تبس يا تب شهر ديونيزوس بود كه در آن زاده شده بود.او پسر زئوس و شاهزاده خانم تبسي به نام سمله بود.او تنها خدايي بود كه پدر و مادرش خدا نبودند بلكه فقط يكي از آنها يعني پدرش خدا بود.
سمله از بدبخت ترين زناني بود كه زئوس عاشقشان شده بود.در مورد اين زن بايد گفت كه هرا مسبب بدبختيهاي وي بود.زئوس ديوانه وار به او دلبسته بود و به او گفته بود اگر چيزي بخواهد بي چون و چرا به او مي بخشد.زدوس به رودخانه ستيكس سوگند ياد كرد كه چنين خواهد كرد و اين سوگندي بود كه حتي او هم نمي توانست آرا بشكند يا نقض كند.سمله به زئوس گفت كه بهترين و مهمترين چيزي كه از او مي خواهد اين است كه او را با تمام شكوه و جلال شهرياري آسمانها و فرمانرواي صاعقه ببيند.البته هرا بذر اين آرزو را در دل او كاشته بود.زئوس مي دانست كه هيچ انساني نمي تواند او را در مقام و شكوه خداوندي ببيند و زنده بماند،امّا چاره اي نبود و نمي توانست كاري كند.او به رودخانه ستيكس سوگند خورده بود.زئوس با همان هيئتي آمد كه سمله از او خواسته بود.سمله با ديدن آن عظمت و جلال و شكوه نور درخشان و فروزان الهي وي مرد.اما زئوس كودك آن زن را كه چيزي نمانده بود به دنيا بيايد از شكم آن زن بيرون كشيد و آن را بي آنكه هرا متوجه بشود در پهلوي خود پنهان ساخت تا زمان تولد او فرا برسد.پس از آن هرمس كودك را با خود برد و به پريان نيزا(نيسا) سپرد تا او را پرورش دهند.نيزا زيباترين دره دنيا بود و هيچ انساني آنرا با چشم نديده بود و نمي دانست در كجا قرار دارد.بعضي ها مي گويند پريان يا نيمف ها همان هياد ها بودند كه زئوس آنها را به صورت ستاره به آسمان آوردو در آن قرار داد يعني ستارگاني كه چون به خط افق نزديك شوند با خود باران مي آورند.
بنابر اين خداي تاكستان از آتش آفريده شد و باران او را به بار آورديعني همان گرماي سوزاني كه انگور ها را به ثمر مي رساند و آبي كه نهال را زنده نگاه مي دارد.
چون ديونيزوس به مردي رسيد به جاهاي دوردست سفر كرد:
سرزمينهاي غني از طلاي ليديا
و فريجي و دشتهاي آفتاب خورده
ايران و ديوار هاي بزرگ باكتريا
سرزمين طوفان زده مدس
و عربستان پر بركت و خجسته
او به هرجا كه مي رفت شيوه شيوه كاشت و به بار آوردن تاك را و همچنين رمز پرستش خود را به مردم آن سامان ياد مي داد و آنها نيز در هر جا او را به عنوان خدا پذيرا شدند تا سرانجام به سرزمين و كشور خود نزديك شد.
روزي در دريا نزديك بونان كشتي دزدان دريايي بادبان كشان نزديك شد سرنشينان كشتي در دماغه اي بزرگ نزديك دريا جواني زيبا روي ديدند.موي سياه و زيبايش روي ردايي ارغواني كه بر دوش انداخته بود افشان شده بود.او به شاهزاده اي شباهت داشت ،از آن شاهزادگاني كه پدر و مادرش حاضر مي شوند پول كلاني براي آزادي وي بپردازند.جاشوان شاد و خوشحال به روي ساحل پريدند و او را گرفتند.بر عرشه كشتي طنابهاي طنابهاي خشن و ضخيم آوردند تا دست و پاي او را با آن ببندند طنابها به هم نمي آمدند و به محض تماس با بدن وي از هم مي گسست.او با چشمان سياهش نشسته بود و لبخند زنان به آنها نگاه مي كرد.
