اين داستان فقط در يك شعر خيلي قديمي ادوار نخستين آمده استكه يكي از سروده هاي بسيار كهن هومري است و به قرون هشت و هفت پيش از ميلاد مسيح مي رسد.نسخه اصلي نشاني از شعر نخستين يوناني دارد يعني نشاني از سادگي زياد و صراحت و شادي در دنيايي زيبا.
دمتر (سرس )فقط يك دختر داشت به نام پرسفونه (پروسرپينه يا پروزرپينه)به معني دوشيزه بهاران.دمتر آن دختر را از دست داد و در اندوه گران از دست دادن وي هديه اش را از زمين دريغ داشت و به همين سبب بود زمين به صحرايي منجمد تبديل شد.زمين سبز و پر گل و گياه را يخ فرا گرفت و بي جان رها شدزيرا پرسفونه ناپديد شده بود.فرمانروا و خداوندگار دنياي زيرين ،شهريار مردگانِ از شمار بيرون يعني هادس آن دختر را وقتي كه در برابر شكوفه شگفت انگيز و فوق العاده زيباي گل نرگس مفتون و فريفته ايستاده و از همراهان خويش جدا مانده بود بربود و با خود به دنياي زيرين برد.خداي آن دنيا كه كالسكه اش ،كه اسبي به سياهي قير آن را مي كشيدةنشسته بود،از ميان شكافي كه در زمين پديدار شده بود بالا آمد،دست دختر را بگرفت و در كنار خود نشاند.او دختر را با چشماني گريان و اشك ريزان با خود به زير زمين برد.تپه ها صداي گريه اش را در فضا پخش كردند،و مادرش در ژرفاي درياها صداي گريه اش را به گوش شنيد.مادر در جست و جوي دختر همچون پرنده اي بر فراز دريا و زمين به حركت در آمد. آمبا هيچ كس حقيقت ماجرا را با وي در ميان نگذاشت ،‹‹نه آدميان و نه خدايان و نه پيام رسانان قابل اعتمادش ازپرندگان و مرغان››دمتر نُه روز سرگردان گشت و در تمام اين مدت نه غذاي بهشتي خورد و نه شراب شيرين نوشيد.سرانجحام به آفتاب رسيد و او بود كه تمامي ماجرا را با وي گفت:پرسفونه به دنياي زيرين رفته بود و در ميان مردگان سايه وش مي زيست.
آن گاه ااندوهي گران بر دل دمتر نشست،كوه اولمپ را ترك كرد،در زمين خانه گزيد،اما خود را به چنان هيئتي مبدّل ساختكه هيچ كس او را نمي شناخت.اين الهه در طول سرگشتگي و گشت و گذار يك تنه اش به اِلوزيس رسيد و در كنار جاده اي زير ديواري نشست. او زني سالخورده را مي نمود،يعني از آن زنان سالخورده اي كه در خانه هاي بزرگ از كودكان پرستاري يا از انبار آذوقه خانه مراقبت مي كنند.چهار دوشيزه زيباروي كه خواهر بودند و مي رفتند كه از چاه آب بياورند او را ديدند و از او پرسيدندآنجا چه مي كند.او به آنها پاسخ داد كه از دست دزدان دريايي گريخته است،زيرا مي خواستند او را به عنوان برده بفروشند و در اين ديار هيچ دوست و آشنايي ندارد كه براي ياري خواستن به آنها پناه ببرد.آنها به او گفتندكه همه خانه هاي شهر مقدمش را گرامي خواهند داشت اما آنها صلاح مي دانند او را به خانه خودشان ببرند،البته اگر منتظر بماند تا آنها بروند و از مادرشان اجازه بگيرند. دمتر سر را به عنوان رضايت به زير افكند و سكوت اختيار كرد و دختران پس از آنكه كوزه هاي درخشانشان را از آب پر كردند ،شتابان راهي خانه شدند.مادر آنها كه متانيرا نام داشت،امر كرد بي درنگ باز گردند و از آن بيگانه دعوت كنند تا به خانه آنها بيايد.چون دختركان شتابان باز گشتند آن الهه بزرگوار را هنوز نشسته يافتند كه سراپاي خود را جامه اي سياه پوشانده بود.پير زن به دنبال آنها روان شد و هنگامي كه گام در آستانه تالاري گذاشت كه مادر دختران در آنجا نشسته و پسر كوچكش را در كنار گرفته بود، پرتو نور الهي در راهرو درخشيد و ترسي توأم با احترام در دل متانيرا افتاد.
