غیر از به کیفر رسیدن پرومتئوس که اسکیلوس آنرا در قرن پنجم پیش از میلاد نوشته است,مواد و مصالح این مقاله را به طور عمده از هزیود گرفته ام که حداقل سیصد سال پیش از آن تاریخ می زیسته است.او منبع موثق داستانهای اساطیری راجع به آغاز پیدایش همه چیز به شمار می رود.خامی داستان کرونوس و سادگی و طبیعی بودن داستان "پاندورا"از صفات مشخصه وی می باشد.
نخست هرج و مرج بود,گودال پهناور غیر قابل اندازه گیری,
متلاطم چون دریا،تیره،بی کران،بیابان گونه و وحشی
این شعر را میلتون سروده است،اما دقیقا بیانگر آن چیزی است که یونانیها می پنداشتند بنیان سر آغاز یا پیدایش اشیا بوده است.دیربازی پیش از پدیدار شدن خدایان،یعنی در گذشته ای غبار آلوده و اعصار غیر قابل شمارش کهن،یک هرج و مرج ناشناخته و مبهم که با سیاهی ژرف و شکست ناپذیر در آمیخته شده بود،وجود داشت.سرانجام،و بی آنکه کسی بتواند توضیح دهد،دو کودک از بطن یک چنین نیستیِ بی شکل و چهره زاده شدند.شب فرزند هرج و مرج،و همچنین اربوس است که ژرفای بی انتهایی است که مرگ در آن زندگی می کند.در سراسر دنیای هستی هیچ چیز دیگری وجود نداشت:همه سیاهی،خلأ،سکوت و بینهایت بود.
و پس از آن شگفت ترین شگفتیها فرا رسید.از درون این آشفتگی این خلأ بی انتها و بیکران بهترین چیزها،به شیوه ای اسرار آمیز زاده شد و هستی یافت.نمایشنامه نویس بزرگیعنی شاعر طنز پردازی به نام آریستوفانس،آمدن یا هستی یافتنِ آن را این گونه به تصویر می کشد:
...شب سیه بال
در دامن اربوس تیره و ژرف
تخمی باد آورده بنهاد و چون فصلها گذشت
عشق بیرون جهید که مورد نظر بود،درخشان
با بالهای زرّین.
عشق از تاریکی و از مرگ زاده شد و با زاده شدن آن،نظم و زیبایی نابود کردن هرج و مرج و آشفتگی را کور را آغاز کرد.عشق روشنی و همپای آن یعنی روز روشن را آفرید
آفرینش زمین رویدادی بود که پس از آن به وقوع پیوست،اما این رویداد نیز به توصیف در نیامده است و فقط به وقوع پیوسته است و بس .طبیعی است که با آمدن عشق و روشنایی زمین هم باید پدیدار می شد.هزیود شاعر ،نخستین یونانی است که کوشیده است توضیح بدهد اوضاع چگونه بوده است،چنین نوشته است:
...زمین زیبا نمودار شد
پهناور سینه که بنیانی استوار است
برای تمامی اشیا و زمین خوب نخست
آسمان پرستاره را زاد براب ربا خود
تا جوانب خود را با آن بپوشاند و همیشه
خانه ای باشد برای خدایان خجسته بخت
در این تصورات و پندارهایی که درباره ادوار باستان ابراز شده است،هیچ تلاشی به عمل نیامده است تا بین مکانها و اشخاص تمایزی به وجود آید.زمین جایی سفت و سخت بود و در عین حال شخصیتی مبهم.آسمان طاقی بلند و آبی رنگ بود بالای سر اما گاهی مانند انسانها رفتار می کرد. این جها به نظر آدمیانی که این داستانها را می گفتند،صاحب همان جان و زندگی بود که در بشر وجود داشت. آدمها اشخاص منفردی بودند، بنابراین به سه چیزی که نشان آشکار در زندگی خود داشت و هرچیزی که حرکت می کرد و دگرگون می شد- مثل زمین در زمستان و تابستانیا آسمان با آن ستاره های سیّارش یا دریای متلاطم و غیره- شخصیت می بخشیدند.البته اين شخصيت مبهم بود:چيزي مبهم و گسترده و بزرگ كه با حركت خود دگرگوني مي آفريد،و بر همين بنيان زنده بود.
اما هنگامي كه دستان سرايان نخستين از آمدن عشق و روشنايي يا نور سخن به ميان آورده اند،صحنه را براي پديدار يا آفريده شدن نوع بشر آماده مي كردند و مي كوشيدند تجسّم و شخصيت دهي به اشياءرا دقيقتر انجام بدهند.آنها شكل يا چهره كاملا آشكاري به نيروهاي طبيعت مي دادند.آنها نيروها را پيشرو يا مبشّر ظهور بشر مي دانستند و در نتيجه به آنها شخصيتي بارز تر از زمين و آسمان مي بخشيدند.به علاوهآنها را از هر لحاظ و جنبه مثل بشر نشان مي دادند مثلاً راه رفتن ،خوردن كه البتهآسمان و زمين چنين نمي كردند اين دو يعني زمين و آسمان،كاملا جدا بودند.زنده بودن آنها فقط ويژه خودشان بود.
