تبليغاتX
بزرگترین مرجع افسانه ها و اساطیر باستان
سلام خدمت دوستان قديمي... وتازه واردان دنياي افسانه ها!
به اميد خدا وبلاگو به اين آدرس منتقل كرديم.حتماً سر بزنيد.نظر هم يادتون نره :
 http://Myth.Tarikhema.ir                      اساطير و افسانه هاي باستان

اينها هم سايت هاي همكار و مرتبط :(گروه تاريخ ما)
       
http://Tarikhema.ir                              تاريخ تمدن جهان باستان
http://PDF.Tarikhema.ir                       دانلود کتاب الکترونيکي تاريخي
http://Blog.Tarikhema.ir                       پابرهنه ابهري
 http://Mandegar.Tarikhema.ir              چهره هاي ماندگار و مشاهير
http://www.Tarikhema.ir/iran-bastan    ايران باستان
http://www.Tarikhema.ir/news             اخبار ميراث تاريخي
Pyramids.Tarikhema.ir                         اهرام مصر باستان
Links.Tarikhema.ir                               لینکدونی
 Tarikhema.ir/links                                  ثبت لینک رایگان


آخرین مقالات:امشاسپندان دختران و پسران اهورامزدا
وهومنه(بهمن)
ستیز دیوان و خدایان(دوگرایی)
اهورامزدا
تخمورو(تهمورث)
پادشاهان اساطیری
هوشنگ
جم (جمشید)


آخرین مقالات(عکسدار):

آرس(مارس)

هادس(پلوتو)

آفرودیت(ونوس)

هرمس(مرکوری)

زئوس(ژوپیتر)

آرتمیس(دیانا)

هرا(جونو یا جونون)

فوئبوس آپولو

نوشته شده توسط آپولو در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 16:50 | لینک ثابت |

دوازده خدای اولمپ نشين


تیتان ها و دوازده اولمپ نشین
زئوس(ژوپیتر)

هرا(جونو یا جونون)

پوزئیدون(نپتون)

هادس(پلوتو)

فوئبوس آپولو
آفروديت(ونوس)
پالاس آتنا(مینروا)
آرس(مارس)
هرمس(مرکوری)
آرتمیس(دیانا یا دایانا)
هفا استوس(وولکان یا مولسیبر)
هستیا(وستا)


خدايان كوچكتر اولمپ


اروس(کوپید یا کوپید)
ایریس

کاریت ها(زیبارویان)

موزها

هبه

دنياي زيرين
دنیای زیرین
ارینی ها؛ خواب،رویا و مرگ
تارتاروس و اربوس
سربروس(کربروس)


خدايان درياها

پوزئيدون/اوسه آن/پونتوس/نرئوس/تریتون/پروتئوس/نایادها/لوکوئنتا


خدایان رومی
خدایان رومی
ساتورن
جانوس
لار ها و پنات ها

دیگر خدایان رومی

خدایان کوچک زمین


خدایان کوچک زمین

موار ها(سرنوشت)

کاستور و پولوکس

سيرن ها

گره ها(گرایا)

ساتیر ها

ائولوس

پان

سیلن(سیلنیوس)

سنتور ها

گورگون ها


دو خدای بزرگ زمین

دو خدای بزرگ زمین
دمتر یا سرس

دیونیزوس یا باکوس


آفرینش جهان و انسان


آفرینش جهان و انسان


پهلوانان نخستین

پرومتئوس و یو
پولیفموس یا پولیفمه سیکلوپ

اروپا(اروپ)


اسطوره گلها

نارسیس یا نارسیسوس(گل نرگس)
هیاسینت(گل سنبل)

آدونیس(گل سرخ شقایق نعمانی)

داستانهايي از عشق و ماجراجويي

كوپيد و پسيشه(سيكي)

 هشت داستان عشقی

 پیراموس(پیرام)و تیسبه
 اورفئوس(اورفه)واوریدیس(اوریدیسه)
 سیکس و آلسیون(آلکیونه)
 پیگمالیون و گالاتئا(گالاته)
 دافنه
 آلفئوس و آرتوزا
 انديميون
 بوسيس و فيلمون

 

در جست و جوی پشم طلایی

 در جست و جوی پشم طلایی

 چهار ماجرای بزرگ

فیتون(فائتون)

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 ساعت 23:0 | لینک ثابت |
اساطیر زرتشتی
تصویر جهان
ستیز دیوان و خدایان(دوگرایی)
اهورامزدا
امشاسپندان دختران و پسران اهورامزدا
وهومنه(بهمن)

خدایان

خدایان کهن
وایو(باد)
تیشتریه (باران)
آناهیتا( آبهای توانمند بی آلایش)
ورثرغنه(بهرام)
رپیثوین(سرور گرمای نیمروز)

جشنها و آیینها

گاه شماری اسطوره ای-جشنها و آیینها
جشن نوروز
جشن فروردگان
جشن سده
جشن مهرگان
سیزده نوروز
چهارشنبه سوری
گاه شماری حیوانی

قهرمانان ایزدی

پادشاهان اساطیری
هوشنگ
جم (جمشید)
تخمورو(تهمورث)

نوشته شده توسط آپولو در شنبه سی ام خرداد 1388 ساعت 22:0 | لینک ثابت
برای توضیحات بیشتر و دانلود کتابها کلیک کنید.در صورت مشکل در دانلود هر کدام از کتابها نظر بدهید.

شاهنامه فردوسی

ایلیاد و اودیسه به زبان انگلیسی

آرش کمانگیر

اهورامزدا

گات ها(سرودهای مینوی زرتشت)

حماسه گیل گمش

خودآموز خط اوستایی

آموزه های بودا

دانش در ایران باستان

هفت پیرک نظامی و مهرآیینی

خسرو و شیرین

لیلی و مجنون

دانش و نهادهای دانشی در ایران باستان

فصل پارس از تاریخ تمدن ویل دورانت

زرتشت

تاثیر گات ها بر دانش ایران و جهان

زرتشت و تاثیر متقابل آن بر ادیان دیگر

(برنامه) آموزش هیروگلیف بصورت کلمات


 

نوشته شده توسط آپولو در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 21:0 | لینک ثابت |
زرتشت و تاثیر متقابل آن بر ادیان دیگر برگرفته از کتاب"زرتشت مزدیسنا و حکومت" اثر استاد جلال الدین آشتیانی.

دانلود

۱۷۰کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:32 | لینک ثابت |
گاتها (سرود های مینوی زرتشت) تاثیر بسزایی بر دانش در ایران و جهان داشته است که این موضوع را دکتر فریبرز رهنمون بررسی می کند.(برای دانلود و اطلاعات بیشتر در رابطه با گاتها کلیک کنید)

دانلود

۷۶کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:29 | لینک ثابت |
زرتشت و ایین او بخش اعظم اساطیر ایران را تشکیل می دهند.این کتاب حاوی پرسش و پاسخ هایی در رابطه با زرتشت و آیین او است که کانون زرتشتیان آن را منتشر کرده است.

دانلود

۱۴۸کیلو بایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:25 | لینک ثابت |
اکنون کمتر اسطوره شناس و تاریخشناس و یا محققی است که حداقل بخشی از کتاب بزرگ "تاریخ تمدن" اثر ویل دورانت را مطالعه نکرده باشد.این محقق بزرگ علاوه بر جنبه های تاریخی بر جنبه های اساطیری و اعتقادی تمدن ها در طول تاریخ توجه کرده است که بخش کوچکی از آن را در رابطه با ایرانیان باستان تقدیم حضور شما می کنیم.

دانلود

۳۳۵کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:13 | لینک ثابت |
دانش و نهادهای دانشی در ایران باستان اثردکتر خانک عشقی صنعتی.

سخنی پیرامون دانش و نهاد های دانشی و پیدایش دانش در ایران باستان.

دانلود

۸۲کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:9 | لینک ثابت |
داستان لیلی و مجنون اثر ماندگار نظامی گنجوی که به حق از بهترین داستانهای عاشقانه جهان است.

دانلود

۸۳۲ کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:6 | لینک ثابت |
متن داستان خسرو و شیرین اثر نظامی گنجوی.از زیباترین داستانهای عاشقانه ایران و جهان که فکرنمی کنم احتیاج به توضیحات بیشتر داشته باشه

دانلود

۱۴۵۰کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:4 | لینک ثابت |
ردپای آیین مهر یا پرستش میترا در هفت پیکر نظامی.اثر دکترکیوان نجم ابادی

دانلود

۹۴کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 11:1 | لینک ثابت |
نگاهی کوتاه به نقش دانش در ایران باستان و تاثیر آن بر جهان.اثر پرویز شهریاری

دانلود

۸۱کیلو بایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 10:57 | لینک ثابت |
کتاب آموزه های بودا اثر آرش جبرائیل.

بودا و تعالیم او بخش بسیار مهمی از اساطیر هند-چین-ژاپن... را تشکیل می دهد ضمن اینکه فیلسوفان هنوزهم برای تعالیم او ارزش بسیاری قائلند.گذشته از اینکه هنوز هم بوداییان زیادی وجود دارند!

شامل:زندگی بودا-بودیسم چیست؟-چهار اصل بودیسم-زندگی و هدف در بودیسم-مدیتیشن و...

دانلود

۳۹۴کیلو بایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 10:54 | لینک ثابت |
خود آموز خط اوستایی

شما هم مثل خیلی ها آرزو دارید الفبای کهن را بیاموزید ؟؟!!بهترین و سریعترین راه اینجاست!

آموزش گام به گام خط اوستایی به همراه تمرین و نمونه در هر فصل.

دانلود

۱۵۳۲ کیلوبایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 10:49 | لینک ثابت |
افسانه گیلگمش

کهن ترین حماسه بشری که به تازگی از روی الواح یافته شده از کتابخانه آشور بانیپال ترجمه شده است.زیبایی و اصالت خاصی که بر این افسانه حاکم است را در کمتر افسانه ای مشاهده خواهید کرد.

دانلود

۵۲۴۵کیلو بایت

مترجم لوحه های میخی:جرج اسمیت

ترجمه به آلمانی:گئورگ بوکهارت

ترجمه به فارسی:دکتر داوود منشی زاده

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت 10:45 | لینک ثابت |
متن کامل شاهنامه فردوسی بزرگترین و زیباترین اثر حماسه ای و اسطوره ای تاریخ در ۲۳۱۶صفحه.

دانلود

۷۶۶۹کیلو بایت

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 11:3 | لینک ثابت |
گات ها اولین شعر تاریخ و دومین کتاب توحیدی سروده زرتشت است.که قدیمیترین و مهمترین بخش اوستا را تشکیل می دهد.این اشعار زیبا و جاودانه به خوبی فطرت خدا آشنای ایرانیان باستان را نشان می دهد.

برگردان موبد فیروز آذرگشسب

دانلود

۲۸۷کیلو بایت

 

 

برگردان موبد رستم شهزادی(به همراه تصویر متن اوستایی)

دانلود

 ۱۸۴۴ کیلوبایت

 

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 10:58 | لینک ثابت |
نوشتاری درباره منشا نام و صفات وخصوصیات اهورامزدا (خدای زرتشت و خالق آسمانها و زمین و قادر مطلق در اساطیر ایران باستان) اثر دکتر جهانگیر اوشیدری.

دانلود

۱۳۶ k

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 10:48 | لینک ثابت |
شعر آرش کمانگیر اثر جاودانه سیاوش کسرایی

دانلود

۱۱۷ k

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 10:42 | لینک ثابت |
ایلیاد و اودیسه دو اثر مشهور حماسه سرای بزرگ یونانی هومر هستند.که به جرئت میتوان گفت که مشهورترین(نه بزرگترین! ) منابع اساطیر باستان به حساب می آیند.

این هم ایلیاد و اودیسه به زبان انگلیسی.

دانلود

۱۷۱۰ k

password: www.fantasy-legends.blogfa.com

نوشته شده توسط آپولو در شنبه هشتم فروردین 1388 ساعت 10:38 | لینک ثابت |

وهومنه يا بهمن امشاسپندي مذكر است كه نخستين زاده خداست.او در جانب راست اهورامزدا مي نشيند و تقريباً در نقش مشاور اوست .مي گويند وهومنه آشكارا در برابر زرتشت پديدار شد .

او هر روز گزارشي از انديشه،گفتار و كردار انسانها فراهم مي سازد.او روان نيكوكاران را پس از مرگ خوش آمد مي گويد و روح را به بالاترين قسمت بهشت راهنمايي مي كند.در روي ديگر اين تصويرپردازي مي توان اين نكته را دريافت كه انديشه خوب نمود خرد خدا و چنين است كه وهومنه در هستي انسان در كارو او را به سوي خدا راهبري مي كند.چرا كه از  طريق انديشه نيك است كه مي توان به شناخت دين دست يافت.

دومين و يازدهمين ماه سال بهمن نام داشت.در اوستا دوزخ خانه دروغ و بهشت خدانه وهومنه نام مي گيرد.از ميان موجودات خروس و از ميان گلها ياسمن سفيد و از ميان پوشاك رداي سفيد ويژه بهمن است.در روز دوم بهمن ماه جشني برپا مي شد كه بهمنگان يا بهمنجه نام داشت.

نوشته شده توسط آپولو در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 20:30 | لینک ثابت |

زردشت از هفت باشنده يا نمودخدا كه به خواست و اراده خدا آفريد8 شده اند سخن مي گويد.اين باشندگان به ترتيب:

1-سپنته مينو

2-وُهومَنَه

3-اَشه

4- خشترَه وَيريه

5- اَرميتي

6- هَوروَتات

7-اَمِرِتات  نام دارند.

نام اين امشاسپندان يا جاودانگان مقدّس به ترتيب به معني روح بخشنده،انديشه نيك،راستي يا حقيقت،شهرياري مطلوب،فداكاري يا اخلاص،كمال و ناميرايي است.مشخصه بنيادي خدا بخشندگي يا روح آفرينندگي(سپنته مينو) ايت.لازم به ذكر است در گاتها سپنته مينو پسر زرتشت است كه در مقابل اهريمن قرار مي گيرد و در واقع اهورا مزدا بزرگتر از آن است كه از عهده اهريمن بر نيايد.اين ويژگي تنها به خدا باز مي گردد اما ساير نمودها نمودهايي است كه انسان نيز مي تواند در آن شركت جويد:اين نمودها واسطه هايي هستند كه خدا را به انسان و انسان را به خدا نزديك مي كنند.و در زمان زرتشت بيشتر ماهيت انتزاعي از يك صفت  داشته اند و بعد ها به خدا تبديل شده اند..زرتشت مي گويد كه هركس به اهورامزدا روي آورد و از او پيروي كند مي تواند از طريق انديشه نيك به كمال و ناميرايي دست يابد.آدميان از طريق انديشه نيك است حقيقت يا راستي را پيروي و به كمال و ناميرايي مي رسند.از اين راه است كه انسان مي تواند به هدف غايي خود كه يگانگي با آفريدگار است برسد.