در ميان جاشوان فقط سكاني بود كه فهميد چرا چنين است و فرياد زنان گفت كه او حتما يكي از خدايان است و بايد بي درنگ آزاد شود وگرنه سخت زيان خواهند ديد.اما ناخدا او را احمق خواند و مسخره كرد و به جاشوان دستور داد در بالا بردن بادبان شتاب كنند باد بر بادبان وزيد و بادبان شكم انداخت و جاشوان بادبان را محكم كشيدند ولي كشتي از جاي نجنبيد.حوادث شگفتي برانگيز يكي پس از ديگري روي داد.شرابي عطرآگين جويبار گونه بر عرشه كشتي روان شد.درخت تاكي پر از خوشه بر عرشه كشتي پديدار شد و پيچكي سبز رنگ درست مثل يك دسته گل دور دكل پيچيد كه گل و ميوه هاي زيبا داشت.دزدان دريايي كه به شدت وحشت كرده بودند به سكاني دستور دادند كشتي را به سمت ساحل براند.اما ديگر دير شده بود زيرا درست همان زمان كه اين سخن را به زبان آوردند آن جوان اسير به يك شير بدل شد كه مي غرّيد و خشمگين به آنان نگاه مي كرد.آنها چون اين را ديدند خود را به دريا افكندند و همه به غير از سكاني به دلفين بدل شدند.خداوند به آن سكاني رحمت آورد و او را بازگرداند و به او گفت كه جرأت از دست داده را باز يابد زيرا مورد لطف ويژه كسي قرار گرفته است كه واقعا يكي از خدايان است.
در راه رفتن به يونان وقتي كه از تراس مي گذشت يكي از پادشاهان آن سرزمين به نام ليكورگوس كه با آيين پرستش جديد مخالف بود به او توهين كرد.ديونيزوس در برابر وي عقب نشست حتي از وي گريخت و به ژرفاي دريا پناه برد.اما ديري نگذشت كه دوباره برگشت و بر او چيره شد و او را هرچند ملايم اين چنين كيفر رساند:
او را در غاري كوهستاني زنداني كرد
تا نخستين خشم ديوانه وارش
به تدريج كاستي يافت و آموخت
كه خدايي را كه به استهزاء گرفته است بشناسد
اما خدايان ديگر نرمخو نبودند.زئوس ليكورگوس را نابينا كرد كه اندكي بعد در گذشت.
آنهايي كه با خدايان در مي افتادند و با آنان ستيزه جويي مي كردنددير زماني زنده نمي ماندند.
ديونيزوس طي گشت و گذارش يك روز با شاهزاده خانم كرت به نام آريادن ديدار كرد كه تزئوس شاهزاده آتني در ساحل جزيره ناكسوس تنها رهايش كرده بود،حال آنكه همين شاهزاده خانم زماني جان تزئوس را نجات داده بود.ديونيزوس بر آن شاهزاده رحمت آورد او را رهانيد و سرانجام دل در گرو عشق او گذاشت.هنگامي كه شاهزاده خانم در گذشت.ديونيزوس تاجي را كه به وي هديه داده بود برداشت و آن را در ميان ستارگان جاي داد.
ديونيزوس مادرش را كه هيچگاه نديده بود به خاطر داشت.آن چنان مشتاق ديدار مادر بود كه سرانجام دل به دريا زد و با شهامت تمام به دنياي زيرين رفت تا او را بجويد.چون او را يافت با قدرت مرگ كه مي كوشيد او را از مادرش جدا سازد به ستيزه و مبارزه برخاست و مرگ سررانجام سر تسليم فرو آورد.ديونيزوس مادر را با خود به همراه آورد ولي مادر نخواست بر روي زمين زندگي كند پس او را به كوه اولمپ برد جايي كه خدايان ديگر از ديدنش شاد شدند انگار كه يكي از خودشان بوديعني يكي از جاودانان البته در مقام مادر خدايي كه حق داشت در ميان جاودانان زندگي كند.
خداي شراب مي توانست مهربان و گشاده دست باشد.او حتي مي توانست سنگدل و بي رحم باشد و انسانها را به وحشت بيندازد كه دست به كارهاي هراسناك بزنند. اغلب آنها را ديوانه مي كرد.مائناد ها كه آنها را باكانت ها هم مي ناميدندزناني بودند كه با نوشيدن شراب ديوانه و سر شوريده مي شدند.آنها به ميان جنگلها و كوهستان ها مي رفتند و فريادهاي گوشخراشي مي كشيدندچوبها و شاخه ها و يا تركه هاي جوز كلاغ را به دست مي گرفتند و آنها را بالاي سر تكان مي دادند و مستانه و از خود بي خود به اين سو و آن سو مي دويدند.هيچ چيزي جلو دارشان نبود.هرگاه وحوش را بر سر راه خود مي ديدند آنها را قطعه قطعه مي كردند و قطعات خونريز گوشت را مي بلعيدند.