فرزندان مادر زمين و پدر آسمان(گايا و اورانوس)نخستين موجوداتي بودندكه آثار زندگي در آنها پيدا بود.آنها هيولا بودند.همانگونه كه ما معتقديم زمين زماني جايگاه موجودات غول پيكر عجيبي بوده است،يونانيها هم چنين عقيده اي داشته اند.البته آنها را موجوداتي مانند مارمولكها،سوسمار ها و ماموت ها نمي پنداشتند،بلكه به نظر آنها موجوداتي شبيه انسان ولي در عين حال غير انساني بودند.آنها از قدرتي مثل قدرت تكان دهنده و لرزاننده و ويران كننده زلزله،طوفان،و آتشفشان برخوردار بودند.در داستانهايي كه درباره شان گفته اند واقعا زنده نيستند،بلكه به دنيايي تعلق داردند كه هنوز هيچ اثري از زندگي در آن راه نيافته است،فقط نيروهايي عظيم و فوق العاده نيرومند و غير قابل مهاري هستند كه كوه را از جاي مي كنند و درياها را از آب خالي مي كنند.ظاهرا يونانيها نيز چنين احساس يا برداشتي در داستانهايشان ابراز داشته اند و هرچند كه آنها آن موجودات را موجوداتي زنده نشان مي دهندولي شكل و صورت ويژه اي كه براي آدميان آشنا باشد به آنها نمي دهند.
سه تن از آن موجودات كه فوق العاده غول پيكر و نيرومند هم بوده اند،هر يك صد دست و پنجاه سر داشته اند.اين سه را سيكلوپ مي ناميدند،يعني "چرخ چشم"،زيرا هر يك فقط يك چشم خيلي بزرگ،به بزرگي و گردي يك چرخ،داشت كه در وسط پيشاني اش قرار گرفته بود.پس از آنها تيتان ها آمدند.شمارشان زياد بود و از نظر قد و قواره و نيرو كمتر از سيكلوپ ها نبودند،امّا به اندازه سيكلوپ ها ويرانگر محض نبودند.شماري از آنها حتي نيكو كار و گشاده دست هم بودند.در واقع يكي از آنها پس از آفرينش انسان آدميان را از نابودي نجات داد.
طبيعي است اين موجودات هراس انگيز را مي توان فرزنداند مادر زمين پنداشت،و زمين ،آنگاه كه هنوز جوان بوده است آنها را از ژرفاي تاريك خود بيرون داده بود.امّا شگفت انگيز اينكه آنها فرزندان آسمان نيز بوده اند.البته يونانيها چنين مي گفتند و آسمان را پدري بينوا معرفي مي كردند.آسمان از موجوداتي كه يكصد دست و پپنجاه سر داشتند ،هرچند كه پسران خودش بوده اند،متنفر بود و هرگاه كه يكي از آنها زاده مي شد او را در دل زمين در جايي اسرار آميز در دل زمين پنهان مي كرد.سيكلوپ ها و تيتان ها را يك جا رها كرد و چون زمين از رفتار ناهنجار و خشونت آميز ديگر فرزندانش خشمگين مي شد از آنها ياري مي خواست.فقط يكي از آنها،كه تيتاني به نام كرونوس بود به اندازه كافي گستاخ و دلير بود.او به كمين نشست تا پدر بيايد و او را به شدت زخمي كرد.غولان يا ژيان ها كه نژاد چهارم هيولاها بودند از خون همين كرونوس زاده شدند.اِريني ها يا فوري ها هم از همين خون كرونوس زاده شدند.كار آنان تعقيب و به كيفر رساندن گنهكاران بود.آنان را "رهروان تاريكي" مي ناميدند و شكل و شمايل هراس انگيزي داستند،مارهاي غلتان و پيچان موي سرشان بود و از چشمهاتيشان قطره هاي خون مي چكيد.هيولاهاي ديگر سر انجام از زمين رانده شدند البته به غير از اريني ها.مادام كه بدي و گناه در جهان بود اريني ها را نمي شد طرد كرد.