در آيين زرتشت تصويرپردازي تخيلي بسياري از اين نمودها،كه آنان را با فرشتگان مسيحي مقايسه كرده اند،به كار رفته است.در گذر زمان سپنته مينو با اهورامزدا يگانه شده و براي حفظ ساختار هفتگانه سروش به جمع آنان اضافه شده است.در روايات زرتشتي اين هفت نمود در كنار اهورامزدا بر سريرهاي زرّين در اقامت گاه خود يعني خانه سرود ها(گرودمان) و جايي كه رستگاران پس از مرگ بدانجا راه مي يابند قرار دارند.هر يك از اين جاودانگان بخشي از آفرينش را در اختيار خود قرار دارند:وهومنه حيوانات،اشه آتش، خشتره ويريه فلزات،ارميتي زمين،هوروتات آب و امرتات گياهان را در اختيار دارد.لازم به ذكر است كه انسان تحت حمايت شخص اهورمزدا است.

نوشته شده توسط آپولو در جمعه دوازدهم مهر 1387 ساعت 20:28 | لینک ثابت |

اهوره مزدا(اورمزد- هرمزد - اهورا مزدا – مزدا – اهورا) يعني سرور دانا نامي است كه زرتشتيان به خداي خود داده اند.بدان سان كه از نام وي بر مي آيد  خردمندي از ويژگي هاي اوست  و نه كسي را فريب مي دهد و نه كسي را ياراي فريب دادن اوست.سروري است بخشنده و دربردارنده خير مطلق.اهورا مزدا مادر و پدر آفرينش و پديد آورنده مسير خورشيد،ماه و ستارگان بوده و هست و خواهد بود.به سخن ديگر جاودانه است اما در اين دوره قدير يا قاد مطلق نيست چرا كه از جانب دشمن خويش يعني اهريمن محدود مي شود.اما زماني فرا مي رسد كه شر مغلوب و اهورا مزدا فرمانروايي قادر و مطلق خواهد بود.

اصطلاح هايي كه با آن او را توصيف كرده اند عبارتهايي است كه به نوعي با طبيعت پيوند دارد: ردايي اراسته به ستارگان بر تن و زيباترين هيئت وي نمود خورشيد بر آسمان و روشنايي بر زمين و مي گويند خورشيد تيز اسب چشم وي و سريرش بر عرش اعلي  و در نور آسمان جاي دارد، و وي را بدانجا دربار و فرشتگاني است كه فرمانهاي او را اجرا مي كنند.با آن كه شايد بسياري اين نمادگرايي را حقيقت مي پنداشتند اما بي ترديد همه زرتشتيان بر اين باور نبودند.بسياري از اسطوره هايي كه در بخش اساطير ايران از آن سخن مي گوييم از ساختاري انتزاعي برخوردارند.

نزد زرتشتيان اورمزد فراتر از خير كامل و وي را با بدي هيچ پيوندي نيست.زرتشتيان خداي مسيح را بدان دليل كه آفريدگان وي و حتي پسرش را در رنج رها مي سازد محكوم مي كنند چرا كه از ديد زرتشتيان رنج بردن نانيكو و تباه سازنده افرينش نيك و چيزي است كه گرچه در آيين زرتشت خدا نمي تواند اينك بدي را كنترل كند اما روزي بر آن پيروز مي شود.اورمزد خاستگاه همه نيكي ها،روشنايي ها،زندگي،زيبايي،شادماني و تندرستي است.و در پس هر سريري نيرويي است كه خاستگاه الهام همه راستي ها است و نماد زميني وي انسان نيكوكار است.

نوشته شده توسط آپولو در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 22:41 | لینک ثابت |

دوگرايي يا ثنويت،يعني اعتقاد به دو نيروي متضاد مؤثر در كار جهان از ويژگي هاي آموزه زرتشتي است.آرياييان قديم به دو نيروي متضاد راستي يا نظم (اَشَه ) و دروغ يا بي نظمي و آشفتگي باور داشته اند و اين همان ايده اي است كه توحيد را از دين زرتشت تا حدودي گرفت.

در سروده هاي زرتشت يعني گاتهاGathas  آمده :

«از دو روح سخن مي گويم
از دو روحي كه يكي از انان يعني روح مقدس در آغاز هستي به روح ويرانگر گفت:
نه انديشه هاي ما با هم همخواني دارد و نه آموزه هاي ما
نه نيروهاي جان ما
نه گزيده هاي ما،نه گفتار ما و نه كردار ما
نه هشياري و وجدان ما و نه ارواح ما.»

 

البته لازم به ذكر است كه اين دو موجود نشانگر ثنويت به معناي خاص قرون بعد از زرتشت نيست.بلكه  از ابيات قبلي چنين بر مي آيد كه آفريدگار اين دو موجود (سپنته مينو-انگره مينو) اهورامزدا بوده است و اين دو در واقع نقش نفس امّاره و وجدان را داشته اند.نزد زرتشتيان بزرگترين گناه پندار پيوند نيك و بد يعني آفرينش جهان نيك از جانب اهريمن است.خلاف اين نيز چنين است:خدا را با شر پيوند دادن بزرگترين گناه است.از ديدگاه زرتشتيان خوب و بد واقعيت هايي متضادند،بدان سان كه تاريكي و روشنايي يكي نيستند.اهورا مزدا آفريدگان خير را آفريده و اهريمن يا انگره مينو آفريدگان شر را آفريده است.از نظر زرتشتيان بعد از هخامنشيان ذات آنان با يكديگر متضاد و نمي توانند نمودهاي متفوت حقيقتي واحد باشند.شر عدم خير نيست و خود ذات و نيرويي واقعي است.نيك و بد را هم زيستي نيست ،آنان طبيعتاً يكديگر را نابود مي كنند.تضاد نيك و بد، يا اگر روايت مسيحيت را به كار گيريم ،خدا و شيطان بنياد كل اسطوره شناسي،خداشناسي و فلسفه آيين زرتشتي است.

نوشته شده توسط آپولو در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 22:41 | لینک ثابت |

تخمورو(تهمورث)همانند هوشنگ و ديگر "مردمان نيك" ديوان را شكست مي دهد و بر بت پرستان و زنان و مردان جادوگر و ساحر مي تازد و آفريدگار حقيقي را گرماي مي دارد و در روايتي ديگر در ستيز با شر اهريمن را به هيأت اسبي در مي آورد و سي سال سوار بر اهريمن گرد جهان مي گردد.

در گذر زمان و در هر دوره داستاني ديگر بر افسانه تاريخي تهمورث افزوده شده است.طبري و بسياري ديگر از مورخين از تولد بودا به هنگام فرمانروايي تهمورث سخن مي گويند و مي دانيم كه بودا در قرن ششم مي زيسته است.

در رام يشت آمده است كه "تهمورث زيناوند از فرشته هوا خواست كه او را بر همه ديوها و مردمان و جادوگران و پريان چيره سازد كه او اهريمن را به پيكر اسبي درآورده و بر آن سوار شد و تا به دو انتهاي زمين براند" .

تهمورث اهريمن را به مدت سي سال در بند داشت و بر او زين نهاده و بر پشت او سوار مي شد و هر روز سه بار گرد گيتي را مي گشت و بر سرش گرز پولادين مي كوبيد و با او به دريا و كوه و فراز و نشيب البرز  را مي پيمود وقتي از گردش بر مي گشت او را در بند نموده و جز زخم گرزآشام خوراكي نداشت..خوراك اهريمن از گناه مردم بود.هر روز كه مردم بيشتر گناه مي كردند او سرحال ،و هنگامي كه گناه نمي كردند او گرسنه مي شد.تا اينكه اهريمن با دادن وعده به زن تهمورث توانست بفهمد هنگامي كه وقتي كه با تهمورث به جهانگردي مي رود  در هنگام فرود از قلّه البرز ترس بر تهمورث چيره مي شود.و روز بعد در آن هنگام از فرصت استفاده كرده و تهمورث را بلعيد.در آن هنگام سروش خبر مرگ تهمورث را به جمشيد شاه داد و به او روشي آموخت تا بتواند تهمورث را از شكم اهريمن بيرون بكشد.و او هم همين كار را كرد و لاشه تهمورث را از شكم اهريمن بيرون كشيد و شست و شو داد و به استودان نهاد،بناي استودان يا دخمه اي كه مردگان را در آن مي نهند يادگار از آن روز است.

مورخين بناي چند شهر مثل بابل را به او نسبت مي دهند.در شاهنامه تهمورث خط را در برابر نكشتن ديوان از آنان مي آموزد:

   نوشتن به خسرو بياموختند                  دلش را به دانش بر افروختند.

نوشته شده توسط آپولو در جمعه پنجم مهر 1387 ساعت 22:40 | لینک ثابت |

پس از مرگ مشي و مشيانه و بعد از 93 سال هوشنگ پديدار مي شود.هوشنگ به روزگار كهن فرمانرواي هفت اقليم و بر مردمان و ديوان فرمان مي راند و همه جادوگران و ديوان از برابر وي به تاريكي مي گريزند.مزنه يا مازندران در شمال كوه دماوند مأواي جادوگران و ديوان بسياري است كه دو سوم آنان به دست هوشنگ يل كشته مي شوند و زمان فرمانروايي وي روزگار استقرار قانون بر زمين و از او و همسر وي نژاد آريايي پديدار مي شود.كيومرث بدين روايت به دست ديوان كشته مي شود و هوشنگ به انتقام او ديوان بسياري را كه به احتمال زياد ساكنان ايران پيش آريايي هستند نابود مي سازد.او براي نخستين بار از سنگ آهن آهن استخراج كرد و همچنين آتش را پديد آورد و جشن سده را بنياد نهاد و از پوست و چرم حيوانات پوشاك ساخت.

نوشته شده توسط آپولو در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 13:20 | لینک ثابت |

روايت هاي ايران باستان درباره نخستين شهريار متفاوت و افزون بر جم از دو سيماي ديگر يعني هوشنگ و تخمورو نيز ياد شده است.متن هاي موجود از طرح خاصي از تركيب تاريخ و اسطوره بر خوردار و اين دو نخستين شهريار در اين طرح به عنوان نخستين فرمانروايان تاريخ روايتي يكي پس از ديگري قرار دارند و اين طرح گوياي آن است كه اين دو شهريار روزگاري از اهميت بيشتري بر خوردار بوده اند.اما به هر حال به طور كلي پادشاهان افسانه اي –اساطيري ايرانويچ(ايران زمين) به شرح زيرند:

 

كيومرث(30 سال)----» هوشنگ(40 سال) ----» تهمورث(30سال) ----» جمشيد(1000 سال) ----» ضحّاك(1000سال) ----»فريدون----» منوچهر(120سال) ----» زو----» گرشاسپ(9سال) ----
(كيانيان)----»كي قباد(100سال) ----» كيكاووس----» كيخسرو----»كي لهراسب----»گشتاسب----»بهمن----»هما----»داراب----» دارا(داريوش سوم)

نوشته شده توسط آپولو در دوشنبه یکم مهر 1387 ساعت 13:19 | لینک ثابت |

يمه هندي و جم ايراني از سيماهاي ديگر اعتقادات هندو ايراني است كه با آن سنت هاي هندي و ايراني در بسياري از جزئيات با هم پيوند دارند،امّا جم سيمايي كمابيش متفاوت دارد.

در ايران جم به سبب روايت فرمانرواي هزارساله اش بر زمين مورد تكريم بسيار است و از ويژگي هاي اين فرمانروايي با فراواني نعمت و آرامش ياد مي شود و از اهرمنان و رفتار زشت آنان يعني ناراستي،گرسنگي،بيماري و مرگ در اين دوره نشاني نيست.در زمان فرمانروايي جم جهان چندان از سعادت بر خوردار است كه جم به ناچار زمين را در سه مرحله گسترش مي دهد و به گونه اي است كه زمين در پايان فرمانروايي هزار ساله او دو برابر وسعت آغاز فرمانروايي اوست.بدين سان جم آغازينه يا پيش نمود ارماني همه شهرياران و الگويي است كه همه فرمانروايان بر او رشك مي برند و در ايران همانند هند بيش از خدا بودن به هيئت شهريار پديدار مي شود.

جم به سبب ساختن وره(ورجمكرد) يا دژي زيزميني مورد ستايش قرار دارد.بدين روايت آفردگار به جم هشدار داده بود كه سه زمستان دهشتناك در پيش است و چنين شد كه جم دژي بنا كرد و تخمه همه حيوانات مفيد،گياهان و بهترين مردمان را بدانجا برد.متون متأخر پارسي هدف ايجاد ور را دوباره آماده كردن جهان پس از فرجام زمستاني سخت در پايان جهان دانسته اند.از آنجا كه در باور هاي مردم اسكانديناوي نيز اسطوره همانندي در اين زمينه وجود دارد اين احتمال نيز وجود دارد كه اين دو روايت شكل آغازين خود را حفظ كرده و دربردارنده اسطوره هايي است كه تاريخ آن به هزاران سال پيش باز مي گردد.

از جمشيد در نقش يك گناهكار نيز ياد شده است.در اين روايت جمشيد به سبب ياد دادن خوردن گوشت گاو به مردمان مورد نكوهش زرتشت قرار مي گيرد.در متون ديگر روايت چنين است كه جم مغرور و با ادعاي خدايي مرتكب دروغ شد و در روايتي آمده است كه چون جم از دروغ خوشش آمد فره وي در سه مرحله به هيئت مرغي در آمد و از پيش او گريخت.فره جمشيد را نخستين بار ميترا يا مهر،بار دوم ثريتونه يا فريدون و بار سوم گرشاسب درياف كرد.گناه جمشيد هر چه بود از دست رفتن فره جمشيد او را غمگين و دشمن را شاد كرد.

فرجام جمشيد نيز در روايت ايراني تا حدي راز انگيز و در يكي از سرودهاي كهن آمده است كه جم به دست برادرش سپيتيوره به دو نيم شد ،در روايت ديگري اين اژي دهاك يا ضحاك استكه جمشيد را مي كشد و قلمرو فرمانروايي او را تصاحب مي كند.

جم با وجود گناهي كه مرتكب شد در روايت هاي ايراني از سيمايي قابل ستايش بر خوردار و چنين است كه پرسپوليس قرارگاه كاخ بزرگ هخامنشي تخت جمشيد نام مي يابد و افتخار بناد نهادن نوروز كه عيد بزرگ سالانه ايرانيان است و مجالي براي به شادي پرداختن و عيدي دادن هاست به جمشيد تعلّق دارد.