خدايان اولمپ نشين در مراسم قرباني و ايين پرستش خواهان نظم و آرامش بودند.اين زنان ديوانه اين مائناد ها هيچ پرستشگاهي نداشتند.آنها براي اجراي آيين پرستش به جنگلها و كوهساران خشك و بي بار و بر مي رفتند و يا به انبوه ترين جنگلها،انگار كه بجا آورندگان رسوم و آيينهاي كهن ادواري بودند كه انسانها هنوز ساختن خانه براي خدايانشان را نياموخته بودند.آنها از شهر پر گرد و غبار گرفته و پر جمعيت بيرون مي آمدند و به تپه ماهور ها و جنگلهاي پاكيزه اي مي رفتند كه پاي هيچ موجودي به آنان نرسيده بود.در آنجا ديونيزوس به آنها شراب و غذا مي داد ، هم از گياهان و توت و هم شير بز وحشيگياهان نرم لطيف زير درختان پر برگ جايي كه برگهاي سوزني كاجها هر سال پيوسته بر زمين مي ريخت بسترشان بود.
پرستش ديونيزوس هميشه در اين دو اعتقاد كاملا متضاد و خيلي دور از هم مترمركز شده بود:در آزادي و شادي خلسه گونه،و در اعمال وحشيانه.خداي شراب مي توانست اين دو را به پرستندگانش بدهد.ديونيزوس در خلال داستان زندگي اشزماني مهربان،دوست و گشاده دست و بركت دهنده انسانهاست و زماني ديگر موجب تباهي و نابودي آنها.از بدترين و پليدترين اعمالي كه به وي نسبت مي دهند آن است كه در شهر تبس كه مادرش متولد شده بود مرتكب شد.
ديونيزوس به تبس يا تب آمد تا رسم پرستش خود را در آن ديار برقرار سازد.طبق معمول شماري زن ملتزم ركابش بودند كه مي رقصيدند و آواز ها و سرودهاي شاد مي خواندن.آنها همه پوستينهاي دوخته از پوست آهو بر جامه هايشان پوشيده بودند و تركه هاي پوشيده از پيچك در دستها تكان مي دادند
پنتئوس شهريار تب پسر خواهر سمله بود ولي هيچ نمي دانست كه رهبر و سركرده اين زنان شوريده سر و عجيب پسرخاله خود اوست.او هيچ نمي دانست كه وقتي سمله مرد زئوس كودكش را نجات داد.آن رقص و پايكوبي وحشيانه و آن آواز خواني پر هياهو و اصولا آن كردار شگفت انگيز اين بيگانگان را فوق العاده زشت مي دانست و مي خواست كه بي درنگ خاتمه يابد.پنتئوس به نگهبانان دستور داد كه تازه واردين را دستگير و زنداني كنند،به ويژه رهبر و سركرده آنان كه"چهره اش از زياده روي در نوشيدن شراب سرخ شده و جادگري است اهل ليديا"اما چون اين سخن بگفت صداي ملايم هشداري را از پشت سر شنيد:"اين مردي كه شما طردش مي كنيد خدايي جديد است و فرزند سمله كه زئوس او را نجات داد.او و دمتر ،براي آدميان از بزرگترين خدايان روي زمين محسوب مي شوند."گوينده اين سخن پيامبر يا پيشگوي نابينا،تيرزياس ، بود كه از مقدسين و اولياي ساكن شهر تبس و تنها كسي بود كه از اراده خدايان آگاه بود. اما هنگامي كه پنتئوس سر برگرداند به او پاسخ گويد،ديد كه وي مانند زنان وحشي لباس پوشيده است:پوششي از برگهاي پيچك بر موهاي سپيدش ،پوستيني از پوست آهو بر دوش، و تركه اي از درخت كاج در دست لرزانش.پنتئوسچون او را به اين هيئت ديد با تمسخر به او خنديد و بعد با لحني خشمگينانه دستور داد او را از پيش چشمهايش دور كنند. بدين سان او حكم محكوميت خويش را صادر كرد:هرگاه خدايان با او گفتگو مي كردند صدايشان را نمي شنيد.