هكرونوس كه روميها او را ساتورن مي ناميدند از آن هنگام تا ادوار و اعصار بيشمار همراه خواهر و ملكه اش رئا (اوپس)،فرمانرواي جهان بود.يرانجام يكي از پسرانش يعني فرمانرواي آينده آسمانها و زمين،كه يونانيها او را زئوس و اقوام لاتين او را ژوپيتر يا جوپيتر ناميده اند،بر ضد او شوريد.البته او حق داشت تا چنين كند زيرا كرونوس شنيده بود كه سرنوشت خواسته است يكي از فرزندانش او را از فرمانروايي به زير آْورد،به همين دليل تصميم گرفته بود پس از به دنيا آمدن هركدام برخلاف خواسته سرنوشت آنها را بخورد.امّا زماني كه رئا زئوس را،كه ششمين فرزند بود زاييد،موفق شد او را به جزيره كرت بفرستد و در اين هنگام سنگ بزرگي را در قنداق پيچيد و به شوهر داد.او نيز به تصور اينكه كودك نوزاد است او را همانگونه كه عهد كرده بود بلعيد.بعد ها،وقتي كه زئوس به كمك مادر بزرگش زمين ،پدر را ناگزير ساخت آن سنگ و پنج برادر كه بلعيده بود را پس بدهد،و آن سنگ را در معبد دِفي گذاشت تا اينكه هزاران سال بعد مسافري يا رهروي به نام پاسيناس گزارش داد كه آن را حدود 180 پس از ميلاد مسيح ديده است:"سنگي نه چندان بزرگ كه كاهنان هر روز آن را با روغن چرب مي كنند"
جنگ خونيني بين كرونوس كه برادران تيتاني اش به او ياري مي دادند،و زئوس و پنج برادر و خواهرش در گرفت،جنگي كه دنيا را به ويراني كشيد:
صدايي مخوف درياي بيكران را به هم ريخت.
تمامي دنيا صدايي رسا از دل بر كشيد.
آسمانپهناور لرزان،ناليد.
اولمپ بلند زير گامهاي شتابان
خدايان فنا ناپذير چرخيد
و ارز بر گرده تارتاروس سياه افتاد.
تيتان ها مغلوب شدند،از يك سو به اين دليل كه زئوس دو صد هيولايي كه در بند بودند را رهانيد و آنها با سلاح هاي خوفناكشان براي او جنگيدند-با صاعقه،رعد و زلزله-و نيز بدان سبب كه يكي از پسران ياپتوس تيتاني كه پرومتئوس(پرومته) نام داشت و دانا و با تدبير بود به ياري زئوس برخاست.
زئوس دشمنان شكست خورده را به شديد ترين و وحشت انگيز ترين شكل كيفر داد.او آنها را:
با زنجير هاي گران در سرزمين پهناور
به ژرفايي به بلندي بين آسمان و زمين
به بند كشيد،زيرا تارتاروس در همين ژرفاست.
نُه روز و نُه شب يك سندان برنزي بايد فرو افتد
تا در دهمين روز از آسمان به زمين برسد
و بعد باز هم نُه روز و نُه شب بياد فرو افتد
تا به تارتاروس بي آزرم برسد
اطلس برادر پرومتئوس سرنوشتي شوم تر از اين داشت.او نيز محكوم شده بود:
تا ابد كشد بر پشت خويش
سنگيني كشنده دنياي كوبنده
و طاق بلند آسمان را
بر شانه هايش،آن ستون بزرگ
كه آسمانها و زمين را جدا مي كند
باري كه بر دوش كشيدنش هيچ آسان نيست.
اطلس با حمل اين بار گران در جايي مي ايستد كه در پرده ابرها و در تاريكي پوشيده شده است،يعني جايي كه شب و روز به هم نزديك مي شوند و به هم درود مي فرستند.خانه درون آن هيچ وقت شب و روز را با هم در خود جاي نمي دهد،بلكه هميشه فقط يكي راعكه چون از آنجا مي رود به ديدار زمين مي رود،و آن ديگري كه در خانه مي ماند انتظار مي كشد تا نوبت رفتن او به آنجا هم فرا رسد،يكي با روشنايي فراگيرش به ساكنان زمين نور و روشنايي مي بخشد و آن ديگري "خواب" را كه برادر مرگ است در دستهاي خود نگه مي دارد.
حتي پس از آنكه تيتان ها شكست خوردند و منكوب شدند،زئوس هنوز به پيروزي كامل دست نيافته بود.زمين آخرين و وحشتناكترين فرزندش را كه موجودي هراس انگيز تر از فرزندان ديگرش بود به دنيا آورد.اسم او تيفون بود:
هيولايي آتشين با يكصد سر
كه بر ضد تمامي خدايان برخاست
مرگ نفير كشان از دهانش بيرون مي جهيد
و آتشي شعله ور از درون چشمهايش
اما در اين هنگام زئوس رعد و آذرخش را به زير فرمان خويش آورده بود.آنها به سلاح هاي او تبديل شده بودند و به غير او هيچ كس نمي توانست از آنها استفاده كند.او تيفون را با:
آذرخش كه هيچگاه نمي خوابد
با رعد آتشين نفس[زد]
آتش در ژرفاي دلش شعله ور شد
نيرويش به خاكستر بدل شد
و اكنون بيهوده بر زمين افتاده است
در كنار آتنا كه زماني از درون آن
رودخانه هاي آتش بيرون مي آيند و
دشتهاي هموار سيسيل را كه
ميوه مي دهند با دهان
آتشين خود ويران مي كنند.
