تبليغاتX
بزرگترین مرجع افسانه ها و اساطیر باستان - هیاسینت(گل سنبل)

اين داستان را من از اوويد گرفته ام اوويد مثل هميشه به مخاطبانش فكر مي كند و داستان را واقعاً خوب مي سرايد. سروده وي  درباره ديوي كه مي كوشيده است چهره خويش را در رودخانه مرگ ببيند،سخني هوشمندانه و ظريف است و واقعا ويژه خود و در هيچ نويسنده يوناني ديده نمي شود.اوريپيد زيباترين داستان را درباره جشن يا ضيافت هياسينتوس گفته است،و آپولودوروس و اوويد نيز اين داستان را نوشته اندهرگاه در روايات و نقل قولهاي من زيبايي و روشني مي بينيد بي چون و چرا آن را به اوويد نسبت دهيد.آپولودوروس هيچ گاه دست به چنين كاري نزده است.

 

گل ديگري كه پس از مرگ يك جوان زيباروي ديگر روييد،گل سوسن بود كه هيچ شباهتي به گلي كه اينك ما سوسن مي گوييم نداشت،بلكه زنبق گونه بود و به رنگ ازغواني تيره ،يا به گفته شماري ديگر به رنگ سرخ زيبا و دل انگيز.مرگ آن جوان نيز مرگي حزن انگيز بود كه هرساله ياد آن را گرامي مي داشتند زيرا جوان در:

جشن هياسينتوس(سوسن)

كه در طول شب آرام پايدار مي ماند

در مسابقه‌اي با آپولو كشته شد.

در پرتاب ديسك به رقابت برخاستند

و ديسكي كه آن خداوند به سرعت پرتاب كرد

از هدفي كه وي در نظر داشت فراتر رفت

 

آن ديسك محكم بر پيشاني هياسينتوس(هياسينت)فرود آمد و زخمي هولناك به جاي گذاشت.او از عزيز ترين همنشينان آپولو بود.در آن هنگام كه كوشيدند ببينند چه‌كسي ديسكش را دورتر مي اندازد،هيچ رقابت يا مسابقه‌اي بين آن دو نبود،بلكه مي خواستند ورزش كنند.آپولو چون فوران خون از پيشاني آن جوان و افتادنش بر زمين را بديد،وحشتزده شد.وقتي كه آن جوان را از زمين بلند كرد و در آغوش كشيد و كوشيد زخم را التيام بخشد،خود نيز رنگ باخت و چهره زرد كرد.امّا ديگر دير شده بود.هنوز او را در آغوش گرفته بود كه سرش عين گلي ساقه شكسته به عقب افتاد.او مرده بود و آپولو كه در كنار جسد وي زانو زده بود به حالش گريست،زيرا در عنفوان جواني و زيبايي مرده بود.آپولو خود او را كشته بود هرچند كه تقصيري نداشت و او را به عمد نكشته بود.وي پيوسته مي گريست و مي گفت:"واي،كاش مي توانستم جانم را فداي تو كنم،يا با تو بميرم"در همان حال كه اپولو زار مي گريست و چنين ندبه‌هاي سوگوارانه مي كرد،گياه خون آلوده اي دوباره رشد كرد و چنان زيبا گل داد كه تا بد نام آن جوان را بر خو نهاد:هياسينتوس يا سنبل.آپولو خود بر گلبرگهاي آن نوشت ،شماري مي گويند حرف اوّل هياسينتوس را بر آن نوشت و شماري ديگر بر اين عقيده‌اند كه دو حرف از يك كلمه يوناني نوشت كه"افسوس" معني مي دهد،امّا در هر صورت هرچه كه بود يادواره اندوه بزرگ آپولو بود.

داستان ديگري هم هست كه مي گويند زفير،يعني باد غرب ، او را كشت نا آپولو.آن باد هم آن جوان را كه زيباترين جوانان دنيا بود دوست مي داشت و چون خشم ناشي از حسد،كه چرا آپولو او را بيش از زفير دوست دارد،بر او چيره شد،بر آن ديسك وزيد و سبب شد تا از مسير خود منحرف شود و به هياسنت برخورد كند.

چنين داستانهاي زيبا و شايان توجهي كه درباره جوانان زيباروي نوشته شده است كه در عنفوان جواني مرده‌اند و بعد آن گونه كه سزاوار و شايسته بوده اند به گلهاي بهاري بدل شده اند ،احتمالا پس زمينه هاي تيره اي دارد.در اين داستانها به پليديها و به اهريمن صفتيهايي اشاره شده است كه در گذشته هاي بسيار دور ديده شده است.ديربازي پيش از اينكه در سرزمين يونان داستانها و اشعاري كه اينك به دست ما رسيده است گفته يا سروده شود،و شايد حتي پيش از آنكه داستانسرا يا شاعري وجود داشته باشد،چنين اتفاق افتاده استكه در كشتزارهايي نه چندان بارور اطراف يك روستا كه حتي غله نيز در آن به عمل نمي آمده است،يك نفر از روستاييان زن يا مرد كشته مي شده است و خون وي بر زمينهاي باير و بي‌باروبر مي ريخته است.تاكنون هيچ كس اظهار عقيده نكرده است كه خدايان نوراني ساكن كوه اولمپ از قراباني كردن نفرت انگيز آدمي بدشان مي آمده است.انسان اين احساس تيره و مبهم را در زندگي داشته است كه چون زندگي آدميان اصولا به فصل بذر پاشي يا برداشت محصول استوار شده اس،بي ترديد بين آنها و زمين پيوند ژرفي وجود دارد و خونشان كه با غلّه پرورش مي يابد به نوبه خود مي تواند زمين را بهنگام ضرورت بارور كند.چه چيزي از اين طبيعي تر كه وقتي پسري جوان و زيباروي كشته مي شده است،اندكي بعد در محل ريخته شدن خون،گل نرگس يا گل سوسني كه واقعا نفس همان جوان مرده بوده استمي روييده و شكوفه مي داده است،گلهايي كه به نوبه خود موجود جاندار ديگري مي شده اند؟بنابراين آنها به يكديگر مي گفته اند كه چه اتفاقي افتاده است،معجزه اي روي داده است كه مرگ سنگدل كمتر ستمگر و سنگدل جلوه نمايد.بعد پس از گذشت اعصار و قرون متمادي،مردم باور كردند كه زمين براي بارور كردن و محصول دادن به خون نيازي ندارد،بنابراين لازم آمد كه بخشهاي اندوهبار داستان را حذف كنند،كه سرانجام همه به دست فراموشي سپرده شد.(اكنون)هيچ كس به ياد نمي آورد كه زماني چنين رويدادهاي هراس‌انگيز و وحشتناكي روي مي داده است.روايت كرده اند كه هياسينتوس به دست خويشان خود كشته نشد كه با خون او غذا بيابند،بلكه فقط براثر يك رويداد كاملاً اتفاقي و غم‌انگيز مرد.
نوشته شده توسط آپولو در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 10:56 | لینک ثابت |
 
business articles