جمشيد نخستين انساني است كه پيش از زرتشت ،اهورا با وي سخن مي گويد و جم پيامبري را نمي پذيرد و پاسدار جهان مادي مي شود.در اين مأموريت جم از اهورامزدا دو ابزار مي گيرد:يك نگين زر(سَورا) و يك عصاي زر نشان(اَشتَرا) و شهريار زمين مي گردد.

جمشيد با ساخت ورجمكرد مردمان و موجودات ديگر و نباتات را از گزند زمستان سخت مي رهاند.در اين باغ در مدت زمستان سخت فروغ جاوداني و فروغ جهاني تابيدن مي گيرد و در هر سال يكبار ستارگان و ماه و خورشيد غروب مي كنند و به نظر ساكنان هر سال مثل يك روز است و در هر چهل سال از هر جفت يك جفت ديگر پديد مي آيد.در هيچ جاي اوستا پس لز زمستان و توفان سخت جمشيد از ور بيرون نمي آيد.پديد آورنده اين زمستان ملكوسان(ملكوش) نام دارد و او ديوي است كه در پايان هزاره هوشيدر زمستان سختي پديد مي آيد و سه سال زمين را دچار باران و برف و تگرگ مي سازد و آن را ويران مي كند و پس از آن ساكنان ورجمكرد بيرون مي آيند و زمين را آباد مي كنند.

در بسياري از روايات جمشيد شهرياري است كه نخستين بار شراب را از انگور فراهم مي سازد.

به روايت فردوسي و پيشينيان وي جمشيد در تمام كارهاي خويش از ديوان بهره مي گيرد و ثروت و سود آنها را مي ربايد.

نوشته شده توسط آپولو در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 ساعت 10:29 | لینک ثابت |

رپيثوينRapithwinسرور گرماي نيمروز ماههاي تابستان و تقابل ضروريِ سود بخشي تيشتر است.خورشيد پيش از ورود شر بر فراز جهان و دار قرار گاه رپيثوين يا رفتون بي حركت بود و بدين سان رپيتوين سرور جهان آرماني است.در باور زرتشتيان اهوره مزدا به هنگامي از روز كه رپيثوين بود قرباني كرد و آفرينش از آن پديد آمد و فرجام جهان نيز به زمان رپيتوين و در همين زمان است كه رستاخيز تحقق مي يابد.بدين سان رپيثوين نه فقط سرور زمان آغازين كه سرور زمان بازسازي نيز هست.رپيتوين همه سال در كار است و هنگامي كه ديو زمستان بر جهان يورش مي برد رپيتوين به زير زمين مي رود و آبهاي زير زمين را گرم نگاه مي دارد تا گياهان و درختان زنده بمانند.بازگشت سالانه او در بهار بازتابي از پيروزي نهايي خير و كاري است كه اداره آن با اوست؛تا زماني كه سرانجام شر مغلوب و فرمانروايي خدا بر زمين تحقق بيابد.

جشن رپيتوين بخشي از جشن نورورز،روز نو در سال واقعي و نيز روز نو در زمان آرماني آينده است.آمدن وي بر زمين زماني براي شادماني و اميد به زستاخيز و نمادي از پيروز نهايي خير بر شر است.

زمان رپيثوين گاه از نيمروز تا غروب و او را همانند پاسداران ديگر زمانهاي روز فرشتگان ياري دهنده اي هست كه "فرادت فشو" و "زنتوم" نام دارند.

ديگر پاسداران زمانهاي روز و شب در آيين زرتشت عبارتند از:

اوزيرن از غروب تا سر شب،ايوه تريتوم از شام گاه تا نيمه شب و اوشهن از نيمه شب تا بامداد و همه ايزدان اين فرشتگان اوقات را ياري مي كنند.

نوشته شده توسط آپولو در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 ساعت 9:56 | لینک ثابت |

وايو و تيشتر با نمود هاي طبيعت پيوند دارند و آناهيتا را با واژگاني مهرآميز ياد مي كنند.اما ورثرغنه Vererthraghna باشنده اي انتزاعي يا نجسمي از يك ايده و تعبيري از نيروي پيشتاز و مقاومت ناپذير پيروزي است.ورثرغن يا بهرام ده تجسم يا هيئت دارد و هر يك از اينها بازگوكننده نيروي پوياي اين خداست:

1-تندباد  2-گاو نري با شاخ و گوشهاي زرين  3-اسپي سپيد با ساز و برگ زرين 4-شتر باركش تيز دنداني كه بر زمين پاي مي كوبد و به پيش مي تازد 5-گراز تيزدنداني كه به يك حركت مي كشد و خشمگين و نيرومند است  6-جواني در سن آرماني پانزده سالگي  7-پرنده تيز پروازي كه شايد كلاغ باشد 8-قوچ دشتي 9-بز نر جنگي  10-مردي كه شمشيري با تيغه زرين در دست دارد.

همانندي شكلهاي بهرام و تيشتر كه هردو به هيئت انسان ،گاو نر و اسب پديدار مي شوند آشكار استزرتشتيان بر اين باور بودند كه در جهان مينويmenoy يا روحاني هر چيز ياراي آن را دارد كه به شكل مادي يا گتيگgetig و گيهاني در آيد،كه جهان نيز از اين راه پديد آمد و جهان روحاني شكل مادي به خود گرفت.موجودات زميني شكل مادي را كه مناسب سرشت آنان است در بر مي گيرند و موجودات آسماني يا ايزدي نيز مي توانند شكلهاي گوناگون مادي به خود بگيرند و بدين دليل است كه تيشتر سه شكل مادي و ورثرغن ده شكل به خود مي گيرند.

بهرام بر خلاف همانند هندي خود ايندهindra يا همتاي ارمني اش ورهگن داراي اسطوره اي است كه در آن سخن از غلبه او بر اژدها يا غول مي رود.بهرام بر رفتار بد انسان غالب و نادرستان و بدكاران را گرفتار كيفر مي سازد.در توانمندي ،پيروزي و شكوه و فره او برترين است.اگر او را به درستي قرباني دهند قرباني دهنده را در زندگي و نبرد پيروزي مي بخشد.اگر به درستي نيايش شود سپاه دشمن و طاعون و بيماري را ياراي وارد شدن به سرزمين آريايي نيست.بدين سان بهرام نماينده نيروي مقاومت ناپذير و در اصل بهرام خداي جنگ و خدايي جنگجو است.

در نقش ها و بناهاي گذشته از خدايان مختلف مي توان نمادي از او را به صوريت مثلا كلاغ يا گراز به راحتي يافت.

در يشت دهم(از كتابهاي زرتشتيان) در مورد او به اين صورت آمده است:

"همه چيز را در دمي پاره پاره،استخوان،مو،مغز و خون

پيمان شكنان را بر زمين در هم مي آميزد"

شگفت آور نيست كه بهرام به ويژه محبوب سربازان بود و شايد اين سربازان بودند كه آيين نيايش او را به سرزمين هاي دور بردندبهرام در كوماجنه(شمال شرقي سوريه) در پس سيماي هراكلس،در ارمنستان به هيئت وهاگنVahagain،نزد سكاها ورلاگنVarlagn،در نزد سغديان وشغنVashghn و در خوارزم به نام ارتگن پديدار مي شود.در ايران ستاره بهرام همانا ستاره مريخ و ستاره اي است كه در لاتين به اسم خداي جنگ مارس خوانده مي شود.

نوشته شده توسط آپولو در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 ساعت 17:56 | لینک ثابت |

خاستگاه زندگاني و باروري را در هيئتي مادينه ديدن در بسياري از اديان طبيعي است.در ايران خدابانو اردوي سورا آناهيتاArdivisuraNahita آبهاي توانمند بي آلايش ،خاستگاه همه آبهاي روي زمين است.ناهيد و آناهيد هم از ديگر اسامي يا به قولي تلفظ هاي اسم اوست.آناهيتا خاستگاه همه باروري ها،پالاينده نطفه نرها،تطهيركننده رحم مادينه گان و جاري سازنده شير در پستان همه مادران است.آناهيتا در مأواي آسماني خويش سرچشمه دريايا گيهاني است و بالابلند،توانمند،رخشان،زيبا،پاك و آزاده توصيف مي شود.شايسته آزادگي خويش تاج زرّين هشت پرِ هزار ستاره بر تارك،جامه اي زرين بر تن و گردنبندي زرين بر گردن زيباي خود دارد.بسياري او را جانشين اپام نپات در اذهان مردم مي دانند.اپام نپاتي كه به او لقب اهوره به معناي آفريدگار نيز داده اند.عده اي هم او را با آرتميس در اساطير يونان مقايسه مي كنند.همه اينها حاكي از جايگاه والا و تقدّس گونه اوست.

اردشير خوش حافظه،تنديس هاي آناهيتا را در شهرهاي دوردست بابل،همدان،سارد و شوش برپا كرده بود.در بسياري از شهرها آناهيتا ايزدبانوي محبوب مردم و در ارمنستان از او با القاب "شكوه و زندگي ارمنستان،هستي بخش،مادر همه خرد ها،خير خواه انسانها،درخت ارامازدا(اهورامزدا)ي توانمند" ياد مي كردند.آناهيتا در آناتولي معابد بسيار داشت و به روايت از استرابون مورخ رومي در آناتولي دختران خانواده هاي اشراف پيش از ازدواج چند گاهي را در معبد آناهيتا به روسپي گري مقدس روي مي آوردند.اين عادت كه از تركيب آيينهاي سامي با نيايش ناهيد پديد آمده بود در آيين مزد يسنا و ايران رايج نبوده است.متون ديني زرتشت روسپي گري را با تندترين كلمات زشت دانسته است و با اين همه برخي بر اين باورند كه اين بدگوئي خود نشانه معمول بودن اين كار است.با اين همه اع اعتقاد به اين كه هم پاي مراسم آييني اين بانوي آبها مراسمي از اين دست وجود داشته نادرست است.كاهنه هاي آناهيتا تعهد پاكدامني داشتند و در ايران آناهيتا از احترامي ژرف برخوردار و خاستگاه زندگاني محسوب مي شد و از سپاسگزاري عميق و صميمانه اي برخوردار بود كه آثار آن هنو هم باقي است.

بدان سان كه اشاره شد اردوي سور آناهيتا ايزدبانوي آبها،باران،فراواني،بركت،باروري،زناشوئي،عشق،مادري،زايش و پيروزي و نماد كمال زن ايراني است.اردوي سور در اين روايت ها رودي است كه مدام به درياي فراخكرت مي ريزد و از آن هزار رود و دريامنشعب مي شود و در كنار هر يك از اين رودها كاخي هزار ستون با هزار دريچه رخشان مأواي آناهيتا است و ناهيد را گردونه اي است كه چهار اسب يك رنگ و بي همتا آن را مي كشند و ناقلان آن يعني اسبها همانا باد،ابر،باران و ژاله اند و از آنجا كه پيدايي گردونه به دوره مفرغ باز مي گردد پيشينه خدايان گردونه سوار به اين دوره يا دوران بعد از آن باز مي گردد.

روز ويژه اين خدا بانو را كه آبان جشن نام داشت،در آبان روز و روز دهم آبان مردم گرامي مي داشتند و در اين روز به كنار دريا و چشمه سارها مي رفتند و به نيايش ناهيد مي پرداختند و هنوز هم در هند دختران و زنان زرتشتي در اين روز به كنار دريا و رودها مي روند و آبان نيايش مي خوانند و به شادي مي پردازند و هنوز هم در ايران چشمه ها و رودها و درياها از تقدس خاصي برخوردارند.و بسياري از رودها و چشمه ها را براي جاري بودن قرباني ميدهند.برخي از محققان ناهيد را متأثر از ايشتار خدابانوي سومري مي دانند اما بدان سان كه ديديم هر يك از عناصر سودمند در ايران زرتشتي پاسدار خود را دارد و بدين سان ناهيد ايراني را با ايشتار پيوندي نيست و شايد بسياري از مراسم آييني ايشتر در آسياي كوچك و سرزمين هاي ديگر ضميمه نيايش ناهيد شده است.

نوشته شده توسط آپولو در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 12:33 | لینک ثابت |

نيايش نه در نيايش گاه يا معبد كه در فضاي باز و بر قلل كوه ها انجام مي شد.ايرانيان باستان عادت داشتند كه بر بلند ترين قله كوهها براي اورمزد قرباني دهند،آنان گنبد آسمان را اورمزد مي نامند و براي خورشيد،ماه،زمين،آتش و آب نيز قرباني مي دهند. محراب هاي آنان نه در معابد كه در بلنداي كوهها و نقش برجسته هاي بزرگ و كتيبه هاي شهرياران نه در مراكز بزرگ تمدن كه بر سينه خرسنگ هاي كوهها جاي داشت.

با وجود تصاوير توصيفي و اسطوره اي ،خدايان ايراني اساطير داستاني ميربوط بدانان اندك است.اين خدايان كه ممكن است با داستان مايه هاي ويژه توصيف انسان چون خدايان گردونه ران و داراي گردونه هاي زيباي طلا كه ارابه هاي آنان را اسبان ناميرا حمل مي كنند توصيف شوند اما ريخت گرايي آنان غالباً صفات آنان را در بر مي گيرد:مثلاً در مهر يشت(از كتب زرتشتيان كه در مورد خدايان پيش زرتشتي است) ميتره(ميترا يا مهر) را هزار چشم و هزار گوش است و اين بدين معناست كه هيچ كس را ياراي خطا كردن و خطا گفتن بدون آنكه او متوجه شود نيست.

سلسله مراتب خدايان بر اساس الگو هاي جامعه انساني ساخته شده و ساختار فرمانروايي خدايان همانند ساختار مراكز زميني(فرمانروايان،جنگجويان و كشاورزان و صنعتگران)سه گانه است.شمار خدايان و ديوان در اساطير ايران بسيار زياد است و شناخت همه آنان از عهده يك فرد خارج است.اما به مهمترين آنان اشاره خواهيم كرد.