و اين خشم تيفون است كه تيرهاي
آتشين او به هوا مي جهند
باز هم اندكي بعد،يك بار ديگر تلاشهايي به عمل آمد تا زئوس را از تخت فرمانروايي به زير آورند:غولان يا ژيان ها سر به شورش بر آوردند.امّا در اين هنگام خدايان خيلي نيرومند شده بودند و حتي هركول توانا كه پسر زئوس بود،به ياري آنها آمد.غولان شكست خوردند و تارومار شدند و همه به تارتاروس پيوستند،و پيروزي سپاه نور و روشني الهي و آسماني بر نيروي پليد و اهريمني زميني تكميل شد.از آن پس زئوس و برادران و خواهرانش به فرمانروايان بلامنازع جهان تبديل شدند.
انسان هنوز هم به وجود نيامده بود امّا دنيا كه اكنون از وجود هيولاها زدوده شده بود،براي زاده و آفريده شدن بشر كاملا آماده بود.جهان اكنون جايي شده بود كه آدميان مي توانستند آسوده خاطر و ايمن،بدون ترس از پديدار شدن ناگهاني يك تيتان يا غول در آن زندگي كنند.اعتقاد بر اين بود كه دنيا يك صفحه گرد يا مدوّر است كه دريا البته به گفته يونانيان (كه منظورشان درياي مديترانه بود)يا به قول ما درياي سياه آن را به دو نيم كرده است(يونانيها آن دريا را نخست آكسينه مي خواندن كه درياي متلاطم يا نامساعد معني مي دهد و پس از آن،شايد بعد ها كه مردم با آن آشنا تر شدند آن را اوكسينه خواندند به معني مساعد و آرام.گاهي اوفات اظهار عقيده مي شود كه اين نام دوستانه و خوشايند را بدان جهت به آن دادند كه آن دريا نيز برخوردي مشفقانه و دوستانه نسبت به آنها نشان بدهد)
يك رودخانه بزرگ به نام "اوسه آن" يا "اقيانوس" كه هيچ باد و طوفاني آن را به تلاطم در نمي آورد، دور تا دور زمين را دور مي زد.در ساحل خيلي دور آن رودخانه مردم مرموزي مي زيستند كه عده انگشت شماري از ساكنان جهان توانسته بودند راهي به سويشان بگشايند.سيمري ها در آنجا مي زيستند،اما كسي نمي دانست كه در بخش شرقي يا غربي يا در بخش شمالي يا جنوبي مي زيستند. آنجا سرزمين ابري و مه گرفته اي بود كه روشني روز هيچ گاه در آن نمي تابيد و خورشيد نيز هيچ گاه نگاه شاد و دوستانه اي بر آن نمي انداخت،نه آنگاه كه سپيده دم از فراز افق سر مي كشيد و از آسمان پر ستاره بالا مي رفت و نه آن هنگام كه پسينگاهان از آسمان به سوي زمين فرود مي آمد.شب بي پايان بر فراز سر مردم ماليخويايي اس گسترده شده بود.
غير از اين سرزمين، تمام افرادي كه در امتداد اوسه آن يا اقيانوس مي زيستند فوق العاده خوشبخت بودند.در دور ترين نقطه شمال كه مسافت زيادي با باد شمال فاصله داشت،سرزمين خوشبخت و پر بركتي قرار گرفته بود كه مردمي به نام هيپربوره در آن مي زيستند.فقط عده انگشت شماري بيگانه،پهلوانان بزرگ،توانسته بودند درون آن سرزمين راه يابند و از آن ديدار كنند.هيچ كس چه با كستي چه با پاي پياده بر خشكي نمي توانست راه ورود به سرزمين شگفت انگيز مردم هيپربوري را بيابد.امّا موزها در جايي نه چندان دور تر از آنها زندگي مي كردندكه راه رسيده به آنجا نيز دشوار بود.زيرا در همه جا دوشيزگان مي رقصيدند و صداي رساي چنگ و ني از هر گوشه و كنار آن به گوش مي رسيد.آنها برگ درخت غار را به موهايشان مي بستند و جشن هاي شاد و سرگرم كننده برگزار مي كردند.اين نژاد يا قوم مقدس با بيماري بيگانه بود.در نقاط دور افتاده جنوب سرزمين حبشيان قرار گرفته بود كه درباره شان همين بس كه خدايان آنچنان لطف و نظري به آنها داشتند كه به تالار هاي جشن و ضيافتشان مي آمدند و در كنارشان مي نشستند.