گروهي از سربازانش ديونيزوس را از برابر وي گذراندند . آنها به او گفتند كه ديونيزوس نكوشيده است بگريزد يا در برابرشان پايداري كند،بلكه در عوض كاري كرده است كه اسير كردن و آوردن وي براي ايشان بسيار آسان و بي دردسر بوده است.به طوري كه از كرده خود شرمنده شده اند و به او گفته اند كه مأمور و معذور بوده و از خود هيچ اراده اي نداشته اند.آنها حتي اظهار داشته اند كه دوشيزگاني كه زنداني كرده بودند همگي به كوهستانها گريخته اند زيرا پايبندها به پايشان بسته نمي شد و در ها نيز خود به خود باز مي شدند آنها گفتند"اين مرد با معجزه هاي زياد به تبس آمده است..."
پنتئوس تا اين هنگام جز از خشم خود از هيچ چيز ديگري آگاه نشده بود . او با لحني درشت و ناهنجار با ديونيزوس سخن گفت اما ديونيزوس در عوض نرم خويانه پاسخ داد،گويي مي كوشيد وي را به خويش باز گرداند و ديدگانش را باز كند تاببيند كه در برابر يك خداوند ايستاده است .ديونيزوس به پنتئوس هشدار داد كه نمي تواند او را در زندان نگه دارد ،"زيرا خداوند مرا آزاد خواهد كرد ".
پنتئوس با لحني استهزاء آميز پرسيد:"خداوند؟"
ديونيزوس پاسخ داد:"بله او همينك اينجاست و شاهد درد و اندوه من است"
پنتئوس گفت:"جايي نيست كه چجشمان من بتوانند او را ببينند"
ديونيزوس پاسخ داد"او همين جايي است كه من ايستاده ام.چون شما مؤمن نيستيد،نمي توانيد او را ببينيد."
پنتئوس خشمگينانه به سربازان دستور داد او را ببندند و به زندان ببرند،امّا ديونيزوس ،در حال رفتن ،چنين مي گفت:"ستمي كه شما بر من روا مي داريد ستمي است كه بر خدايان روا داشته ايد"
اما زندان از پذيرفتن ديونيزوس ابا مي كرد.وي پيش آمد و در حالي كه باز به سوي پنتئوس مي رفت كوشيد او را قانع كند اين معجزات را كه خدا بودن او را ثابت مي كند بپذيرد و به آيينهاي پرستش اين خداي جديد و بزرگ ايمان بياورد اما درست هنگامي كه پنتئوس به او توهين مي كرد و به او ناسزا مي گفت،ديونيزوس او را با كيفري كه در انتظارش بود تنها گذاشت و آن وحشت انگيز ترين كيفر ها بود.
پنتئوس به تعقيب پيروان خداوند در تپه ماهور ها ،يعني به همان جاهايي كه دوشيزگان،پس از فرار از زندان ،پناه برده بودند، پرداخت.بسياري از زنان شهر تبس يا تب به آنها پيوسته بودند . مادر پنتئوس و خواهرانش نيز در آنجا بودند .در آنجا بود كه ديونيزوس هراس انگيز ترين جنبه خويش را به معرض تماشا گذاشت.او همه را ديوانه كرد. زنان ،پنتئوس را جانوري وحشي و درنده پنداشتند ،شيري كوهستاني،و به همين پندار همه به سوي او پيش تاختند تا او را بكشند، و مادرش نخستين آنها بود. چون همگي بر سرش ريختند وي دريافت كه واقعا با يك خداوند طرف شده و بر ضد او ستيزه جويي كرده است ، و اكنون بايد جان بر سر اين كار خويش بگذارد.آنها او را قطعه قطعه كردندو بعد،يعني درست بعد از آن ،خداوند شعورشان را آنها باز گرداند، و آنگاه بود كه مادر پنتئوس دريافت كه چه كرده است.دوشيزگان كه اكنون همه هشيار شده و شعور خود را باز يافته بودند ، به مادر پنتئوس كه اكنون درد مي كشيد و مي گريست نگاه مي كردند ،و رقص كنان و آواز خوانا و در حالي كه تركه هايشان را وحشيانه تكان مي دادند به يكديگر مي گفتند:
خدايان به شيوه هاي عجيب به سوي آدميان مي آيند
چه بسا كه اميد هاي گذشته را تحقق بخشيده اند
و چه بسا اميدها كه به نوميدي سوق داده اند
و چه بسا راه هايي كه ما نمي دانستيم خداوند به رويمان گشوده است
و اين نيز خواهد گذشت
. . . .