نوشته شده توسط آپولو در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 12:14 | لینک ثابت |

ايرانيان باستان جهان را گرد و هموار چونان بشقابي مي پنداشتند.نزد آنان آسمان نه فضاي بي پايان بلكه ذاتي سخت داشت و همانند خر سنگي از الماس جهان را چون پوسته اي در ميان گرفته بود.زمين در حالت اصلي مسطح و نه دره اي داشت و نه كوهي ،و خورشيد،ماه و صور فلكي بر فراز زمين در حالت نميروز ايستاده بود و همه چيز سرشار از آرامش و هماهنگي بود.اما اين آرامش با ورود شر به جهان در هم شكسته شد.شر آسمان را شكست،به آب فرو شد و آن گاه با تاختن به ميان زمين آن را هم به لرزه در آورد و از اين لرزه كوه ها از زمين سر برآوردند .كوه اصلي البرز بود كه سر بر آوردن آن هشتصد سل به طول انجاميد.دويست سال طول كشيد تا البرز به ستاره پايهstat station رسيد،دويست سال طول كشيد تا به خورشي پايه رسيد و چهارصد سال ديگر گذشت تا به انتهاي آسمان رسيد .بدين سان اين كوه ميان گيهان كشيده شده و پايه آن به آسمان و جايي كه جهان را احاطه كرده پيوسته است.ريشه هاي اين كوه گيهاني در زير زمين پراكنده و زمين را به هم پيوند مي زند و از اين ريشه هاست كه ساير كوهها سر بر آورده اند.در وسط زمين كوه تيرهtiraيعني قله البرز است و از آنجا تا به درازاي آسمان پل چينوتchinvatكشيده شده كه ارواح پس از مرگ در سفر خود به جانب بهشت يا دوزخ بايد از آن بگذرند.ستيغ آرزورArezurبر لبه كوه البرز دروازه دوزخ و جايي است كه ديوان در حال گفتگو نشسته اند.

تنها زمين نبود كه با ورود شر به جهان به لرزه در آمد.خورشيد،ماه و صور فلكي نيزاز جاي خود تكان خوردند،چندان كه تا بازسازي جهان مثل تاج هايي پيرامون زمين مي چرخند،هر روز از صد و هشتاد روزنه شرق كوه البرز داخل مي شوند و از صد و هشتاد روزنه غربي بيرون مي شوند.

دانه هاي باران را ايزد تيشتريهtishtaryaشكل داد.باد دانه هاي باران را به سويي راند تا درياي گيهاني وروكشهVourukashaيا درياي بي انتهايي را كه در قله البرز است.(آناهيتا).درون دريا دو درخت سر بر آورده اند،درختي در بر دارنده همه تخمه ها كه همه درختان از آن بر آمدند و ديگري و ديگري درخت گوكرنهgaokarana يا هوم سپيد كه اكسير جاودانگي را مردم همه در هنگام بازسازي جهان از آن دريافت مي كنند.شر كوشيد درخت زندگي بخش را تباه كند و سوسمار يا چلپاسه اي را هستي داد تا درخت را نابود كند،درخت را اما ده ماهي به نام كرkarپاسداري مي كنند و يكي از آنان مدام چلپاسه را زير نظر دارد.بزرگترين آفريدگان اهريمن از لحاظ قدرت آن سوسمار است و بزرگترين آفريدگان اورمزد(هرمزد يا اهورا مزدا) آن ماهي است كه چنان حساس است كه بدان آب ژرف اگر به اندازه سوزني آب افزوده يا كاسته شود او مي فهمد.

درخت بس-تخمه كه ميان درياي فراخكرد(درياي بي انتها) رشد كرده است نيكو پزشكي(دارويي) دارد.و او را همه-پزشك مي خوانند.در زير تنه آن نُه كوه آفريده شده است كه آب از آنجا به تمام هفت درياي كشورِزمين مي ريزد و آب همه اين درياها از آن است.با نخستين باران زمين به هفت كشور تقسيم كرد كه خونيرثkhwanirath نيمي از زمين را در بر گرفت و شش كشور ديگر پيرامون آن بودند.انسان فقط با سوار شدن بر گاوي آسماني به نام سريشوكsrishok يا هديوشhadhayos مي توانست به كشور هاي ديگر برود.سريشوك را گوپت شاهgopatshah يا موجودي كه نيمه او گاو و نيمه ديگرش انسان است به دقت مراقبت مي كند چون اين گاو آخرين حيواني است كه در بازسازي جهان قرباني و همه انسانها جاودان مي شوند.

در اين تصوير باستاني جهان گاو تنها موجود شگفت انگيز نيست و حيوان ديگري نيز وجود دارد كه از او نيز شگفت انگيز تر است.اين باشنده خر سه پايي است كه خاستگاه او روشن نيست و نيز نمي دانيم كدام حيوان اسطوره اي است.محققي مي گويد اين باشنده در اصل بخشي از اسطوره آسماني است چرا كه در روايتي آب هاي گيهاني را به جنبش در مي آورد .و ديگران بر اين عقيده اند كه خر سه پا در اصل خدايي بيگانه(يا پيش زرتشتي) است كه با اعتقادات ايرانيان تلفيق يافته است.خاستگاه اين حيوان اسطوره اي هر چه هست تنها حيوان مقدسي است كه سه پا،شش چشم،نُه دهان،دو گوش و يك شاخ دارد.خر سه پا به اندازه كوهي است و گستره هر پاي او در حد گستره اي است كه هزار گوسفند را در خود جاي دهد،وظيفه خر سه پا نابود كردن بيماري ها و بلاها است.و اين كار را با گوشها چشمها و شاخهايش كه خود هزاران شاخ به اندازه يك خر معمولي دارد انجام ميدهد.اگر خر سه پا آب را تطهير نمي كرد پليدي اي كه اهريمن براي مرگ آفريدگان هر فردي بر آب برده است،همه آبها نابود مي شدند.و همچنين مي گويند كه عنبر سرگين اوست چرا كه غذاي او غذاهاي مينوي(آسماني) است.

نوشته شده توسط آپولو در دوشنبه هفتم مرداد 1387 ساعت 12:13 | لینک ثابت |

 

اين داستان يكي از بهترين داشتانهاي اوويد است كه آن را به زيبايي تمام سروده است و با به درازا كشيدن آن جلوه و جذابيت ويژه اي به آن بخشيده است.

 

كاخ خورشيد جايي نوراني و خيره كننده بود.چون كاخ از طلا ساخته شده بود مي درخشيد و عاجهاي آن روشني مي بخشيدند و جواهرات آن اخگرين بودند.هر چيزي كه درون و برون آن بود مي درخشيد و چشم را خيره مي كرد.آنجا همواره نيمروز بود.تيرگي و هواي مه آلوده را در آن راه نبود و هيچ چيزي سايه تيره بر آن نمي افكند.تاريكي شب در آنجا ناشناخته بود.اندك بودند آن شمار آدمياني كه مي توانستند درخشش دگرگون ناپذير آنجا را تحمل كنند و حتي اندك بودند كساني كه توانسته بودند به آنجا راه يابند.

با وجود اين روزي جواني كه از سوي مادر از آدميان فناپذير بود جرأت يافت به كاخ خورشيد نزديك شود.اين جوان گهگاه ناگزير مي شد درنگ كند و چشمهاي خيره شده اش را با دست بمالد ولي مأموريتي كه او را به رفتن به سوي كاخ ناگزير كرده بود به حدّي مهم بود كه ناچار استوار گام پيش گذاشت تا به هر ترتيب خود را به آن كاخ برساند و از درهاي درخشان و نوراني اش بگذرد و به درون اتاق فرمانروايي و شهرياري راه يابد كه خداوند خورشيد با آن شكوه و جلال درخشان و كوركننده اش در آن بر تخت شهرياري نشسته بود.در آنجا جوان ناگزير شد بايستد كمي درنگ كند،چون تاب تحمل را از دست داده بود.

هيچ چيز از چشمان خورشي پنهان نمي مانَد.خورشيد جوانك را بي درنگ به حضور پذيرفت و با مهرباني و نرمي ويژه به او نگاه كرد  و از او پرسيد:"چه چيزي تو را به اين كاخ كشانده است؟"جوانك دليرانه پاسخ داد:"آمده ام تا بفهمم كه آيا شما پدر من هستيد يا نه.مادرم گفت شما پدرم هستيد،اما در مدرسه وقتي به همدرسان مي گويم من پسر خورشيد هستم ،به من مي خندند.آنها حرف مرا باور نمي كنند.من اين را هم به مادر گفتم و او به من گفت كه بهتر است بيايم و از خود شما بپرسم."

خورشيد لبخند زنان تاج نوراني و خيره كننده اش را از سر برداشت تا جوانك بتواند آسوده خاطر به او نگاه كند.خورشيد گفت :"بيا فيتون،تو پسر من هستي.كليمنه حقيقت را به تو گفته است.اميدوارم در سخنان من ترديد نكني.اما من اين را ثابت مي كنم.هر آرزويي داري به من بگو،آن را برآورده مي سازم.من رودخانه ستيكس را شاهد ادعاي خود مي گيرم،و ستيكس رودخانه سوگند خدايان است."

ترديدي نبود كه فيتون اغلب خورشيد را كه سواره بر آسمان مي گذشت ديده بود و با احساساتي توأم با ترس و حرمت و تقريباً هيجان زده به خود گفته بود:"او كه آن بالاست پدر من است."و بعد در دل به خود گفت كه سوار شدن بر ارّابه خدايان،و اسب تاختن در آن راستاهاي خيره كننده و روشنايي بخشيدن به جهان چه كار شگفت انگيزي است!اينك با شنيدن سخن پدر مطمئن شده بود كه آن رؤياي هيجان برانگيز به حقيقت مي پيوندد.بي درنگ با صداي رسا گفت:"من جانشيني تو را مي خواهم پدر.اين تنها آرزويي است كه دارم.فقط براي يك روز ،فقط براي يك روز به من اجازه بدهيد تا در ارّابه شما بنشينم و آن را برانم."

خورشيد متوجه شد كه نادانسته چه گفته است .چرا آن سوگند سرنوشت آفرين را ياد كرده است و متعد شده است كه آرزوهاي اين پسر نادان و بي خرد را برآورده سازد؟بنابراين گفت:پسرك عزيزم.اين تنها خواستي است كه من نبايد آن را برآورده سازم.البته مي دانم كه نمي توانم دست رد به سينه تو بزنم،زيرا به ستيكس سوگند ياد كرده ام.حال اگر اصرار مي ورزي،ناگزير بايد بپذيرم.گوش بده تا به تو بگويم كه تو چه چيزي را از من خواسته اي.تو پسر كليمنه و من هستي.تو فناپذير هستي و بنابراين هيچ فناپذيري نمي تواند ارابه مرا براند.در حقيقت جز من هيچ خدايي هم نمي تواند.حتي زئوس.به راهي كه ارابه مي رود بينديش.اين راستا با چنان شيب تندي از سطح دريا به آسمان مي رود كه اسبان من،كه در آن صبحگاه كه تازه نفس هستند،به دشواري مي توانند از آن بالا بروند.ميانه آسمان به حدي بلند است كه حتي من هم دوست ندارم از آنجا به پايي نگاه كنم.و فرود آمدن از آن از همه دشوار تر است،زيرا چنان شيب تندي دارد كه خدايان دريا حيرت زده به من نگاه مي كنند كه چگونه مي توانم از فرو افتادن خود جلوگيري كنم.راندن و اداره كردن اسبان هم بسيار دشوار است و به تلاشي بي وقفه نياز دارد.روح عصيانگر اسبان به هنگام بالا رفتن از آن راستا مي جوشد و من به دشواري مي توانم آنها را اداره كنم،پس با تو چه خواهند كردآيا تو مي پنداري كه شگفتيهاي بسياري را در آنجا خواهي ديد،يعني شهرهاي زيباي خدايان؟نه...هرگز.تو ناگزير از كنار درندگان خواهي گذشت ،و فقط اينها را بر سر راه خود خواهي يافت:ورزا،شير،عقرب،خرچنگهاي بزرگ و غول پيكر ،كه هر كدام مي كوشد به تو آسيب برساند.به پيرامون خود نگاه كن.ببين كه در اين دنيا چه كالاهايي وجود دارد كه فروشندگان عرضه مي كنند.هر چيز يا كالايي را كه مي خواهي برگزين تا به تو تعلق گيرد."

اما اين سخنان خردمندانه براي آن پسر هيچ معنا و مفهومي نداشند.چشم اندازي زيبا و با شكوه پيش روي پسرك گشوده شده بود.او در عالم خيال خود را در آن ارابه شگفت انگيز مي يافت كه ايستاده بود و با توانايي و استادي تمام اسباني را اداره و رهبري مي كرد كه حتي زئوس هم نمي توانست چنين كند.او به خطرهايي كه پدرش درباره آنها سخن گفت نمي انديشيد و كوچكترين هراسي نداشت.و به قدرت و نيروي خود شك نمي كرد.سرانجام خورشيد از قانع كردن پسر دست برداشت زيرا مي دانست كه سودي ندارد.علاوه بر اين وقتي هم نمانده بود و زمان حركت فرا رسيده بود.در اين هنگام دروازه هاي شرق ارغواني رنگ شده بودند و سپيده دم سراي پر از نور خويش را گشوده بود.ستارگان آسمان را ترك مي كردند،حتي ستاره ديرپاي بامدادي هم كم نور شده بود.

نياز به شتاب كاملا هويدا بود،زيرا همه چيز آماده شده بود.فصلها،كه دروازه بانان كوه اولمپ هستند آماده ايستاده بودند تا درها را بگشايند.اسبها را افسار زده و به مال بند ارابه بسته بودند.فيتون سرفراز و دلشاد،در ارابه نشست و اسبها راهي شدند.او راه خود را برگزيده بود و ديگر نمي توانست چيزي يا حادثه اي را كه پيش مي آمد تغيير بدهد. به ويژه اكنون كه براي نخستين بار از حركت برق آسا در فضا لذّت مي برد و با چنان سرعتي مي رفت كه باد شرق هم به وي نمي رسيد و فرسنگها فرسنگ پشت سر رها شده بود.پاهاي پرواز كننده اسبها طوري در لبه فرش گسترده ابرهاي كم ارتفاع فراز اقيانوس فرو مي رفت كه گويي از درون مه رقيق دريايي مي گذشت و بعد اندك اندك و به تدريج اوج گرفتند و به درون فضاي زلال و بي ابر رسيدند.فيتون در يك لحظه زودگذر خود را خداوندگار آسمان پنداشت.اما ناگهان تغييري روي داد.ارابه با تلاطمي ديوانه وار به اين سو و آن سو تكان مي خورد.شتاب گام اسبان فوق العاده زياد شده بود و او ديگر نمي توانست  آنها را اداره كند.اكنون اسبها بودند كه راهبري ارابه را در اختيار گرفته بودند نه فيتون.اسبها كه سبك بودن ارابه سوار و ضعيف بودن دستهايي كه افسار را گرفته بود حس كردند،فهميدند كه او ارابه سوار هميشگي نيست.اكنون اسبها فرمانروا شده بودند.آنها آن راستاي هميشگي را ترك كردند و به هر سويي كه خود مي خواستند رفتند،به بالا يا پايين چپ و يا راست.نزديك بود كه ارابه را به برج عقرب بكوبند و آن را در هم بشكنند،كه آن را ناگهان بالا كشيدند و به برج سرطان برخورد كردند.در اين گيرو دار سرنشين درمانده ارابه از فرط وحشت نيمه جان شده بود و افسار را از دست داده بود.