منزلگه مردگان نيكوسرشت و خجسته بخت در ساحل رودخانه اوسه آن قرار داشت.در آن سرزمين نه برف مي باريد و نه زمستان سخت و سياه مي آمد و نه طوفانهاي باران زا.امّا باد غربي كه از اوسه آن مي وزيد،با صداي نرم و لطيف و گوش نوازش روح آدميان را تازگي و طراوت مي بخشيد.تمام افرادي كه از ارتكاب گناه و بدي دوري مي جستند، پس از مرگ و ترك زندگي زميني به اين سرزمين مي آمدند.
اكنون همه چيز براي پديدار شدن نوع بشر آماده شده بود.حتي جاهايي كه قرار بود آدميان نيكوكار يا آدميان گنهكار پس از مرگ بروند مشخص شده بود.اينك زمان آفرينش آدم فرا رسيده بود.درباره اين رويداد داستانهاي زيادي گفته شده است.شماري مي گويند خدايان به پرومته يا پرومتئوس يعني آن تيتاني كه در جنگ با تيتانها زئوس را ياري داده بود،به برادرش اپي متئوس،وكالت انجام چنين كاري را داده بود.پرومته كه انديشه معني مي دهد،خيلي دانا بود،حتي داناتر از تمامي خدايان،امّا اپي متئوس،كه "پس انديشه" معني مي دهد،شخصي پريشان انديش بود كه از نخستين انديشه اي كه به ذهنش خطور مي كرد بي چون و چرا پيروي مي كرد.او در اين ماجرا هم چنين كرد.او پيش از آفرينش انسانها بهترين ها را هر چه كه بود به جانوران بخشيد:زور،نيرو،سرعت،دليري و شجاعت و سياستهاي زيركانه و فريبكارانه،پوست خزدار و بال و پر و پوست و چيز هايي از اين گونه تا اينكه هيچ مزيتي براي انسان باقي نماند:نه پوشش و نه ويژگي يا صفت اخلاقي ويژه اي براي رويارويي و درگيري و ستيز با جانوران وحشي.او مثل هميشه خيلي دير از اين كردار خويش پشيمان شد،اما چه سود،زيرا واقعا دير شده بود.از اين روي دست ياري به سوي برادر دراز كرد.آنگاه پرومتئوس خود كار آفرينش را بر عهده گرفت و به راهي انديشيد كه بتواند انسان را برتري بخشد.او آنها را شكل و شمايلي بهتر از جانوران بخشيد،آنان را راست قامت بيافريد،عين خدايان، و بعد به آسمان رفت ،به سوي خورشيد و در آنجا مشعلي بر افروخت و با آن آتش را به زمين آورد،به عنوان وسيله محافظت آدميان كه از هرچيز بهتر بود.
به روايتي ديگر خدايان خود به آفرينش انسان پرداختند.آنها نخست نژادي طلايي آفريدند.گرچه اينان فناپذير بودند،مثل خدايان فارغ از اندوه و رنج و نگراني مي زيستند و همچنين رها از تلاش و زحمت و درد.كشتزار هاي غلّا خود به خود بار مي دادند.آنها گله ها و رمه هاي فراوان داشتند و مورد لطف و عنايت خدايان بودند.چون گور آنها را در بر مي گرفت به روح محض تبديل مي شدند و به بركت دهندگان و نگهبانان و حاميان نوع بشر.
در اين روايتي كه از شيوه آفرينش انسان گفته شده است ظاهراً خدايان كمر همّت بسته بودند فلزات گوناگوني را بيازمايند و شگفت انگيز اينكه آنها از اوج برتري فرود آمدند و تدريجاً خوبي و بدي و ديگر صفاتي پيشه كردند.پس از آنكه طلا را آزمودند روي به نقره آوردند.نژاد دوم كه از نقره آفرده شدند پست تر از نوع اول بودند.آنها از عقل و درايت كمتري بهره مند بودندبه طوري كه نتوانستند از آزار و آسيب رساندن به ديگران باز ايستند.آنان نيز فناپذير بودند اما بر خلاف خدايان پس از درگذشت روحشان ابدي نبود و پس از آنها نمي زيست.نژاد بعد از آنها نژاد برنز بود.آنها آدمياني وحشت انگيز و مهيب بودند،فوق العاده نيرومند و جنگ و تجاوز را به حدي دوست داشتندكه همه شان به دست يكديگر نابود شدند.اما اين ماجرا نتيجه اي سودمند به بار آورد زيرا نژاد عالي و قهرمان و خداگونه اي در پي آنان به وجود آمد كه به جنگهاي افتخار آميز دست مي زد و در ماجراهاي واقعاً بزرگ شركت مي جست،آنچنان كه پس از گذشت اعصار بيشمار انسانها پيوسته از آنها ياد كرده اندو آواز ها و سرود هاي بسيار در باره شان سروده اند.آنها سرانجام به جزاير خجستگان و خوشبختان رفتند و تا ابد در خوشبختي و رفاه كامل زيستند.
