اهوره مزدا(اورمزد- هرمزد - اهورا مزدا – مزدا – اهورا) يعني سرور دانا نامي است كه زرتشتيان به خداي خود داده اند.بدان سان كه از نام وي بر مي آيد خردمندي از ويژگي هاي اوست و نه كسي را فريب مي دهد و نه كسي را ياراي فريب دادن اوست.سروري است بخشنده و دربردارنده خير مطلق.اهورا مزدا مادر و پدر آفرينش و پديد آورنده مسير خورشيد،ماه و ستارگان بوده و هست و خواهد بود.به سخن ديگر جاودانه است اما در اين دوره قدير يا قاد مطلق نيست چرا كه از جانب دشمن خويش يعني اهريمن محدود مي شود.اما زماني فرا مي رسد كه شر مغلوب و اهورا مزدا فرمانروايي قادر و مطلق خواهد بود.
اصطلاح هايي كه با آن او را توصيف كرده اند عبارتهايي است كه به نوعي با طبيعت پيوند دارد: ردايي اراسته به ستارگان بر تن و زيباترين هيئت وي نمود خورشيد بر آسمان و روشنايي بر زمين و مي گويند خورشيد تيز اسب چشم وي و سريرش بر عرش اعلي و در نور آسمان جاي دارد، و وي را بدانجا دربار و فرشتگاني است كه فرمانهاي او را اجرا مي كنند.با آن كه شايد بسياري اين نمادگرايي را حقيقت مي پنداشتند اما بي ترديد همه زرتشتيان بر اين باور نبودند.بسياري از اسطوره هايي كه در بخش اساطير ايران از آن سخن مي گوييم از ساختاري انتزاعي برخوردارند.
نزد زرتشتيان اورمزد فراتر از خير كامل و وي را با بدي هيچ پيوندي نيست.زرتشتيان خداي مسيح را بدان دليل كه آفريدگان وي و حتي پسرش را در رنج رها مي سازد محكوم مي كنند چرا كه از ديد زرتشتيان رنج بردن نانيكو و تباه سازنده افرينش نيك و چيزي است كه گرچه در آيين زرتشت خدا نمي تواند اينك بدي را كنترل كند اما روزي بر آن پيروز مي شود.اورمزد خاستگاه همه نيكي ها،روشنايي ها،زندگي،زيبايي،شادماني و تندرستي است.و در پس هر سريري نيرويي است كه خاستگاه الهام همه راستي ها است و نماد زميني وي انسان نيكوكار است.
دوگرايي يا ثنويت،يعني اعتقاد به دو نيروي متضاد مؤثر در كار جهان از ويژگي هاي آموزه زرتشتي است.آرياييان قديم به دو نيروي متضاد راستي يا نظم (اَشَه ) و دروغ يا بي نظمي و آشفتگي باور داشته اند و اين همان ايده اي است كه توحيد را از دين زرتشت تا حدودي گرفت.
در سروده هاي زرتشت يعني گاتهاGathas آمده :
«از دو روح سخن مي گويم
از دو روحي كه يكي از انان يعني روح مقدس در آغاز هستي به روح ويرانگر گفت:
نه انديشه هاي ما با هم همخواني دارد و نه آموزه هاي ما
نه نيروهاي جان ما
نه گزيده هاي ما،نه گفتار ما و نه كردار ما
نه هشياري و وجدان ما و نه ارواح ما.»
البته لازم به ذكر است كه اين دو موجود نشانگر ثنويت به معناي خاص قرون بعد از زرتشت نيست.بلكه از ابيات قبلي چنين بر مي آيد كه آفريدگار اين دو موجود (سپنته مينو-انگره مينو) اهورامزدا بوده است و اين دو در واقع نقش نفس امّاره و وجدان را داشته اند.نزد زرتشتيان بزرگترين گناه پندار پيوند نيك و بد يعني آفرينش جهان نيك از جانب اهريمن است.خلاف اين نيز چنين است:خدا را با شر پيوند دادن بزرگترين گناه است.از ديدگاه زرتشتيان خوب و بد واقعيت هايي متضادند،بدان سان كه تاريكي و روشنايي يكي نيستند.اهورا مزدا آفريدگان خير را آفريده و اهريمن يا انگره مينو آفريدگان شر را آفريده است.از نظر زرتشتيان بعد از هخامنشيان ذات آنان با يكديگر متضاد و نمي توانند نمودهاي متفوت حقيقتي واحد باشند.شر عدم خير نيست و خود ذات و نيرويي واقعي است.نيك و بد را هم زيستي نيست ،آنان طبيعتاً يكديگر را نابود مي كنند.تضاد نيك و بد، يا اگر روايت مسيحيت را به كار گيريم ،خدا و شيطان بنياد كل اسطوره شناسي،خداشناسي و فلسفه آيين زرتشتي است.