اكنون جولان دادنها ديوانه وار تر شده بود.اسبها خود را به بالاترين نقطه آسمان رساندند و بعد در حالي كه با سر و شتابان فرود مي آمدند دنيا را به آتش كشيدند.بلندترين كوهها ،يعني ايدا و هيلكون كه زيستگاه موزها بود،و پارناسوس و كوه آسمان خراش اولمپ اولين جاهايي بودند كه آتش گرفتند.آتش در دامنه هاي شيبدار آن كوهها سرازير شد و به دره هاي كم عمق و زمينهاي پست جنگلي راه يافت،و هر چيز را كه در راه خود يافت شعله ور ساخت.آب چشمه ها بخار شد،رودها كم آب تر شدند.گفته اند كه در آن هنگام تنها رود نيل بود كه توانست بگريزد و سرش را پنهان كند كه تا امروز هم پنهان مانده است.

فيتون كه هنوز هم در ارابه نشسته بود و به سختي مي توانست تعادل خود را حفظ كند،در ميان ابري از دود و بخار هاي سهمگين برخاسته از دل كوهها پنهان شده بود.تنها چيزي كه در آن لحظه آرزو مي كرد اين بود كه اين ماجرا هر چه زودتر 1ايان يابد.او حتي حاضر شده بود از مرگ هم استقبال كند.زمين (همه مادر) هم تاب تحمّل را از دست داده بود.زمين چنان فرياد گوشخراشي كشيد كه صدايش به گوش خدايان رسيد.چون خدايان از فراز كوه اولمپ به پايين نگاه كردند،بي درنگ دريافتند كه اگر بخواهند دنيا نجات يابد بايد هر چه زودتر اقدام كنند.ژوپيتر(زئوس)آذرخش را برداشت و آن را به سوي ارابه سوار شتابان و پشيمان فرستاد.آذرخش به او اصابت كرد و او را كشت و ارابه را هم در هم شكست و اسبها را كه ديوانه شده بودند به درون دريا انداخت.

فيتون كه در آتش مي سوخت از ارابه بيرون افتاد و به سوي زمين فرود آمد.رودخانه مرموز اريدانوس،كه هيچ انساني نتوانسته بود آن را به چشم خود ببيند،جسدش را در خود پذيرفت،آتش را خاموش و جسد را خنك كرد.نايّاد ها يا پريان آبزي به او رحمت آوردند،زيرا بسيار جوان بود و زود مرده بود،و جسدش را به خاك سپردند و بر سنگ گورش نوشتند:

در اينجا فيتون آرميده است كه ارابه خداي خورشيد را مي راند.

او ناكام ماند اما شهامتي گران از خود نشان داد.

 

 

خواهرانش،هلياد ها كه دختران هليوس يا خورشيد بودند،بر سر گورش آمدند تا سوگواري كنند.آنها در آنجا بر ساحل همان رودخانه اريدانس به درختان تبريزي مبدل شدند.

و از آنجا اندوهناك اشكهايشان را به آب مي ريزند

و هر قطره اشكي كه در آب فرو مي چكد به يك قطره

نوشته شده توسط آپولو در پنجشنبه ششم تیر 1387 ساعت 13:24 | لینک ثابت |

همانطور كه مي دانيد منظومه شمسي داراي 9 سياره است.در دنياي قديم با توجه به زيبايي و عظمت آنان،آنان را با اسامي خدايان مي ناميدند البته نه به منزله اينكه واقعا آن خدايان هستند بلكه چون نام ديگري در خور زيبايي آنان نمي يافتند ناگزير به اين كار شدند.به علت كمبود وقت و حوصله شما عزيزان توضيحات بيشتر در مورد خدايان به صورت لينك در آمده است.

عطارد

1-تير(عطارد)mercury

تير در اساطير ايران از قدرتمندان ايزدي بوده است. و mercury خداي نامه رسان در اساطير روم كه اين نام گذاري به علت واسطه بودن عطارد بين خورشيد و ديگر سيارات است.

ونوس

2-ناهيد(زهره)venus

ناهيد يا آناهيتا در اساطير ايران خداي روشنايي و آب. و venusدر اساطير روم خداي زيبايي و عشق است كه وجه تسميه آن زيبايي خيره كننده زهره است

زمين

3-زمين(ارض)the earth

در اساطير روم زمين يا همه مادر در آفرینش نقش اساسي داشته است.

بهرام(مريخ)

4-بهرام(مريخ)mars

بهرام يا ورثرغنه در اساطير ايران خداي پيروزي است.و mars در اساطير رم خداي جنگ و ستيز است.و به خاطر رنگ قرمز آن به نام اين خدا اسم گذاري شده است

برجيس(مشتري)

5-برجيس(مشتري-هرمز)Jupiter

هرمز در اساطير ايران نقش بسزايي دارد.و jupiterدر اساطير روم خداي خدايان و رئيس كوه اولمپ است.

 

كيوان(زحل)

6-كيوان(زحل)Saturn

كيوان در اساطير ايران نقش بسزايي دارد.و saturnخداي تيتان قبل از ژوپيتر فرمانرواي جهان بود.قدرتمند ترين خدا بعد از ژوپيتر كه سياره او هم بعد از سياره ژوپيتر در جايگاه دوم از نظر بزرگي قرار دارد.

 

نپتون

7-نپتونneptune

Neptune در اساطير روم خداي درياها و برادر ژوپيتر و يكي از سه خداي اصلي روم است.(نپتون-ژوپيتر-پلوتو).همانطور كه مي دانيد اين سيياره زيبا به رنگ آبي بسيار زيبايي است.

 

پلوتو و قمر آن

8-پلوتوpluto

pluto در اساطير روم خداي دنياي زيرين و فرمانرواي مردگان است.سياره او هم مرموزترين و دورترين سياره به انسانهاست.

نوشته شده توسط آپولو در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 ساعت 13:23 | لینک ثابت |
سیبسبیسیسبیبسبیس
نوشته شده توسط آپولو در جمعه بیستم اردیبهشت 1387 ساعت 17:58 | لینک ثابت |
  كوپيد و پسيشه(سيكي)

 
هشت داستان عشقی
 
پیراموس(پیرام)و تیسبه
  اورفئوس(اورفه)واوریدیس(اوریدیسه)
  سیکس و آلسیون(آلکیونه)
  پیگمالیون و گالاتئا(گالاته)
  دافنه
  آلفئوس و آرتوزا
  انديميون
  بوسيس و فيلمون

  در جست و جوی پشم طلایی
  در جست و جوی پشم طلایی

نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:56 | لینک ثابت |
نارسیس یا نارسیسوس(گل نرگس)
هیاسینت(گل سنبل)

آدونیس(گل سرخ شقایق نعمانی)
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:54 | لینک ثابت |
پرومتئوس و یو
پولیفموس یا پولیفمه سیکلوپ

اروپا(اروپ)
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:53 | لینک ثابت |
آفرینش جهان و انسان
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:53 | لینک ثابت |
دو خدای بزرگ زمین
دمتر یا سرس

دیونیزوس یا باکوس
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:52 | لینک ثابت |
خدایان کوچک زمین
موار ها(سرنوشت)

کاستور و پولوکس

سيرن ها

گره ها(گرایا)

ساتیر ها

ائولوس

پان

سیلن(سیلنیوس)

سنتور ها

گورگون ها
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:52 | لینک ثابت |
خدایان رومی
ساتورن
جانوس
لار ها و پنات ها

دیگرخدایان رومی

نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:51 | لینک ثابت |
خدایان رومی
ساتورن
جانوس
لار ها و پنات ها
دیگرخدایان رومی
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:51 | لینک ثابت |
پوزئيدون/اوسه آن/پونتوس/نرئوس/تریتون/پروتئوس/نایادها/لوکوئنتا
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:50 | لینک ثابت |
دنیای زیرین
 ارینی ها؛ خواب،رویا و مرگ
 تارتاروس و اربوس
 سربروس(کربروس)
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:48 | لینک ثابت |
اروس(کوپید یا کوپید)
ایریس

کاریت ها(زیبارویان)

موزها

هبه
نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:48 | لینک ثابت |
 تیتان ها و دوازده اولمپ نشین
 زئوس(ژوپیتر)
 هرا(جونو یا جونون)

 پوزئیدون(نپتون)

 هادس(پلوتو)

 فوئبوس آپولو
 آفروديت(ونوس)
 پالاس آتنا(مینروا)
 آرس(مارس)

 
هرمس(مرکوری)

 آرتمیس(دیانا یا دایانا)
 هفا استوس(وولکان یا مولسیبر)
 هستیا(وستا)

نوشته شده توسط آپولو در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 16:44 | لینک ثابت |

اين عبارت عنوان شعر بلندي است كه در روزگار كهن شهرتي بسزا داشته است و آپولونيوس رودسي،شاعر قرن سوم پيش از ميلاد مسيح آن را سروده است.او داستان كامل جست و جو را نوشته است ،به استثناء آن بخش داستان كه درباره جاسون(ژاسون) و پلياس است و من آن را از اثر پندار گرفته ام.اين قصيده يكي از شاهكارهاي پندار به شمار مي رود و آن را در نيمه قرن پنجم پيش از ميلاد سروده است.آپولينوس سروده خود را با بازگشت پهلوانان و قهرمانان به يونان به پايان مي رساند.من روايت ماجراهاي جاسون و مِده(مديا) را كه از آثار شاعر تراژدي سراي قرن پنجم پيش از ميلاد به نام اوريپيدس گرفته ام،به آن افزودم.اوريپيدس اين روايت را به موضوع يكي از بهترين نمايش نامه هايش بدل كرده است.اين سه شاعر هيچ شباهتي با يكديگر ندارند.هيچ تفسير نثرگونه اي نمي تواند شما را آن گونه كه شايد و بايد از پندار بياگاهاند.مگر اينكه شايد آن توان و استعداد يا چيرگي كه در توصيف دقيق رويدادها از خود نشان داده است بتواند به شما ياري دهد او را بشناسيد.خوانندگان انئيد را بايد از ويرژيل(ويرجيل) به قلم آپولونيوس آگاهانيد.تقاوت بين مديا(مده)اوريپيدس و قهرمان زن آپولونيوس و همچنين "ديدو"ي ويرژيل في نفسه معياري است براي سنجش تراژدي يوناني.

 

 

نخستين پهلوان يا فهرماني كه در اروپا سفري بزرگ را بر عهده گرفت رهبر گروهي بود كه براي يافتن پشم طلايي آماده شده بود.بعضي ها گمان مي كنند كه اين پهلوان يك نسل پيش از مشهورترين جهانگرد يوناني كه قهرمان داستان اوديسه بود مي زيسته است.اين سفر يك سفر آبي بوده است.رودخانه،درياچه و دريا تنها شاهراه بوده است زيرا در خشكي هيچ جاده اي وجود نداشته است.در هر صورت يك مسافر يا جهانگرد ناگزير بود به خطر هاي موجود در آب و دريا و همچنين خشكي تن در بدهد.كشتيها شب هنگام حركت نمي كردند و در هر جايي كه جاشوان بيتوته يا درنگ مي كردند ممكن بود زيستگاه هيولا ،غول و يا يك جادوگر باشد كه از هر طوفان خطرناك تر و زيانبار تر باشد و كشتي را در هم بشكند.براي مسافرت و ماجراجويي به جرئت و شهامتي فوق العاده نياز بود به ويژه براي آنان كه مي خواستند به خارج بروند.

هيچ داستاني نتوانسته است اين حقيقت،يعني داشتن شهامت و از خود گذشتگي براي رفتن به سفرهاي دور و دراز را بهتر از داستان قهرمانان و پهلوانان كشتي آرگو بيان كند زيرا مسافران در طول سفر براي بدست آوردن پشم طلايي با خطرات گوناگون و زيانباري رو به رو شدند و دست و پنجه نرم كردند.امّا آنها قهرمانان و پهلوانان نامداري بودند و شماري نيز از بزرگترين پهلوانان سرزمين يونان و در حقيقت افرادي بودن كه به حق توانسته بودند از پي اين ماجراها بر آيند.

افسانه پشم طلايي با پادشاهي يوناني به نام آتاماس آغاز مي شود كه از دست همسرش به ستوه آمده بود و او را رها كرده و با شاهزاده خانمي به نام اينو ازدواج كرده بود.نِفِل (نفله) يعني همان همسر نخست پادشاه نگران جان و زندگي دو فرزندش ،به ويژه پسرش فريكسوس بود.او مي پنداشت كه همسر دوم پادشان آن پسر را مي كشد تا پسر خودش سلطنت را به ارث ببرد كه البته حق داشت چنين بينديشد.همسر دوم پادشاه از خانواده اي بزرگ بود.پدرش كادموس نام داشت و شهريار تبس بود و مادر و سه خواهر ديگرش هم زناني شايسته بودند.امّا اينو در صدد بر آمد تا وسيله مرگ آن پسر را فراهم آورد و براي اين هدف نقشه اي زيركانه و استادانه كشيد.او وسايلي ساز كرد و به تمامي بذرهاي ذرّت دست يافت و آنها را پيش از آنكه مردان براي براي كاشتن بردارند برشته كرد.در نتيجه آن سال هيچ محصولي به بار نيامد.چون پادشاه ايلچي خود را مأمور كرد تا به معبد برود و از هاتف غيب معبد بپرسد بايد چه كار كرد و اين مشكل را چگونه حل كند ،آن زن پيام رسان يا ايلچي پادشاه را پنهاني ديد و او را قانع كرد ،يا احتمالاً به او رشوه داد تا بگويد هاتف معبد گفته است كه اين بذرهاي ذرّت نمي رويد مگر اينكه آن شاهزاده جوان را قرباني كنند

مردم كه با خطر قحطي روبرو شده بودند پادشاه را ناگزير كردند سر تسليم فرود آورد و اجازه بدهد پسرش را قرباني كنند.تصور چنين قرباني براي يونانيان ادوار بعد همان قدر هراس آور بود كه اكنون براي ماست و هرگاه در داستاني چنين رويداد يا ماجراي مشابهي پيش مي آمد آن را به موضوع يا حادثه اي مبدل مي ساختند و تغييراتي در آن مي دادند كه زياد هراس انگيز نباشد.بر اساس روايات اين داستان كه اينك به دست ما رسيده است هنگامي كه آن جوان را به قربانگاه مي بردند قوچي شگفت انگيز با پشمي از طلاي ناب او و خواهرش را ربود و با خود به آسمان برد.هرمس آن قوچ را در اجابت دعاي مادرشان فرستاده بود.