نظريه و عقيده هايي كه در اين داستان درباره ديونيزوس ابراز شده است نخست ضد و نقيض به نظر مي رسد.در يك داستان خدايي شادي آفرين است:
او كه طلا به طرّه اش بسته است
باكوس گلگون چهره است
رفيق مائناد ها كخ
مشعلهاي شادشان مي درخشد
در داستاني ديگر خدايي است سنگدل ستمگر و وحشي:
او كه با خنده استهزاء آميز
شكارش را صيد مي كند
به دام مي اندازد وبا كمك
كانال هايش مي كشد
اما حقيقت اين است كه هردو نظريه به طور منطقي از اين نظريه ناشي شده است كه وي خداي شراب بوده است.شراب هم خوب است و هم بد.شراب هم قلب آدميان را سرگرم و شاد مي كند و هم آنها را مست و لا يعقل به جاي مي گذارد.يونانيها مردمي بودند كه حقايق را به روشني مي ديدند.آنها نمي توانستند چشم هايشان را در برابر جنبه هاي پليد،زشت و تحقير كننده شرابخواري ببندند و فقط جنبه هاي شادي آفرين را ببينند.ديونيزوس خداي شراب بود.بنابر اين قدرتي داشت كه بعضي مواقع انسان را بر مي انگيخت به كارهاي ناشايست بي رحمانه ،تجاوز كارانه و انواع جنايتها دست بزنند و كسي نمي توانست از انسانها دفاع كند.هيچ كس نمي توانست بر خود جرأت دهد از سرنوشتي را كه براي پنتئوس مقرر شده بود جلوگيري كند.اما يونانيها عقيده داشتند اين چيز ها زماني روي مي دهد كه انسانها سياه مست شوند.اين حقيقت نمي توانست چشمان آنها را در برابر حقيقتي ديگر ببندد، يعني اين حقيقت كه شراب شادي آور است ،دل انسان را سبك مي كند،و انسان احساس لاقيدي ،شادي و لودگي مي كند.
شراب ديونيزوس آنگاه كه نگراني كسالتبار آدميان
از دلها رخت بر مي بندد.
ما به سرزميني مي رويم كه هيچ وقت نبوده است،
ندار ها دارا مي شوند و دارا ها گشاده دست
و اين پيروزيها ثمره تاك است
خلق و خوي دوگانه ديونيزوس از همين دوگانگي مزاج شراب نشأت مي گيرد و اين ويژگي دوگانه خاص خداي شراب بود.او هم ولينعمت آدميان بود و هم وسيله نابودي و مرگشان جام شراب او
زندگي بخش و درمان كننده بيماريها
بود.جسارت و جرأت تحت تأثير شراب فزوني مي يافتو ترس لااقل براي دقايقي از ميان مي رفت.او پستندگانش را بر مي انگيختكاري مي كرد احساس كنند مي توانند كاري انجام دهند كه مي پنداشتند نمي توانن.البته اين آزادي و شادي و آن اعتماد به نفس را وقتي كه هوشيار مي شدند از دست مي دادند امّا مادام كه اين حالت و احساس وجود داشتمثل اين بود كه در دست قدرتي بزرگتر و نيرومند تر از خودشان گرفتار آمده اند.بنابر اين آنها در برابر ديونيزوس چنان علاقه و احساسي از خود نشان مي دادند كه در حق ديگر خدايان روا نمي داشتند. ديونيزوس بر تمامي تارو پود وجودشان حكمفرما بود.ديونيزوس آنها را به موجودي مانند خودش تبديل مي كرد.همان يك دم شاد و خوشدل بودن كه از سراب حاصل مي آمدحاكي از اين حقيقت بود كه انسانها در درونشان چيزي بيش از آنچه خود مي پندارند دارد و در واقع"خودشان هم مي توانند به يك خدا تبديل شوند"
پنداري اين گونه با آن اعتقاد قديمي پرستيدن خدايان با نوشيدن شراب تا به آن حد كه انسان شاد شود يا از قيد نگراني و اندوه رها شودكاملا متفاوت بود.شماري از پيروان ديونيزوس بودند كه هيچگاه شراب نمي نوشيدند.كسي نمي داند كه اين دگرگوني چه هنگام روي داد و خدايي كه با نوسيدن سراب انسانها را چند لحظه از قيد نگراني مي رهانيدولي نتيجه شايان توجه اين بود كه ديونيزوس را تا ديربازي به مهمترين خدايان سرزمين يونان تبديل كرد.