پنجمين نژاد آن است كه اكنون بر زمين زندگي مي كند:نژاد آهنين.آنها در روزگاران پليدي و اهريمني زندگي مي كنند و طبيعتشان هم به پليدي و زشتي گرايش دارد آن سان كه هيچ گاه از زحمت و تلاش و مرارت و اندوه باز نمي ايستند.اينان طي نسلهاي متمادي بدتر مي شوند و هر نسلي پليد تر و اهريمني تر از نسل پيش از خويش است.زماني خواهد رسيد كه پليدي و اهريمن صفتي آنها رو به فزوني خواهد گذاشت و همه به پرستش قدرت خاهند پرداخت.آنها زور و قدرت را بر حق خواهند دانست و نيكي و نيك انديشي از ميان خواهد رفت.سرانجام آنگاه كه انسانها از ارتكاب بدي پشيمان نخواهند شد و يا در پيشگاه بينوايان احساس شرم نخواهند كرد،زئوس آنان را نيز از بين خواهد برد.حتي در آن هنگام هم بايد كاري كرد البته به شرطي كه مردم به پا خيزند و فرمانرواياني را كه به آنها ستم روا مي دارند از سرير قدرت به زير آورند
. . .
اين دو روايت آفرينش انسان(پنج عصر و پرومته)با وجود اختلافي كه دارند در يك مورد اتفاق نظر دارند.تا ديرباز يقينا در خلال دوره شاد طلايي فقط مردان روي زمين بودند و هيچ زني نبود.زئوس زنان را بعد ها آفريد و آن هم در پي خشمي كه به پرومته آورده بود كه علاقه فراوان و ويژه اي به مردان نشان مي داد.پرومتئوس نه تنها آتش را براي مردان دزديده بود،بلكه ترتيبي داده بود تا به هنگام قرباني كردن مردان بهترين قسمت و خدايان بدترين قسمت را دريافت كنند.وي ورزاي بزرگي را كشت و بهترين گوشت قابل خوردن آن را در پوست گذاشت و براي اينكه ديده نشود مقداري از روده و امعاء و احشاء بر آن ريخت.در كنار اين گوشت مقداري استخوان گذاشت و آنها را فريبكارانه آراستو مقداري پيه و چربي نيز بر روي آن جا داد و به زئوس گفت هركدام را كه دوست داردبرگزيند و بردارد.زئوس چربي سفيد رنگ را برگزيد ولي چون ديد كه مقداري استخوان نيز فريبكارانه زير آن چيده اند سخت خشمين شد،امّا چون خود آن را برگزيده بود ناگزير تن در داد و آن را پذيرفت.از آن پس فقط چربي و استخوان را در محراب خدايان كباب مي كردند.انسانها بهترين گوشتها را براي خود نگه مي داشتند.
امّا پدر انسانها و خدايان كسي نبود كه اينگونه رفتار ها را تحمل كند.او سوگند ياد كرد كه كين ستاني كند،نخست از مردها و بعد از دوست و رفيق آنها.او دشمن خوبي براي مردها آفريد،موجودي زيبا شبيه به يك دوشيزه محجوب،كه همه خدايان هدايايي به او دادند،جامه اي نقره اي با نقاب يا روبندي زري دوزي شده،كه همگان از ديدنش به شگفتي افتادند،با حلقه اي درخشان ساخته شده از شكوفه ها و تاجي از طلاكه زيبايي از آن ساطع بود.آن زن را به خاطر تمامي هدايايي كه به او داده بودند پاندورا ناميدند يعني هديه همگان.هنگامي كه اين بلاي زيباروي ساخته و پرداخته و آفريده شد،زئوس او را بيرون آورد و چون خدايان و مردان او را ديدند شگفت زده شدند و انگشت حيرت به دندان گزيدند.از او كه نخستين زن بود نژاد زنان به وجود آمد.