هنگام عبور از تنگه اي كه اروپا را از آسيا جدا مي كند دختر كه هل (هله) نام داشت لغزيد و به دريا افتاد و غرق شد(در بعضي روايات آمده است كه پوزئيدون او را از آب گرفت و با او ازدواج كرد) و بدان خاطر تنگه را به نام او خواندند:درياي هله يا هلس پونت(درياي مرمره).پسر جوان سالم به خشكي رسيد و به سرزمين كولكيس پا نهاد كه در كنار درياي ناآرام بود(درياي سياه كه هنوز نام درياي آرام را بر آن ننهاده بودند).مردم كولكيس خشن و درنده خو و جنگجو بودند اما با فريكسوس به مهرباني رفتار كردند و پادشاهشان به نام ايتس يكي از دخترانش را به عقد وي درآورد.شگفت انگيز اينكه مي گويند كه فريكسوس براي قدرداني و سپاس از زئوس كه او را رهانيده بود همان قوچي را قرباني كرد كه او را از قربانگاه ربوده و نجات داده بود،او چنين كرد و پشم آن را به شاه "ايتس" به رسم هديه تقديم كرد.

فريكسوس عمويي داشت كه به حق پادشاه يونان بود اما برادرزاده اش مردي به نام پلياس،تاج و تخت شهرياري را از او گرفته بود.پسر كوچك آن پادشاه كه جاسون نام داشت و وارث قانون سلطنت بود و براي اينكه از هر گزند در امان باشد او را به جايي امن فرستاده بودند،اكنون بزرگ شده و دليرانه بازگشته بود تا تاج و تخت شهرياري را از دست پسرعموي شريرش باز ستاند.

پلياس خائن و غاصب از هاتفي شنيده بود كه به دست يكي از خويشان نزديكش كشته خواهد شد و بايد كاملا مراقب شخصي باشد كه فقط يك لنگه نعلين به پا دارد.درست در همين هنگام بود كه چنين مردي به شهر آمد.يك پاي آن مرد برهنه بود،اما لباس آراسته به تن داشت،و پوست پلنگ به دوش داشت.موهاي پر چين و شكن و درخشانش را نتراشيده بود و آن را پريشان روي شانه و پشت گردنش انداخته بود.آن مرد يكراست به درون شهر آمد و بي باكانه به بازار شد،درست هنگامي كه بازار كاملا شلوغ بود و مردم همه درآنجا گرد آمده بودند.

هيچ كس او را نشناخت ،اما هركس كه او را مي ديد شگفت زده مي شد و از خود مي پرسيد :"يعني ممكن است آپولو باشد؟يا سرورِ آفروديت؟هيچ يك از پسران پوزئيدون هم كه نيست زيرا همگي مرده اند"مردم چون به هم مي رسيدند همين را از يكديگر مي پرسيدند.اما چون پلياس اين خبر را بشنيد بي درنگ و شتابان به بازار آمد و آنگاه كه آن مرد يك نعلين به پا را ديد سخت ترسيد.اما ترس خود را پنهان نگاه داشت و از آن مرد غريبه پرسيد:"تو اهل كدام سرزميني ؟خواهش مي كنم به من دروغ نگو"

آن مرد نرمخويانه و مؤدبانه پاسخ داد:"من به ميهن خويش بازگشته ام تا افتخارات كهن خاندانم را بازيابم.اين سرزمين كه زئوس آن را به پدرم بخشيده بود ديگر به خوبي اداره نمي شود.من پسرعموي تو هستم و مرا نام جاسون نهاده اند.تو و من بايد طبق قانون رفتار كنيم نه اينكه به نيزه ها و شمشيرهاي برنزي توسّل جوييم.هر مقدار ثروتي كه اندوخته اي براي خود نگه دار،هم رمه ها و گله هاي قهوه اي رنگ و كشتزارها،امّا عصاي شهرياري و فرمانروايي و تاج و تخت شاهي را به من واگذار تا بر سر اين چيزها هيچ نزاعي در نگيرد."

پلياس هم به نرمي پاسخ داد:"مي پذيرم.اما نخست بايد كاري كرد.فريكسوس فقيد به ما مي گويد كه پشم طلايي را باز گردان تا بدين سان روح او نيز به خانه اش باز گردد.اين سخني است كه هاتف گفته است.و اما در مورد شخص من،اكنون سالخوردگي يار و همنشين من شده اشت،در حاليكه تو جوانيِ تو تازه شكوفا شده.آيا تو به اين جست و جو مي روي يا نه،من به زئوس سوگند ياد مي كنم و او را شاهد مي گيرم كه پادشاهي و فرمانروايي را به تو بسپارم."

جاسون از پيشنهاد سفر و ماجراي برگ شاد و خوشحال شد.او موافقت خود را اعلام كرد و به همگان و در همه جا اعلام كرد كه اين سفر يك سفر بزرگ و شايان توجه خواهد بود.جوانان سرزمين شادمانه به نداي وي پاسخ گفتند.بهترين و نجيب ترين آنان آمدند تا به وي بپيوندند و او را در اين سفر همراهي كنند:هركول نيز كه خود از پهلوانان بود به آنان پيوست و اورفئوس استاد موسيقي،و كاستور با برادرش پولوكس،پدر آكيلس(آشيل)،پلئوس و بسياري ديگر هم بودند.هرا به جاسون كمك كرد و همو بود كه آتش شوق سفر و ترك ديار را در دل همگان روشن كرد،به طوري كه هيچ كس نمي خواست خانه نشين شود و در كنار مادر زندگي بيهوده اي را بگذراند ،بلكه هر مرد حاضر شد حتي به بهاي از دست دادن جان خويش هم كه شده اكسير بي همتاي دليري،بي باكي و مردي و مردانگي را در كنار دوستان و همقطاران خويش بنوشد.آنها بر كشتي آرگو نشستند،بادبان كشيدند و راهي سفر شدند.جاسون جامي زرّين در دست گرفت و چون شراب درون آن را به دريا ريخت دست نيايش را به سوي زئوس،كه آذرخش نيزه اوست دراز كرد و دعاكنان از او خواست كه به سرعت سير و سفرشان بيفزايد.

خطرات گوناگون و زيادي در پيش داشتند و شماري از رهروان بهاي نوشيدن آن اكسير دليري و بي باكي را با جان خود پرداختند.آنها نخست به لمنوس رسيدند كه جزيره اي شگفت انگيز بود و فقط زنان در آن مي زيستند.اين زنان شوريده و همه را به بجز يك مرد كه شهريار پيرشان بود كشته بودند.هيزيپيل دختر آن پادشاه كه سركرده و رهبر شورشيان بود نگذاشته بود پدر سالخورده اش را بكشند و او را در صندوقي جاي داده و بر پهنه بيكران دريا رها كرده بود كه سرانجام به جاي امني رسيده بود.اما همين موجودات شرير و وحشي از سرنشينان آرگو استقبال كردند و پيش از آنكه آنها به سفرشان ادامه دهند غذا،شراب،جامه خوب و هداياي ديگر را به آنها ارزاني داشتند.

اندكي پس از ترك لمنوس،آرگونات ها يا آرگو نشينان،هركول را در جمع خود از دست دادند.پسربچه اي به نام هيلاس كه زره دار هركول بود،و هركول او را بسيار دوست مي داشت،هنگامي كه كوزه اش را در آب چشمه اي فرو كرده بود توسط يك پري آب زي،،كه سرخي و سپيدي آن جوان دل از وي ربوده بود و مي خواست او را ببوسد،به درون چشمه كشيده شده بود،و از آن پس ديگر كسي او را نديد.هركول ديوانه وار به هر سو و هر كوي و برزني سر كشيد،او را به نام خواند و به ميان جنگل شد كه از دريا بسيار فاصله داشت.هركول پشم طلايي را از ياد برده بود و حتي كشتي آرگو و همراهان و همسفران خويش را.پس از آن ديگر به كشتي باز نگشت و آرگونات ها ناگزير شدند بادبان بكشند و بي او بروند.

دومين ماجرا رو به رو شدن آنها با هارپي ها بود كه موجودات بالدار مهيب و هراس انگيزي با منفارهاي كج و قلاب مانند و چنگالهاي بسيار نيرومند بودند و هرگاه در جايي فرود مي آمدند بوي بد و مشمئز كننده اي از خود بيرون مي دادند و هر موجود زنده اي را ناراحت و پريشان مي كردند.در آن جايي كه كشتي آرگو لنگر انداخته بود تا شبي را به صبح برساند،زن و مرد سالخورده اي مي زيستند كه آپولوي راست گفتار قدرت پيشگويي را به آنان بخشيده بود.پيرمرد پيشگويي راستين بود و به راستي مي گفت كه چه روي خواهد داد.اما زئوس از اين امر ناشاد شده بود و رنجيده خطر زيرا او دوست داشت كه رويدادهها همواره در پرده اي از ابهام قرار داشته باشد و كسي نداند كه او واقعا چه نيتي دارد و مي خواهد چه كند(البته آنها كه هرا را خيلي خوب مي شناختند به زئوس حق مي دادند كه تا اين حد دور انديش باشد).بنابراين زئوس آن پيرمرد را سخت به كيفر رساند.هرگاه پيرمرد سعي مي كرد غذا بخورد هارپي ها كه آنها را سگاه شكاري زئوس هم مي ناميدند به سويش يورش مي بردند و غذايش را بد بو مي كردند و آن را چنان مي آلودند كه نه تنها قابل خوردن نبود بلكه نزديك شدن به آن نيز دل آزار بود.هنگامي كه آرگونات ها آن موجود درمانده را ديدند كه نامش فينئوس بود،واقعا به رؤيايي بي جان مبدّل شده بود و بر پاهاي جمع شده اش مي خزيد و از فرط ضعف مي لرزيد و فقط پوست و استخوان از وي به جاي مانده بود پيرمرد چون آنها را ديد شادي كنان به استقبالشان رفت و التماس كنان از آنان خواست به او كمك كنند او با آن قدرت پيشگويي كه داشت مي دانست كه تنها دو نفر مي توانند او را از شر يورش هارپي ها حفظ كنند،يعني دو نفر از سرنشينان آرگو:پسران بوره(بوره آ) كه بادِ بزرگ شمال بود .آرگونات ها دلسوزانه سخنانش را شنيدند و آن دو نفر به او قول دادند به وي كمك كنند.

هنگامي كه ديگر سرنشينان كشتي آرگو غذا را جلو پيرمرد گذاشتند،پسران بوره با شمشيرهاي آخته به پاسداري از او ايستادند.او هنوز لقمه اش را به دهان نگذاشته بود كه هيولاهاي پليد و مشمئز كننده از آسمان به زير آمدند و هر چه بود خوردند و چون دوباره به هوا بازگشتند بوي آزار دهندشان را برجاي گذاشتند.امّا پسران باد شمال كه خود مثل باد تند و چابك بودند به تعقيب آنها پرداختند،خود را به آنان رساندند و با شمشير به جان آنها افتادند.در حقيقت اگر ايريس ،پيام رسان رنگين كمان خدايان مانع نشده بود تمامي هارپي ها را از بين مي بردند.آن پيام رسان گفت كه آنها بايد از كشتن سگان شكاري زئوس دست بردارند و به جاي آن،ايريس به رودخانه ستيكس سوگند خورد،يعني سوگندي كه هيچ كس نمي تواند آن را بشكند يا نقض كند،كه از اين پس اين هارپي ها ديگر مزاحم فينئوس نمي شوند و او را نمي آزارند.بنابراين آن دو جوان شاد و سرخوش بازگشتند و پيرمرد را دلداري دادند،و پيرمرد نيز از فرط شادي سراسر شب را در كنار قهرمانان گذراند و در ضيافت آنها شركت كرد.

پيرمد نيز به نوبه خود آنها را از خطراتي كه در انتظارشان بود به خوبي آگاه كرد و بخصوص درباره صخره هاي كوبنده سيمپلِگاد به آنان هشدار داد زيرا اين صخره ها هر گاه كه دريا طوفاني مي شد تكان مي خوردند و به هم كوبيده مي شدند.

او گفت براي آنكه بتوانند از ميان آنها سالم بگذرند نخست بايد با يك كبوتر بيازمايند.اگر كبوتر بتواند سالم از ميان صخره ها رد شود،آنگاه شانس گذشتن از ميان آنها وجود دارد.اما اگر كبوتري بين صخره ها گرفتار آيد و كشته شود بايد بازگردند و اميدي بهيافتن و به دست آوردن پشم طلايي هم نداشته باشند.

بامداد روز ديگر لنگر برداشتند و راهي شدند البته با يك كبوتر و ديري نگذشت كه صخره هاي كوبنده را از دور ديدند.ظاهرا طوري مي نمود كه انگار هيچ راه گذري بين آنها نيست ولي آنها كبوتر را آزاد كردند و خود به تماشاي كبوتر ايستادند.كبوتر پريد و رفت و سالم برگشت،فقط انتهاي دمش بين صخره ها هنگامي كه به هم كوبيده شده بودند مانده بود و گير افتاده بود و اندكي قيچي شده بود.صخره ها يكبار ديگر از هم فاصله گرفتند و راه باز شد و پاروزنها با تمام نيرو پارو زدند و در نتيجه توانستند سالم از بين صخره ها بگذرند.اما درست در آخرين لحظه كه صخره ها به هم مي رسيدند فقط تزئينات انتهاي كشتي كوبيده و از جاي كنده شده بود.آنها معجزه آسا نجات يافته بودند.ولي درست پس از عبور آنها بود كه صخره ها در جاي خود ساكن شدند و دريا ريشه دواندند و از جا تكان نخوردند و براي كشتي هاي ديگر هيچ خطري نيافريدند.

اندكي دورتر از آنجا سرزمين زنان جنگجو يا آمازونها بود:شگفتا كه اينان دختران هارموني بودند كه خود از صلح طلب ترين پريان بود.اما آن دختران از راه و روش پدرشان آرس كه خداي قهّار و ستيزيه جوي جنگ بود پيروي مي كردند،نه از مادر مهربانشان.پهلوانان كشتي آرگو شادمانه حاضر بودند اندكي در آنجا درنگ و با آنها نبرد كنند كه البته اين جنگ بدون خونريزي تمام نمي شد زيرا آمازون ها دشمناني ستيزه خو بودند.اما چون باد موافق بود درنگ نكردند و ستابان به راه ادامه دادند.هنگامي كه مي گذشتند قفقاز را هم در يك نگاه زود گذر ديدند،حتي پرومتئوس را هم ديدند كه بر صخره بلندش نشسته بود و صداي به هم خوردن بالهاي عقاب را شنيدند كه شتابان به سوي ضيافت خونينش مي رفت.آنها در هيچ جا و براي هيچ چيز درنگ نكردند و غروب همان روز به كولكيس رسيدند كه سرزمين پشم طلايي بود.