آن زن به دمتر گفت بنشيند و بعد خود شراب چون عسل شيرين را به وي داد،ولي پير زن حاضر نشد آنرا بنوشد.و در عوض درخواست كرد كه آبجو همراه با عرق نعنا برايش بياورند كه شربتي بود كه در فصل درو و برداشت محصول دل درو كنندگان را خنك مي كرد، و حتي در الوزيس به پرستندگان هم مي دادند.چون دمتر با نوشيدن آن شربت سبكدل شد،كودك را برداشت و در آغوش عطر آگين خود گرفت،كه دل مادر از اين كار وي شادمان شد.بدين سان دمتر از دموفون كه متانيرا براي سلئوس دانا زاده بود پرستاري كرد.آن كودك همچون يك خداي جوان به بار آمد و رشد كرد،زيرا دمتر هر روز او را با روغن بهشتي تدهين مي كرد و شب هنگام او را به درون آتش فروزان مي گذاشت و به اين وسيله مي خواست آن پسرك جواني جاودان بيابد.
اما مادر كودك از چيزيب ناراحت بود و به همين خاطر يك شب به پاسداري نشست و چون كودك را درون آتش ديد از فرط وحشت فرياد كشيد.الهه نيز از اين كار مادر خشمگين شد و كودك را برداشت و به زمين افكند.او مي خواست با اين كار خود كودك را از پيري و مرگ برهاند،ولي اين خواسته تحقق نيافت. با وجود اين چون كودك مدتي را در آغوش دمتر خوابيده بود تا زنده بود حرمت مي يافت.
آن گاه الهه خدا بودن خويش را نشان داد.زيبايي او را در بر گرفت و بوي عطر از هر سو به مشام رسيد و چهره اش آنچنان درخشندگي يافت كه خانه غرق در نور شد.آنگاه به متانيراي شگفت زده گفت كه او دمتر است. آنها بايد پرستشگاهي براي او بنا كنند و به اين شيوه از او دلجويي كنند و از لطف و احساسات قلبي او بهره مند شوند.
بدين سان دمتر آنها را ترك گفت و متانيرا كه قدرت سخن گفتن را از دست داده بود بر زمين افتاد و از شدت ترس به خود لرزيد.چون بامداد شد ماجرا را به آگاهي سلئوس رساندند.سلئوس مردم را نزد خود فراخواند و فرمان الهه را برايشان باز گو كرد.آنها با رضايت خاطر دست به كار شدندتا پرستشگاهي براي آن الهه بنا كنند.چون كار ساختن پرستشگاه به پايان رسيد دمتر به آنجا آمد و در آن مأوا گرفت.تنها،دور از خدايان اولمپ نشين و در آرزوي ديدار دخترش.
آن سال براي آدميان سراسر جهان سالي شوم و هولناك و آزار دهنده بود.هيچ گياهي نروييد، و ورزاها خيش را بيهودي در زمين فرو كردند و كشيدند و به نظر مي رسيد كه نوع بشر بايد از قحطي بميرد.سرانجام زئوس دريافت كه خود بايد سررشته امور را به دست بگيرد.او خدايان را فرا خواند و آنها را به نزد دمتر براي دلجويي فرستاد تا بكوشند خشم را از دل وي بيرون افكنند.امّا دمتر به سخنانشان گوش نداد و گفت تا دخترش را نبيند نمي گذارد زمين بروبار دهد.آنگاه زئوس دريافت كه برادرش بايد تسليم شود.او به هرمس دستور داد تا به دنياي زيرين برود و به فرمانرواي آنجا بگويد تا اجازه بدهد تا عروسش نزد دمتر بازگردد.
هرمس آن دو را در كنار يكديگر يافت،پرسفونه اندوهگين و سر در گريبان و ناسازگار،زيرا در غم ديدار مادر دلتنگ و بي قرار شده بود.پرسفونه چون صداي هرمس را شنيد سر برداشت و شادمانه به پاخاست،مشتاق رفتن.شوهرش مي دانست كه بايد از فرمان زئوس اطاعت كند و آن زن را بالاي زمين بفرستد،امّا هنگامي كه او را ترك مي كرد با خواهش از وي خواست درباره اش نيك بينديشد و اندوه به دل راه ندهد كه همسر كسي شده است كه در ميان جاودانگان از شوه بر خوردار است.پس از آن از وي خواست تا دانه اي انار بخورد،چون نيك مي دانست كه اگر دختر چنين كن ناچار است به سويش باز گردد.
وي كالسكه زرّينش را آماده كرد و هرمس افسار اسبان را در دست گرفت و اسبان سياه را يكراست به سوي پرستشگاهي راند كه دمتر در آن مسكن داشت.دمتر براي ديدار دخترش مانند يك مائناد پري كه در كوهستانها مي دود به سرعت از جاي خود پريد و دويد.پرسفونه خود را در آغوش مادر افكند و مادر نيزاو را سخت به سينه فشرد. آنها سراسر روز در كنار هم نشستند و درباره ماجراهايي كه بر هم گذشته بود سخن گفتند، و چون دمتر موضوع خوردن دانه انار را شنيد اندوهگين شد زيرا مي ترسيد نتواند دخترش را در نزد خود نگاه دارد.