داستان ديگري كه درباره پاندورا مي گويند اين است كه حس كنجكاوي او،نه آن طبيعت شيطاني خاص كه در نهاد داشت،منشأ و مسبب تمام بدبختيها و ناگواريها شد.خدايان جعبه اي به او دادند كه هريك چيزي پليد در آن نهاده بود،و بعد از او خواستند كه سر آن جعبه را هيچ گاه نگشايد.بعد او را به سو ي اپي متئوس فرستادند كه او نيز،به رغم توصيه هاي پرومته كه نبايد چيزي را از زئوس بپذيرد،او را با آغوش باز پذيرفت.وي آن زن را نزد خويش نگاه داشت و بعد كه آن موجود خطرناك،يعني آن زن،به وي تعلّق گرفت تازه دريافت كه برادرش چه پند خردمندانه اي به وي داده است،زيرا پاندورا مثل تمام زنها از يك حس كنجكاوي شديد برخوردار بود.او ناگزير بود كه بفهمد خدايان چه چيز را در آن جعبه جاي داده اند.يك روز در جعبه را باز كرد و بيماري و اندوه و دردهاي زيانبار بي شمار كه همه دشمن انسانها بودند،از آن بيرون آمد.پاندورا كه وحشت زده شده بود سر جعبه را بست اما خيلي دير شده بود.با وجود اين يك چيز خوب هم در آن بود:اميد.اين تنها چيز خوبي بود كه در ميان پليديها درون جعبه جاي گرفته بود،و اميد تا امروز نيز تنها وسيله آرماش خاطر انسان به هنگام سختي و پريشاني است.بدين سان بود كه آدميان دريافتند كه نمي توانند زئوس را تحت تأثير قرار بدهند يا بفريبند.پرومته دانا و مهربان نيز به اين نكته پي برده بود.
چون زئوس مردان را با بخشيدن زن به آنها كيفر داد توجهش را به گناهكار اصلي معطوف داشت.اين فرمانرواي جديد خدايان به نام پرومته،به خاطر ياريهايي كه در جنگ با تيتانها به او داده بود به او مديون بود،اما اين دِين را از ياد برده بود.زئوس به دو خدمتكار خاص خويش به نامهاي "زور" و "تعدي" دستور داده بود او را دستگير كنند و به قفقاز ببرند و ببندند به:
يك صخره تيز و برّنده معلّق
با زنجير هاي الماس گونه اي كه هيچ كس نتواند شكست
و آنها به او گفتند:
حالِ تحمّل نا پذير تا ابد تو را مي سايد
و آن كس كه بتواند تو را برهاند زاده نشده است
چنين است نتيجه شيوه انسان دوستي ات.
تو خود خدايي و از خشم خداي بزرگ نهراسيدي
اما به فناپذيران حرمتي بخشيدي كه سزاوار آن نبودند
بنابر اين تو بايد از اين صخره اندوه بار پاسداري كني
پيوسته،بدون خواب و بي يك لحظه استراحت
سخن تو آه و ناله باشد و عجز و لابه و سوگ كلام تو
دليل اين شكنجه اي كه زئوس بر وي روا داشت اين بود كه وي نه تنها مي خواست پرومته را كيفر دهد بلكه او را ناگزير كند اسراري را بر ملا كند كه براي فرمانرواي كوه اولمپ اهمّيّت بسزايي داشت.زئوس خوب مي دانست كه سرنوشت كه همه چيز ها را سپري مي كند چنين رقم زده و مقرّر ساخته است كه روزي پسري خواهد داشت كه او را از سرير فرمانروايي به زير خواهد آوردو تمامي خدايان را از آسمان و از خانه و كاشانه شان بيرون خواهد كردو فقط پرومته بود كه مي دانست چه زني مادر چنين پسري خواهد بود.چون پرومتئوس دردمندانه به آن صخره به بند كشيده شد،زئوس به پيام رسانش،هرمس،فرمان داد نزد او(پرومته) برود و به او دستور بدهد تا آن راز را با وي در ميان بگذارد.پرومته به وي گفت:
برو به امواج دريا بگو نشكنند
ولي تو به اين آساني مرا وادار نخواهي كرد
هرمس به او هشدار داد كه اگر پايداري كند و به اين سكوت سرسختانه ادامه دهد،بيش از اين شكنجه و عذاب خواهد ديد:
عقابي شده سرخ از خون
چون ميهماني ناخوانده به ضيافت تو مي آيد
تمام روز بدنت را كند پاره پاره
و از خشم ريزد همه را به رودخانه
امّا هيچ كدام از اينها اثر نداشت،نه تهديد مي توانست اراده پرومتئوس را در هم بشكند و نه شكنجه.پيكر وي در بند شده بود امّا روحش آزاد بود.او در برابر ستمگري و خودكامگي سر تسليم فرو نم آورد.او مي دانست كه صادقانه به زئوس خدمت كرده است و ضمناً واقعاً حق داشته است تا به انسانهاي بينوا و نوميد هم ياري برساند.اكنون او را به ناروا شكنجه مي دهند،و او به رغم هر بهايي كه خواهد پرداخت حاضر نيست در برابر قدرت ستمگر و خود كامه تسليم شود.بنا بر اين هرمس گفت:
هيچ قدرتي نمي تواند مرا به سخن درآورد
پس به زئوس بگو صاعقهاش را فرو آورد
و با بالهاي سپيد برف
با صاعقه و با زلزله
دنياي چرخان را در هم بكوبد
و اين چيز ها نمي توانند اراده ام را در هم بشكنند
هرمس بانگ بر آورد:
واي بر تو اين سخنان را مي توان از ديوانگان شنيد
و او را رها كرد تا همان كشد كه سزاوار است.پس از گذشت چندين نسل باز مي شنويم كه آزاد شده بود،اما چگونه و چرا،در هيچ جا سخن به ميان نرفته است. يك داستان شگفت انگيز هم هست كه در آن مي خوانيم كه سنتور يا كيرون با آن كه جاودانه بود حاضر شده بود خود را فداي وي كند،و حتي اجازه هم يافته بود چنين كند.هنگامي كه هرمس اصرار مي ورزيد كه پرومته در برابر خواست زئوس تسليم شوداز اين مورد هم با وي سخن گفت،اما با شيوهاي كه اين فداكاري را باور نكردني جلوه دهد:
گمان مبر كه اين درد پايان پذيرد
مگر آنگاه كه خدايي بخواهد به جاي تو شكنجه ببيند
و رنج تو را بر خود پذيرد و به جاي تو
به جايي برود كه روشني به تاريكي بدل شده است
به ژرفاي تيره مرگ
اما كيرون چنين كرد و گويا زئوس نيز پذيرفته بود كه او را به جاي پرومته در بند كشد.حتي اين را هم گفته اند كه هركول عقاب زئوس را(كه براي قطعه قطعه كردن بدن پرومته فرستاده شده بود) كشت و پرومته را از بند رهانيد و نيز گفته اند كه زئوس خود خواسته است تا چنين ماجرايي روي دهد.اما اينكه چرا زئوس تغيير عقيده داد ،و آيا پرومتئوس پس از آزادي اين راز را بر ملا ساخت يا نه،چيز هايي است كه ما از آن آگاهي نداريم.اما يك چيز روشن است:نحوه آشتي كردن آن دو به جاي خود ،ولي ترديدي نيست كه پرومته كسي نيست كه سر تسليم فرو آورده باشد.نام وي در طي قرنها،از زمان يونانيان باستان تا كنون،به عنوان شخصيتي بزرگ كه در برابر زورگويي ها و بي عدالتيها و خودكامگي ها پايداره كرده است باقي مانده است.
. . .
درباره نحوه آفرينش بشر روايت ديگري هم وجود دارد.در روايت پنج دوره يا پنج عصر انسانها از نسل آهن به وجود آمدند.در روايت پرومته ما به روشني نمي دانيم كه آدمياني كه وي از نابودي رهانيد از نژاد يا نسل آهن بوده اند يا نسل برنز.البته براي هر دو نسل لازم بوده است.در داستان سوم آدميان از نژاد يا از تباري سنگي آمده اند.اين روايت با داستاني شبيه به طوفان نوح آغاز مي شود.آدميان در سراسر نقاط جهان چنان شرير و پليد و اهريمن صفت شده بودندكه سرانجام زئوس تصميم گرفت آنها را نا بود كند.بنا بر اين تصميم گرفت:
طوفان و. گردباد را در سراسر گيتي بيكران به هم بياميزد
و تبار آدميان را كاملا از ميان بردارد
او سيل را فرستاد.به ديدار برادرش كه خداي درياها بود رفت تا او را ياري دهد،و هر دو با هم،و نيز به ياري بارانهايسيل آسايي كه از آسمان مي باريد و با رودخانه هايي كه افسار گسيخته بر زمين جاري شده بودند،زمينها را به زير آب بردند و غرق كردند.قدرت و زور آب بر زمين چيره شد و حتي قلّه هايبلندترين كوهها را هم زير خود مدفون كرد.فقط كوه بسيار بلند پارناسوس بود كه به زير آب نرفته بود و آن اندك زمين خشكِ آن كه به زير آب نرفته بود وسيله اي شد تا نوع بشر از نيستي و نابودي كامل رهايي يابد.پس از آنكه نُه روز و نُه شب باران باريد،چيزي شبيه يك صندوق چوبي بزرگ كه بر آب شناور بود سالم به آن نقطه رسيد،كه درون آن دو انسان صحيح و سالم نشسته بودند:يك زن و يك مرد.آنها دوكاليون و پيرا نام داشتند كه مرد پسر پرومته بود . زن برادر زاده اش،يعني دختر اپي متئوس وپاندورا. پرومته كه دانا ترين افراد گيتي بودواقعا توانسته بود خانواده اش را حفظ كند.او مي دانست كه سيلاب مي آيد،به همين دليل به پسرش دستور داده بود صندوقي بزرگ بسازد و آن را از خوارو بار و آذوقه پر كند و خود و همسرش در آن بنشينند و بروند.