آنها شب را در آنجا سپري كردند بي آنكه آگاه باشند كه ممكن هر آن با چيزي و حادثه اي روبرو شوند اگرچه جز دلاوري و شهامت فوق العاده چيز ديگري نبود تا آنان را ياري دهد.اما در كوه اولمپ يك نشست مشورتي برگزار شد و خدايان به گفتگو نشستند.هرا كه نگران خطري بود كه آرگونات ها را تهديد مي كرد به ديدن آفروديت رفت تا از او ياري بخواهد.الهه عشق از ديدن هرا شگفت زده شد زيرا هرا ميانه خوبي با او نداشت.اما هنگامي كه ملكه كوه اولمپ به خواهش از او خواست ايشان را ياري دهد،الهه عشق ترسان و هراسان به او قول ياري داد.آن دو به اتفاق برنامه اي تدارك ديدند كه كوپيد،يعني پسر آفروديتكاري كند كه دختر شهريار كولكيس به عشق جاسون گرفتار آيد.اين برنامه بسيار خوب بود به خصوص براي جاسون.دختر شهريار كولكيس مده(مديا)نام داشت،جادوگري مي دانست و اگر از آن دانش سياه و شوم خود استفاده مي كرد مي توانست آرگونشينان را نجات بدهد.

بنابراين آفروديت به ديدار كوپيد رفت و به او گفت كه اگر به فرمان مادرش گوش بدهد بازيچه خوبي به او خواهد داد،يعني توپي از طلاي درخشان و ميناي آبي سير.كوپيد شادمان شد و تيردان تير وكمانش را برداشت و از كوه اولمپ به آسمان لايتناهي خزيد و از آنجا به سرزمين كولكيس پاي نهاد.در اين گير و دارد قهرمانان كشتي آرگو به سوي شهر راه افتادند تا از شهريار آنجا بخواهند پشم طلايي را به آنها بدهد.آنها در راه با هيچ خطري روبرو نشدند زيرا هرا آنان را در ميان مهي غليظ پوشانده بود به طوري كه ناديده به كاخ رسيدند.چون به دروازه ورودي كاخ شاهي رسيدند پرده مه كنار رفت و نگهبانان كاخ به محض ديدن پهلوانان برومند و سترگ بيگانه آنها را با حرمت و ادب تمام به درون خواندند و ورودشان را به آگاهي پادشان رساندند.

شاه بي رنگ به پيشوازشان آمد و به آنان خوشامد گفت.خدمتكاران شتابان سرگرم پذيرايي از شاه شدند ،آتش افروختند و براي شست و شوي آنها آب گرم كردند و به تهيه غذا پرداختند.در اين هنگام شاهزاده خانم مده پنهاني بيرون آمد زيرا كنجكاو شده بود ببيند كه اين ميهمانان تازه وارد چه كساني هستند.چون چشمش بر جاسون افتاد كوپيد كمان را بي درنگ برداشت و تيري به سوي قلب آن دوشيزه رها كرد كه آن تير عشق تا ژرفاي قلب دختر جاي گرفت و آتشي سوزان برافروخت و دردي خوشايند بر سراسر وجودش چيره و چهره اش را گه سرخي و گه سفيدي بخشيد.دختر شگفت زده و شرمگين به اتاق خود بازگشت.

پس از آنكه قهرمانان تن بشستند و با خوردن گوشت و نوشيدند شراب خستگي راه را از تن به در كردند شاه ايتس از نام و از سرزمين و دليل سفرشان پرسيد .زيرا پرس و جو از ميهماني كه غذا نخورده و خستگي راه را از تن به در نكرده است ،كاري ناپسند مي دانستند.جاسون به او پاسخ گفت كه همه از والاتباران هستند و پسران يا نوادگان خدايان و از سرزمين يونان آمده اند  به اين اميد كه وي پشم طلايي را در ازاي هر خدمتي از آنان بخواهد به ايشان بدهد.آنها دشمنان را سركوب مي كنند و يا هر خدمت ديگري كه از آنها بخواهد انجام خواهند داد.با شنيدن اين سخنان خشمي سنگين در دل پادشاه خزيد زيرا او هم مثل يونانيان بيگانگان را دوست نمي داشت او مي خواست كه بيگانگان به كشورش نيايند ،از اين رو در دل به خود گفت:"اگر اين بيگانگان نان و نمك مرا نخورده بودند همه را مي كشتم.."در حالي كه خاموشي اختيار كرده بود به فكر فرو رفت و انديشيد كه چه بايد بكند.سرانجام فركري به ذهنش رسيد.

وي به جاسون گفت كه به دلاوران و پهلوانان حسد نمي ورزد و اگر آنها دلاوري و تهوّر خود را ثابت كنند،پشم طلايي را به ايشان مي دهد.وي در ادامه سخنان به جاسون گفت:"شما براي اثبات دلاوري خود بايد همان كاري را بكنيد كه من نيز كرده ام"و آن كار اين بود كه آنها دو ورزاي پادشاه را بگيرند و يوغ بر گردنشان بيندازند و بعد با آن زمين را شخم بزنند.پاي اين ورزا ها از برنز بود و نفس آنها آتشين.پس از آن دندانهاي يك اژدها را مثل بذر در زمين شخم زده بريزند ،كه اگر مي ريختند بي درنگ سپاهي از آدميان مسلّح از زمين بر مي خاست و حمله ور مي شد.آنها بايد اين سپاه مسلّح را درو مي كردند و مي كشتند كه واقعا هراس انگيز بود.بعد به آنها گفت:"من همه اين كارها را يك تنه كرده ام و اكنون پشم طلايي را به كسي مي دهم كه مثل خودم شجاع باشد."جاسون ديري به انديشه فرو رفت.اين مقابله سخت دشوار و غير ممكن به نظر مي رسيد و خارج از توان و نيروي آدميزادگان.سرانجام جاسون پاسخ داد:"من اين كار را مي آزمايم هرچند كه كاري مهيب و دور از توان آدميان است و ممكن است به قيمت جانم تمام شود"جاسون اين سخن را بگفت و از جاي برخاست و همراهان را براي استراحت شبانه به كشتي برد.امّا افكار مده او را همچنان تعقيب مي كرد.در طول شب آن دختر به گونه اي بود كه گويي جاسون را در مقابل خود مي ديد و سخنانش را مي شنيد.دلش از نگراني به خاطر آن جوان لبريز شده بود.او حدس زده بود كه چرا پدرش چنين تدبيري كرده است.

چون پهلوانان به كشتي بازگشتند بي درنگ انجمن كردند و به شور نشستند و هركدام از آنها از جاسون خواست اجازه بدهد داوطلب شود و اين كار را شخصا انجام دهد،امّا اين تقاضاها همه بيهوده بود و جاسون به هيچ وجه حاضر نشد سر تسليم فرود آورد.در آن هنگام كه همه سرگرم بحث و تبادل نظر بودند يكي از نوادگان پادشاه كه جاسون روز از مرگ نجاتش داده بود به ديدارشان آمد و آنها را از قدرت جادويي مده آگاه ساخت.او گفت كه هيچ كاري نيست كه آن دختر نتواند انجام دهد،حتي مي تواند جلو حكت ماه و ستارگان را هم بگيرد.اگر پهلوانان بتوانند آن دختر را متقاعد كنند با ايشان همكاري كند كاري مي كند كه جاسون بتواند بر ورزا هاي پادشاه پيروز شود و حتي بر آدمياني كه از دندانها اژدها مي رويد فائق آيد.ظاهرا اين تنها برنامه يا پيشنهادي بود كه اميدواركننده به نظر مي رسيد.بنابراين پهلوانان شاهزاده را ترغيب نمودند بازگردد و مده را متقاعد سازد با ايشان همكاري كند.البته هيچ كس اين را نمي دانست كه خداي عشق اين كار را خيلي پيش از اين كرده است.

دختر تنها در اتاق نشسته بود ،مي گريست و به خود مي گفت كه براي هميشه شرمسار خواهد شد،زيرا دل در گرو عشق يك بيگانه نهاده بود و به خاطر آن عشق در مقابل احساسات ديوانه وار دل سر تسليم فرود آورده است و مي خواهد بر ضد پدر وارد عمل شود.دختر در دل به خود مي گفت:"كاش مي مردم"دختر صندوقچه اي برداشت كه گياهي سمّي و كشنده در آن بود،امّا درست در هنگامي كه صندوچه در دست نشست به ياد زندگي و زيبايي هاي آن افتاد:آفتاب را زيباتر از هميشه يافت.صندوقچه را به كناري گذاشت و بي آنكه به تزلزل خاطري دچار شده باشد در صدد برآمد هرچه در قدرت دارد در راه نجات معشوق خود به كار بگيرد.او مرهم يا پماد سحرآميزي داشت كه اگر كسي آن را بر بدن مي ماليد يك روز از هر گزندي در امان بود و هيچ چيز نمي توانست به او آسيب برساند.گياهي كه ماده اصلي آن مرهم يا پماد بود زماني سبز شده بود كه خون پرومتئوس بر زمين ريخته شده بود.دختر آن مرهم را در لباس پنهان ساخت و رفت كه برادرزاده اش را بيابد،يعني همان شاهزاده اي كه جاسون او را يك بار از مرگ رهانيده بود.او شاهزاده را يافت زيرا او نيز شاهزاده خانم را مي جست تا كاري را آغاز كند كه هم اينك به آن انديشيده بود.دختر سخنان شاهزاده را بي كم و كاست پذيرفت و او را به كشتي بازگرداند تا به جاسون خبر بدهد بيايد و دختر را در جايي خاص ببيند.جاسون نيز چون پيام مده را شنيد از جاي برجست و هنگامي كه به ميعادگاه مي رفت هرا نورِ بزرگي،ابهّت و شكوهمندي را بر سر و رويش پاشيد به طوري كه هركس او را مي ديد انگشت حيرت به دندان مي گزيد.وقتي به نزد مده رسيد مده پنداشت دلش از درون سينه اش بيرون جست و به سوي آن جوان پرواز كرد و پرده اي از مه تيره رنگ جلوي چشمانش را گرفت و نيروي حركت را از او سلب كرد.هردو روبروي هم ايستادند،بي آنكه با هم سخن گويندهمانند دو درخت كاج به هنگامي كه هيچ نسيم يا بادي نمي وزد بي حركت مي ايستندولي با وزش باد هردو نغمه اي سر مي دهند و با هم نجوا مي كنند.بنابراين آن دو نيز چنين بودند،نسيم عشق هردو را به حركت در آورد و سرنوشيت خواست كه آنها داستانها زندگي خود را براي يكديگر بازگويند.

نخست جاسون سخن گفت و خواهش كنان از مده خواست كه با او مهربان باشد.اوگفت كه ناگزير است اميدوار باشد،زيرا مهرباني و خلق و خوي خوب و پسنديده مده نشان مي دهد كه وي در رفتار و سلو نجيبانه سرآمد روزگار است.شاهزاده خانم نمي دانست چگونه با جاسون سخن بگويد ،هرچند كه مي خواست هر چه را كه در دل دارد بي مهابا بيرون بريزد و سفره دل بگشايد و هرچه مي خواست بگويد.بعد آن صندوقچه پر از مرهم را آهسته از سينه بيرون آورد و آن را به دست جاسون داد.مرهم كه هيچ اگر جاسون روح او را مي خواست دختر حاضر بود پيشكش كند.اكنون هردو شرمگين سر خم كرده بودند و به زمين مي نگيرستند و گهگاه نگاهي تند و زود گذر به هم مي انداختند و لبخندي سرشار از اشتياق عاشقانه مي زدند.

سرانجام مده به سخن آمد و گفت كه چگونه از آن مرهم استفاده كند و اگر مقداري از آن را روي سلاحش بريزد  آن روز هم خود وي و هم سلاحش از هر گزندي در امان خواهند بود.هرگاه كه انبوه آدمهاي روييده از دندانهاي اژدها به سويش حمله ور شدند وي بايد سنگي به ميانشان بيندازد،زيرا آنگاه همه آنها به سوي يكديگر حمله ور مي شوند و با هم مي جنگند تا همگي نابود شوند.شاهزاده خانم در ادامه سخن گفت:"اكنون بايد به كاخ بازگردم.اما هرگاه صحيح و سالم به ميهن خويش باز گشتيد مده را به خاطر بياوريد زيرا من هم شما را براي هميشه به خاطر خواهم داشت"

جاسون پاسخ داد:"من شما را هيچ گاه ،نه شب و نه روز،از ياد نخواهم برد اگر شما به يونان بياييد به پاس كار و خدمتي كه كرده ايد مورد پرستش همگان قرار خواهيد گرفت و جز مرگ چيزي نمي تواند بين ما جدايي افكند."