سپس زئوس پيام رسان ديگري را نزد او فرستاد كه شخصيتي بزرگ بود،يعني مادر بزرگوار خودش را به نام رئا كه از سالخورده ترين خدايان بود. آن زن بي درنگ برخاست و از كوه اولمپ به سوي زمين خشك و بي باروبر فرود آمد و چون بر در سراي پرستشگاه رسيد با دمتر سخن گفت:
بيا دخترم،زيرا زئوس دورانديش و غرّان به تو امر مي كند
يك بار ديگر به تالار خدايان بازگرد،كه در آنجا حرمت خواهي يافت
و در آنجا به خواسته ات،كه ديدار دخترت است ،خواهي رسيد و
اندوه را از دل خواهي داد.
در پايان هر سال كه زمستان تلخ سپري مي شود.
زيرا او فقط يك سوم سال را در سرزمين تيرگي ها مي گذراند
زيرا بقيه را نزد تو مي گذراند،نزد تو و ديگر جاودانان دلشاد
اكنون آرام باش انسانها را زندگي ببخش كه زندگي را
فقط تو مي تواني ببخشي
دمتر دست رد به سينه اش نزد،هرچند كه چهار ماه دوري از دخترش در هر سال و رفتن دخترش به دنياي مردگان زياد آرامش بخش نبود.امّا زني مهربان بود،و انسانها هميشه از وي به عنوان ‹‹الهه مهربان›› ياد مي كنند. او از ويراني و خشكسالي كه خود به بار آورده بود متأسف بود.او يك بار ديگر كشتزار ها را با ميوه هاي فراوان و دنيا را با گل و گياه و سبزه آباد و درخشان كرد.او حتي به ديدار شاهزادگان الوزيس رفت كه پرستشگاهش را بنا كرده بودند،و يكي از آنها را،به نام تريپتولموس،به عنوان سفير خويش نزد انسانها برگزيد و به آنها ياد داد كه چگونه غلّه را بكارند و به بار بياورند .آيينهاي مقدّس خويش را به سلسئوس و ديگران بياموخت،يعني همان ‹‹آيينهاي مرموزي كه هيچ كس نبايد در موردشان سخن بگويد ،زيرا ترس آميخته به حرمت زبان را در كام نگاه داشته است .خجسته بخت باد آنكس كه به اين فرمان عمل كند و در نتيجه در دنياي ديگر نيكي خواهد ديد.››
. . . . .
در داستانهاي مربوط به اين دو الهه يعني دمتر و پرسفونه،اندوه و پريشاني چيرگي دارد.دمتر الهه ثروت ناشي از برداشت محصول ،هميشه همان مادر ملكوتي و غم زده اي بود كه هر سال شاهد مرگ دخترش بود.پرسفونه نيز دوشيزه نوراني بهاران و فصل تابستان بود كه كافي بود كه كافي بود گامهاي سبكش را بر تپه خشك و قهوه اي بگذارد تا،سبزي و خرمي بيابند.امّا در تمام اين مدت پرسفونه مي دانست كه عمر اين زيبايي دنيا تا چه حد كوتاه است:ميوه ها،گلها،برگها و تمام رستني هاي زيباي دنيابا آمدن سرما بايد بميرند و مثل خود وي در دستان مرگ قرار بگيرند.پس از آنكه فرمانرواي دنياي سياه زيرين او را بربود و با خود به آنجا برد،ديگر هيچ گاه آن دختر شاد و شاداب و جواني نبود كه همواره فارغ البال و رها از هر درد و رنج و اندوه در كشتزارها و سبزه زار هاي پر از گل گردش مي كرد.در واقع هر سال به هنگام بهار از بستر مرگ بر مي خاست اما همواره خاطرات سرزميني كه در آن زيسته و اكنون از آن بازگشته بود هميشه با او بود.اين دوشيزه با همه زيبايي خيره كننده اي كه داشت چيزي عجيب و وهم آميز بر وجودش سايه افكنده بود.اغلب مي گفتند كه او‹‹دوشيزه اي بود كه نبايد كسي نامش را بر زبان بياورد››
اولمپ نشينان خداياني شاد و جاودانه و از همه درد ها و غم هايي كه انسانهاي فناپذير را از پاي مي اندازد و مي كشد رها بودند.اما انسانها هنگامي كه در چنگ اندوه اسير مي شوند و نيز به هنگام مرگ براي طلب آمرزش و رحمت مي توانند به الهه هايي متوسل شوند كه خود طعم اندوه را چشيده اند و مرده اند.