اسرار الوزيسي(آيينهاي اسرار آميز و پنهاني پرستش الوزيس)يعني اصولا آيين پرستش دمتر از اهميت ششايان توجهي برخوردار بود.اين آيينها به گفته سيسرو تا صد ها سال به آدميان كمك مي كرد"شادمانه زندگي كنند و اميدوارانه بميرنداما نفوذ اين اعتقادات ديري نپاييد،به احتمال زياد به اين دليل كه به كسي اجازه نمي دادند اعتقاداتش را به ديگران بياموزد يا درباره شان قلمفرسايي كند.از اين رو فقط يادي مبهم از آها باقي مانده است.اما در باره ديونيزوس وضع به گونه اي ديگر بودكارهايي كه در جشن وي صورت مي گرفت در معرض ديد همه بود و حتي امروز هم آثار آن به جا مانده است به طوري كه هيچ جشن و ضيافت ديگري را نمي توان با آن مقايسه كرد.اين جشن در بهار برگزار مي شد كه درختان مو جوانه مي زدند و تا پنج روز ادامه داشت. اين روزها روزهاي صلح و صفا و آرامش و شادي بود.تمام كارهاي عادي زندگي روزانه تعطيل مي شد.هيچ كس را به زندان نمي افكندند حتي زندانيان را آزاد مي كردند تا در جشن و پايكوبي همگاني شركت كنند.اما جايي كه مردم گرد هم مي آمدند تا او را پرستش كنند بيابان يا برهوت نبودكه با اعمال وحشيانه و بي بندوبارانه يا برگزاري جشن هاي خشونت بار به تباهي و ويراني كشيده شود.حتي مشابه صحن يك پرستشگاه با مراسم منظم قرباني و تشريفات روحاني هم نبود.بلكه يك تئاتر بود و تشريفات آن هم به نمايش در آوردن يك نمايش بود.بزرگترين اشعار سرزمين يونانو بزرگترين اشعار سرزمينهاي ديگر دنيا در مدح و ثناي ديونيزوس نوشته مي شد.شاعراني كه نمايشنامه مي نوشتند بازيگران و خوانندگاني كه در آنها نقش هاييايفا مي كردند،همه بنده و خدمتگذار خداوند به شمار مي آمدند.بازيگري نيز مقدس بود و همچنين تماشاگران،نويسنده ها و بازيگران نيز در آيين پرستش شركت مي كردند.ديونيزوس هم قرار بود كه در اين آيينها شركت كند،و كاهن او نيز صندلي و جايگاه افتخار آميز خاص خود را داشت.
بنابراين آشكار است كه انديشه هاي خداي الهامهاي مقدس كه مي توانست باطن آدميان را از روح خويش پر كند تا نيك و درخشان و شكوهمند بنويسند و كارهاي نيك انجام دهند و پرهيزگاري پيشه كنند،برتر از اعتقاداتي بود كه آنها قبلا از وي داشتند. نخستين نمايشهاي تراژيك،كه از بهترين نمايشهاي موجود به شمار مي آيند و در واقع جز نمايشنامه هاي شكسپير همتايي ندارند،در تئاتر ديونيزوس به نمايش در مي آمدند،امّا شمار نمايشنامه هاي تراژيك بيشتر بود و علّت آن نيز كاملا مشخص بود.