آن دو از يكديگر جدا شدند مده به سوي كاخ شاهي بازگشت تا بر خيانتي كه به پدر كرده بود بگريد و جاسون به كشتي رفت تا دو تن از همسفران خود را براي آوردن دندان اژدها گسيل دارد.ضمناً خود به آزمودن آن مرهم پرداخت و چون به آن مرهم دست زد نيرويي خارق العاده در وجودش راه يافت و پهلوانان ديگر نيز از اين جهت سخت شادمان شدند.با اين حال هنگامي كه به صحرايي كه پادشاه و مردم كولكيس به انتظار آمدنشان ايستاده بودند رسيدند و ورزا ها كه شعله آتش از دهانشان بيرون مي زد از آغلشان بيرون جستند،وحشت سراسر وجودشان را فرا گرفت.اما جاسون در برابر آن دو موجود هراس انگيز مانند صخره اي كه در مقابل امواج خروشان ايستادگي مي كند ايستاد.او نخست يكي از ورزاها و سپس ديگري را ناگزير ساخت به زانو درآيند و درحالي كه خود سخت جراحت برداشته بود يوغ را بر پشتشان استوار ساخت.جاسون ورزا ها را به درون كشتزار آورد ،خيش را با قدرت تمام در دل زمين فرو كرد و زمين را شخم زد و دندانهاي اژدها را در شيارها ريخت.چون كار خيش زدن به پايان رسيد از محل دندانها مردان مسلّح بيرون آمدند و بي درنگ به سويش حمله ور شدند.ژاسون سخنان مده را به ياد آورد و سنگي برداشت و به ميان آنها انداخت.جنگجويان با ديدن سنگ با نيزه هاي خود به يكديگر تاختند و يكديگر را هدف قرار دادند به طوري كه شيارها پر از خون شد.بنابراين مقابله پهلوانانه ژاسون با پيروزه به پايان رسيد و اين پيرئزي به كام شاه ايتس تلخ آمد.پادشاه به كاخ بازگشت و به طرح توطئا اي خائنانه بر پد پهلوان نشست و سوگند خورد كه هيچ گاه نمي گذارد آنها به پشم طلايي دست يابند.امّا هرا بيكار ننشسته بود و به سودشان كار مي كرد.وي مده را كه عشق و حرمت توأم با ترس در وجودش رخنه كرده بود ناگزير ساخت با جاسون فرار كند.آن شب مده پنهاني از كاخ بيرون آمد و در آن هواي تاريك پاي در راه گذاشت و به سوي كشتي رفت كه سرنشينان آن مست باده پيروزي و كاميابي بودند و به هيچ خطري نمي انديشيدند.شاهزاده خانم زانو زد و خواهش كرد كه او را هم همراه خود ببرند.مده به آنها گفت كه بايد پشم طلايي را بي درنگ به دست‌ آورند و هرچه سريعتر از اين ديار بروند درغير اين صورت همه كشته خواهند شد.اژدهايي مخوف از پشم طلايي پاسداري مي كند ولي مده مي تواند آن اژدها را با خواندن لالايي خواب كند تا نتواند به پهلوانان آسيب برساند.مده دردمندانه و اندوهگين سخن مي گفت،امّا جاسون كه شادمان بود او را آرام از زمين بلند كرد و در آغوش گرفت و قول داد كه چون به يونان برسند او را به عقد خود درآورد و به همسري خويش برگزيند.سرانجام مده در كشتي نشست و همه به جايي رفتند كه او راهنمايي مي كرد.آنها به باغ مقدسي رفتند كه پشم طلايي از شاخه درختش آويزان بود.اژدهاي نگهبان باغ بسيار مخوف و مهيب بود اما مده بي باكانه به آن نزديك شد و با آواز سحرانگيزش اژدها را خواب كرد.جاسون پشم طلايي شگفت انگيز را با عجله از روي شاخه درخت برداشت و شتابان به سوي كشتي رهسپار شدند و سپيده تازه دميده بود كه به كشتي رسيدند.آنگاه نيرومندترين پهلوانان پشت پارو نشستند و با تمام نيرو پارو زدند و از راه رودخانه خود را به دريا رساندند.

چون پادشاه از اين ماجرا آگاه شد پسرش آپسيتوس يعني برادر مده را به تعقيب آنها فرستاد.اين جوان در پيشاپيش سپاهي گران به سويشان مي تاخت كه محال بود گروه كوچك پهلوانان بتواند بر آن چيره شود و يا حتي فرصت فرار يابد.اما اين بار هم مده به ياريشان آمد و با كاري خارق العاده آنها را نجات داد.مده برادرش را كشت.

شماري مي گويند كه مده به برادرش پيغام فرستاد و به او گفت كه مي خواهد به كشورش بازگردد و اگر برادر در جاي خاصي به ديدن وي بيايد پشم طلايي را هم به او خواهد داد.برادر بي گمان به همان جايي آمد كه قرار ملاقاتشان بود ،جاسون با كارد به وي حمله كرد و هنگامي كه خواهر باز مي گشت مقداري از خون برادر بر روي جامه اش پاشيد.سپاه كه سركرده و فرمانده خود را از دست داده بود رو به هزيمت گذاشت و در نتيجه را رسيدن پهلوانان به دريا باز شد.

در اين هنگام ماجراهاي آرگونات ها يا سرنشينان آرگو تقريباً پايان يافته بود.اما به هنگام عبور از ميان كوه بلند و ديوارگونه سكيلا و گرداب كاريبديس كه هميشه مي جوشد و فوّاره مي زند و موجهاي خروشانش سر به آسمان مي سايد حادثه هولناكي بر آنها گذشت.اما هرا ترتيبي داده بود كه پريان دريايي آماده و مراقب باشند و آنها را راهنمايي كنند و كشتي را سالم از آنجا بگذرانند.

پس از آن به كرت رسيدند كه اگر مده همراه ايشان نبود در آنجا پياده مي شدند.مده به پهلوانان گفت كه تالوس يعني آخرين مرد بازمانده از نژاد كهن و باستاني مفرغ كه تمامي پيكرش به غير از قوزك هاي پايش كه تنها ضعف بدنش است از برنز ساخته شده است در آنجا زندگي مي كند.مده هنوز سرگرم سخن گفتن بود كه تالوس پديدار شد،زشتروي و كريه و اگر اندكي نزديكتر مي شدند بيم آن مي رفت كه كشتي را با پرتاب يك صخره در هم بشكند.آنها پارو زدن را رها كردند و پشت پاروها به استراحت پرداختند\مده از سگان شكاري هادس خواهش كرد بيايند و او را از بين ببند.نيروهاي هولناك اهريمن خواهش او را اجابت كردند.درست هنگامي كه تالوس مي خواست سنگ تيزي به سوي كشتي بيندازد خارشي در قوزك پايش احساس كرد و آن را آنقدر خاراند كه خون از آن جاري شدو سرانجام درگذشت.آنگاه قهرمانان پياده شدند و به استراحت پرداختند.

چون به سرزمين يونان رسيدند قهرمانان از يكديگر جدا شدند و هر يك به خانه و كاشانه خود رفت ،جاسون به اتفاق مده پشم طلايي را برداشت و به ديدن پلياس رفت.وقتي كه به آنجا رسيدند فهميدند كه چه اتفاق وحشتناكي روي داده است.پلياس پدرِ جاسون را ناگزير ساخته بود خود كشي كند و مادر جاسون نيزز از فرط اندوه درگذشته بود.جاسون كه عزم جزم كرده بود اين پليدي جنايت آميز را كيفر بدهد،دست ياري به سوي مده دراز كرد كه هيچ گاه دست رد به سينه اش نزده بود.مده تدبيري حيله گرانه انديشيد و پلياس را كشت.مده به دختران پلياس گفت كه مي تواند پيران را جوان كند و جواني را به آنها باز گرداند و براي اثبات اين مدعا قوچي را پيش روي آنان سر بريد و گوشت آن را در ديگي جوشان ريخت.آنگاه اوراد ويژه جادوگري خواند و لحظه اي بعد برّه اي از درون آب جهيد و شلنگ اندازان از اتاق بيرون رفت.دختران پلياس باور كردند.مده داروي خواب آور نيرومندي به پلياس داد و بعد دخترانش را فراخواند و به آنان گفت پدرشان را تكه تكه كنند.گر چه از دختران سخت خواهان جوان شدن دوباره پدرشان بودند ولي نمي توانستند خود را قانع كنند دست به چنين كاري بزنند.امّا سرانجام اين كار شوم تحقق يافت و بدن تكه تكه شده پلياس در آب جاي گرفت و دختران زل زدند و به مده خيره شدند تا وردي جادوگرانه بخواند و او را در حالي كه جوان شده است زنده كند و به آنها بازگرداند.اما مده رفته بود هم از كاخ و هم از شهر و در نتيجه وحشت زده دريافتند كه خود قاتل پدرشان بوده اند.در حقيقت انتقام جاسون گرفته شده بود.

آنها پس از مرگ پلياس به كورينت آمدند و صاحب دو پسر شدند و زندگي حتي براي آدمي مثل مده كه عين تبعيديها تنها بود به خوبي و خوشي مي گذشت.زيرا عشق شديد او به جاسون او را برانگيخت خانواده اش را رها كند و كوچكترين ارزشي براي كشورش قائل نشود.اما سرانجام جاسون يا آنكه پهلواني بزرگ و نامدار بود آن خسّت ذاتي و فطريش را آشكار كرد.وي دختر پادشاه كورينت را نامزد كرد تا به عقد خود در آورد.اين ازدواج پيوندي شكوهمند بود و جاسون همواره اسير و مقهور جاه طلبي ها بود و فقط به جاه و مقام مي انديشيد و عشق و سپاس را از ياد برده بود.مده كه از اين بي وفايي و خيانت شوهر به شگفت آمده بود و از فرط ناراحتي و اندوهي كه به اين سبب به او دست داده بود،به طريقي پيام خود را به شاه كورينت رساند و او را به هراس انداخت كه ممكن است به دخترش گزندي برساند.واقعا چه آدم بي تدبيري بوده است كه به چنين امر مهمي نينديشيده بود.شاه به وي پيام داد كه خود و پسرانش بايد كشور را ترك كنند.و اين محكوميت شبيه مرگ بود.زني با كودكاني بي پناه و بي سرپرست در تبعيد به سر مي برد و خود نيز مثل آنها بي يارو ياور بود.در يكي از روزها كه نشسته بود و به وقايع گذشته فكر مي كرد ،جاسون پيش رويش پديدار شد و روبرويش ايستادمده به جاسون نگاه كرد امّا سخني نگفت.جاسون اكنون در كنارش ايستاده بود ولي فرسنگها از او دور بود.جاسون با خونسردي تمام گفت كه او از همان نخست مي دانسته است كه مده چه روح نا آرام و سركشي داشته است.اگر آن سخنان ابلهانه و زيان بارش را درباره عروس جديد بر زبان نياورده بود اكنون مي توانست در كورينت اقامت كند.اما با وجود اين جاسون هر چه در توان داشته است براي او انجام داده است.او را فقط به خاطر همين كارهاست كه از اين كشور تبعيد مي كنند ولي نمي كشند.جاسون گفت كه واقعا به دشواري توانسته است پادشاه كورينت را قانع كند و در اين راه رنجهاي بسيار كشيده است.اكنون هم به همين دليل نزد او آمده است تا نشان بده كه كسي نيست كه دست رد به سينه دوست بزند.اكنون مقدمات را فراهم آورده و مده مي تواند هر مقدار پول نياز دارد همراه خود بردارد.

چه خدمت بزرگي!سيلاب خشم مده از سخنان جاسون به راه افتاد.مده گفت:"تو به ديدن من آمده اي؟"

و چه خوب كردي كه آمدي.

زيرا بار قلبم را سبك خواهد كرد

اگر بتوانم پستي تو را بر تو آشكار كنم

من تو را رهانيدم و يونانيان اين را مي دانند.

ورزا ها،آدمهاي اژدهايي،اژدهاي نگهبان

همه را من از بين بردم.من تو را پيروز كردم

من چراغ رهايي تو را در دست داشتم

پدرم و ميهنم را هم را در برابر

سرزميني عجيب رها كردم

من دشمنان تو را سركوب كدم

بدترين مرگ را براي پلياس آوردم

اكنون تو مرا رها مي كني.

اكنون به كجا روي آورم؟به خانه پدرم؟

نزد دختران پلياس؟من به خاطر تو

دشمن همه شدم

ولي خودم من كه با آنها دشمن نبودم

واي بر من كه تو را شوهري با وفا

و مردي شايسته مي پنداشتم

اكنون يك تبعيدي ام اي خدا

يار و ياوري ندارم و كاملا تنها هستم

 

اسخ جاسون به سخنان مده اين بود كه آفروديت او را رهانيد نه مده:همان آفروديتي كه سبب شد تا وي در گرو عشق او بگذارد.ضمناً جاسون براي آنكه او را به يونان ،اين سرزمين متمدن آورده حق بزرگي به گردن او دارد.و در واقع چه خدمتي از اين بزرگتر كه به همگان گفته است مده به آرگونات ها ياري داده است و مردم نيز به همين دليل او را گرامي داشتند.اما كاش اندكي درايت داشت تا از شنيدن خبر ازدواج دوم شوهرش شاد مي شد زيرا چنين پيوندي هم براي مده و هم براي فرزندانش سودمند بود.خود مده مسئول تبعيد است

مده به رغم تمامي كاستيها و عيب هايي كه داشت زني دانا بود.مده چيزي به جاسون نگفتفقط پولش را نپذيرفت.او به شوهرش گفت كه هيچ چيز با خود نمي برد و هيچ كمكي نمي خواهدجاسون خشمگينانه با لحني اعتراض آميز گفت:اين غرور خودسرانه تو

هر آدم مهرباني را از تو گريزان مي كند

ولي اين تو هستي كه زيان مي بيني

 

مده درست همين لحظه تصميم گرفت كين خود را بستاند و واقعا مي دانست چگونه انتقام بگيرد.مده تصميم گرفت كه عروس يا همسر دوم جاسون را بكشد و بعد... و بعد؟ولي او به ماجراهاي آينده هيچ نمي انديشيد.به خود گفت :"اول كشتن آن دختر"

مده بهترين پيراهنش را از صندوق بيرون آورد.بعد آن جامه را به كشنده ترين داروها بيالود و آن را در يك سبد جاي داد و سبد را به دست پسرانش سپرد تا آن را براي زن دوم جاسون ببرند.مده به پسرانش گفت به او بگويند آن را بي درنگ بپوشد تا معلوم شود كه وي آن را پسنديده است.شاهزاده خانم پيراهن را شادمانه و يزرگوارانه پذيرفت و حاضر شد آن را بي درنگ بپوشد.هنوز ديري از پوشيدن آن جامه نگذشته بود كه آتشي هراس انگيز و سوزان او را در بر گرفت.شاهزاده مرد حتي گوشت بدنش نيز آب شد.

چون مده از كاميابي توطئه اش باخبر شد توجه خود را به كار هراس انگيز ديگري معطوف ساخت.فرزندانش هيچ پناهگاهي ندارند و هيچ كس حاضر نيست به آنها  كمك كند.پس ناگزير هستند به بردگي تن دهند.بنابراين در دل گفت:"من نمي گذارم آنها زنده بمانند تا بيگانگاناز آنها بيگاري بكشند

و دستي بيرحم تر از من آنان را بكشد

من كه به آنان زندگي بخشيدم مرگ را هم مي بخشم

اوه،ترس به دل راه مده،به جوانيشان مينديش

و اينكه چقدر عزيزند و چگونه به دنيا آمدند

اين را فراموش كن –فراموش خواهم كرد كه پسران من هستند

يك لحظه زود گذر و بعد اندوهي جاودانه

 

هنگامي كه جاسون خشمگين و برافروخته از بلايي كه مده بر سر عروسش آورده بود به درون خانه آمد، البته مصمم بود كه او را بكشد،دو پسر خود را مرده يافت و مده بر بام خانه بر ارابه اي سوار مي شد كه چند اژدها آن را مي كشيدند.آنها مده را به آسمان بردند و از چشمان جاسون كه پيوسته نفرين مي كرد و در نتيجه اين رويداد مهيب خويشتن را از دست داده بود،ناپديد كردند.

نوشته شده توسط آپولو در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 ساعت 20:38 | لینک ثابت |
 
business articles