تخمورو(تهمورث)همانند هوشنگ و ديگر "مردمان نيك" ديوان را شكست مي دهد و بر بت پرستان و زنان و مردان جادوگر و ساحر مي تازد و آفريدگار حقيقي را گرماي مي دارد و در روايتي ديگر در ستيز با شر اهريمن را به هيأت اسبي در مي آورد و سي سال سوار بر اهريمن گرد جهان مي گردد.
در گذر زمان و در هر دوره داستاني ديگر بر افسانه تاريخي تهمورث افزوده شده است.طبري و بسياري ديگر از مورخين از تولد بودا به هنگام فرمانروايي تهمورث سخن مي گويند و مي دانيم كه بودا در قرن ششم مي زيسته است.
در رام يشت آمده است كه "تهمورث زيناوند از فرشته هوا خواست كه او را بر همه ديوها و مردمان و جادوگران و پريان چيره سازد كه او اهريمن را به پيكر اسبي درآورده و بر آن سوار شد و تا به دو انتهاي زمين براند" .
تهمورث اهريمن را به مدت سي سال در بند داشت و بر او زين نهاده و بر پشت او سوار مي شد و هر روز سه بار گرد گيتي را مي گشت و بر سرش گرز پولادين مي كوبيد و با او به دريا و كوه و فراز و نشيب البرز را مي پيمود وقتي از گردش بر مي گشت او را در بند نموده و جز زخم گرزآشام خوراكي نداشت..خوراك اهريمن از گناه مردم بود.هر روز كه مردم بيشتر گناه مي كردند او سرحال ،و هنگامي كه گناه نمي كردند او گرسنه مي شد.تا اينكه اهريمن با دادن وعده به زن تهمورث توانست بفهمد هنگامي كه وقتي كه با تهمورث به جهانگردي مي رود در هنگام فرود از قلّه البرز ترس بر تهمورث چيره مي شود.و روز بعد در آن هنگام از فرصت استفاده كرده و تهمورث را بلعيد.در آن هنگام سروش خبر مرگ تهمورث را به جمشيد شاه داد و به او روشي آموخت تا بتواند تهمورث را از شكم اهريمن بيرون بكشد.و او هم همين كار را كرد و لاشه تهمورث را از شكم اهريمن بيرون كشيد و شست و شو داد و به استودان نهاد،بناي استودان يا دخمه اي كه مردگان را در آن مي نهند يادگار از آن روز است.
مورخين بناي چند شهر مثل بابل را به او نسبت مي دهند.در شاهنامه تهمورث خط را در برابر نكشتن ديوان از آنان مي آموزد:
نوشتن به خسرو بياموختند دلش را به دانش بر افروختند.
پس از مرگ مشي و مشيانه و بعد از 93 سال هوشنگ پديدار مي شود.هوشنگ به روزگار كهن فرمانرواي هفت اقليم و بر مردمان و ديوان فرمان مي راند و همه جادوگران و ديوان از برابر وي به تاريكي مي گريزند.مزنه يا مازندران در شمال كوه دماوند مأواي جادوگران و ديوان بسياري است كه دو سوم آنان به دست هوشنگ يل كشته مي شوند و زمان فرمانروايي وي روزگار استقرار قانون بر زمين و از او و همسر وي نژاد آريايي پديدار مي شود.كيومرث بدين روايت به دست ديوان كشته مي شود و هوشنگ به انتقام او ديوان بسياري را كه به احتمال زياد ساكنان ايران پيش آريايي هستند نابود مي سازد.او براي نخستين بار از سنگ آهن آهن استخراج كرد و همچنين آتش را پديد آورد و جشن سده را بنياد نهاد و از پوست و چرم حيوانات پوشاك ساخت.
روايت هاي ايران باستان درباره نخستين شهريار متفاوت و افزون بر جم از دو سيماي ديگر يعني هوشنگ و تخمورو نيز ياد شده است.متن هاي موجود از طرح خاصي از تركيب تاريخ و اسطوره بر خوردار و اين دو نخستين شهريار در اين طرح به عنوان نخستين فرمانروايان تاريخ روايتي يكي پس از ديگري قرار دارند و اين طرح گوياي آن است كه اين دو شهريار روزگاري از اهميت بيشتري بر خوردار بوده اند.اما به هر حال به طور كلي پادشاهان افسانه اي –اساطيري ايرانويچ(ايران زمين) به شرح زيرند:
كيومرث(30 سال)----» هوشنگ(40 سال) ----» تهمورث(30سال) ----» جمشيد(1000 سال) ----» ضحّاك(1000سال) ----»فريدون----» منوچهر(120سال) ----» زو----» گرشاسپ(9سال) ----
(كيانيان)----»كي قباد(100سال) ----» كيكاووس----» كيخسرو----»كي لهراسب----»گشتاسب----»بهمن----»هما----»داراب----» دارا(داريوش سوم)