اين خداي شگفت انگيز و اين عيّاش خوش گذران، اين شكارچي سنگدل و اين الهام بخش والا مقام به نوبه خود موجودي درد كشيده و اندوه زده بود.او نيز مثل دمتر رنج ديده بود.البته نه اينكه مثل او به خاطر ديگران رنج مي كشيد،بلكه در غم و اندوه خود مي زيست.او تاك بود كه،هميشه بر خلاف ديگر درختان ميوه شاخه هايش را هرس مي كنند:هر شاخه اش را مي برند و فقط تنه يا كنده اش را باقي ميگذارند،كه در زمستان چيزي خشك و مرده مي نمايد و كنده اي مارپيچ و بي برگ و نوا كه نشان نمي دهد بتواند دوباره برگ بدهد و سبز شود.ديونيزوس مانند پرسفونه با آمدن سرما مي مرد.امّا مرگ او بر خلاف مرگ آن الهه مرگي وحشتناك بود:او قطعه قطعه مي شد،كه در بعضي از داستانها مي گويند به دست تيتانها و در بعضي داستانهاي ديگر گفته شده است به دستور هرا.او هميشه دوباره به زندگي باز مي گشت:او مي مرد و دوباره زنده مي شد.رستاخيز شادي برانگيز وي بود كه درتئاتر خودش جشن مي گرفتند،اما تصور يا پندار آن كارهاي وحشت انگيزي كه بر وي مي گذشت و آدميان تحت نفوذ خود وي بر سرش مي آوردند به حدي به خود وي منتسب بود كه نمي شد آنرا از ياد برد. او از يك خداي درد و رنج ديده والاتر بود.خداي اندوه بود.هيچ خداي ديگري چنين نبود.
ديونيزوس وجه ديگري هم داشت.او نشانه اطمينان بخش اين اعتقاد بود كه مرگ پايان بخش هيچ چيز نيست.پدستندگان وي معتقد بودند كه مرگ و رستاخيز وي ثابت مي كند كه روح پس از مزگ جسد تا ابد باقي مي ماند.اين ايمان يا اعتقاد پاره اي از اسرار الوزيس بود.نخست در پرسفونه متمركز شده بود كه او نيز در هر بهار از مرگ بر مي خاست.اما او در مقام ملكه دنياي سياه زيرين حتي در دنياي روشن و درخشان بالاي زمين هم چيزي شگفت انگيز و شوم را القا مي كرد:او كه خود هميشه ياد آور مرگ بود چگونه مي توانست نماد رستاخيز و چيرگي بر مرگ باشد؟اما درست بر خلاف وي،ديونيزوس را هيچ گاه قدرت يا خداي قلمرو مردگان نمي دانستند. درباره پرسفونه در دنياي زيرين داستانهاي زيادي گفته شده است.اما درباره ديونيزوس تنها يك داستان گفته شده است و آن نجات مادر از دنياي زيرين است.اين خداوند با آن رستاخيزش تجسّم يك زندگي نيرومند تر از مرگ بود.پس او،و نه پرسفونه،بود كه اعتقاد به جاودانگي و فناناپذيري را به وجود مي آورد.
حدود هشتاد سال پيش از ميلاد مسيح،نويسنده اي يوناني به نام پلوتارك كه از ديار و كاشانه اش دور افتاده بود ،خبر يافت كه دختتر كوچكش درگذشته است.اين نويسنده طي نامه اي براي همسرش چنين نوشته است:"اي دلدار من،راجع به آن چيزي كه تو شنيده اي و مي گويند چون روح از بدن خارج شود نابود مي شود و هيچ چيزي را حس نمي كند ،خوب مي دانم كه با توجه به آن وعده هاي مقدس و مؤمنانه اي كه در آيين اسرار آميز باكوس داده شده است و ما گروندگان به آن برادريِ مذهبي هم از آن آگاه هستيم،تو به اين سخنان ايمان نداري.ما به اين سخن كاملاً راستين اعتقاد راسخ داريم كه روح ما فساد ناپذير و جاودانه است.ما بايد به مرگان بينديشيم كه آنها به دنياي بهتري سفر مي كنندو از شرايط شاد تري بر خوردار مي شوند.چه بهتر كه ما درست بينديشيم و رفتار بهتري در پيش گيريم و زندگي بروني و ظاهريمان را سر وسامان ببخشيم و درون را صاف تر ، دانا تر و فساد ناپذير تر كنيم."


