او:
اشكهاي آهنين از گونه پلوتو(هادس)فرو ريخت
و هِلِه را برانگيخت چيزي را بدهد كه عشق مي جست
آنها يعني فرمانرواي دنياي زيرين و ملكه اش ،اوريديس را فرا خواندند و او را به اورفئوس دادند،امّا به يك شرط:وقتي كه اوريديس از پي او مي آيد،او نبايد سر برگرداند و به آن زن نگاه كند،مگر آن هنگام كه از دنياي زيرين به در آمده و به دنياي بالا رسيده باشند.بنابراين هردو از دروازه بزرگ هادس گذشتند و به راستايي رسيدند كه آ‹ها را از دنياي تيره و تار دنياي زيرين بيرون مي برد و از آنجا پيوسته به سوي بالا مي رفتند.او مي دانست كه اوريديس پيوسته از پي وي مي آيد ولي ناگفته آرزو مي كرد كاش مي توانست فقط يك نگاه زودگذر به پشت سر بيندازد تا مطمئن شود اوريديس واقعاً مي آيد يا نه.اكنون به جايي رسيده بود كه تيرگي از بين رفته بود و هوا اندكي خاكستري رنگ شده بود.بعد خودِ وي شادمانه پا در روشنايي گذاشت.پس از آن سر برگرداند به اوريديس نگاه كند.هنوز زود بود،زيرا اوريديس هنوز در دنياي مردگان بود و از مغاك بيرون نيامده بود.او را در هواي نيم روشن ديد و دست دراز كرد او را بگيرد و بالا بكشد اما زن در يك لحظه ناپديد شد.زن بار ديگر به درون تاريكي دنياي زيرين لغزيده بود.فقط صداي ضعيف خداحافظ او را شنيد.
اورفئوس نوميدانه كوشيد اوريديس را دنبال كند،امّا اجازه نيافت.خدايان راضي نشدند كه وي براي دومين بار و در حالي كه هنوز زنده بود پا به دنياي مردگان بگذارد.پس ناگزير شد در تنهايي محض به بالاي زمين بازگردد.از آن پس از همنشيني با آدميان دوري گزيد و سر به بيابانها و جنگلهاي خلوت و خاموش گذاشت و غير از چنگش هيچ آرامش خاطري نداشت كه آن را نيز پيوسته مي نواخت و صخره ها و رودخانه ها و درختان كه تنها همنشين وي بودند از شنيدن نواي چنگش شاد مي شدند.سرانجام گروهي از مائنادها يا مينادها به سويش آمدند.آنها به همان ديوانگي بودند كه پنتئوس را كشتند،او را قطعه قطعه كردند و سر سودازده را به درون رودخانه تند آب هربوس انداختند.سر به دهانه رودخانه رسيد و نزديك سواحل لسبي و هنگامي كه موزها آن را يافتند و آن را در محراب جزيره دفن كردند،آب دريا آن را هيچ دگرگون نكرده بود.آنها ديگر اعضاي بدنش را گرد آوردند و در مقبره اي پاي كوه اولمپ دفن كردند و تا امروز بلبلان آن سرزمين دلانگيز تر از بلبلان ديگر سرزمينها مي خوانند.
مقالات مرتبط:
پالاس آتنا(مینروا)
تیتان ها و دوازده اولمپ نشی
فوئبوس آپولو
موزها
هرمس(مرکوری)
در جست و جوی پشم طلایی
هرا(جونو یا جونون)
دمتر یا سرس
هادس(پلوتو)
سربروس(کربروس)
دنیای زیرین

